.....پارت دوم.....

part:2

پارت ۲ — اولین راز

شش سال قبل...

باران آرامی روی شیشه‌های بیمارستان می‌زد.

سورا روی تخت نشسته بود و دستش را روی شکمش گذاشته بود. لبخند کوچکی روی صورتش بود، اما چشم‌هایش پر از نگرانی بود.

سوهی کنار تخت نشسته بود و با لبخند به او نگاه می‌کرد.

— هنوز باورم نمی‌شه قراره مامان بشی.

سورا خندید.

— منم هنوز باورم نمی‌شه.

سوهی دستش را روی شکم سورا گذاشت.

— فکر می‌کنی دختره یا پسر؟

— نمی‌دونم... ولی هرچی باشه، فقط می‌خوام سالم باشه.

سوهی لبخند زد.

— مطمئنم بچه‌ات مثل خودت می‌شه.

سورا برای چند ثانیه ساکت شد.

بعد نگاهش را از سوهی گرفت.

— سوهی...

— هوم؟

— اگه یه روزی...

مکث کرد.

سوهی اخم کرد.

— اگه یه روزی چی؟

سورا لبخند کمرنگی زد.

— هیچی. ولش کن.

اما سوهی متوجه شد چیزی درست نیست.

— سورا، چی شده؟

سورا جواب نداد.

چند لحظه بعد، صدای باز شدن در اتاق آمد.

یونگی وارد شد.

کت مشکی‌رنگش هنوز خیس باران بود.

نگاهش مستقیم روی سورا افتاد.

— خوبی؟

سورا لبخند زد.

— آره.

یونگی جلو آمد و کنار تخت نشست.

دست سورا را گرفت.

— دکتر چی گفت؟

سورا چند ثانیه به او نگاه کرد.

— گفت باید بیشتر استراحت کنم.

یونگی آرام سر تکان داد.

— پس از امروز دیگه هیچ کاری نمی‌کنی.

سورا خندید.

— دستور می‌دی؟

— آره.

سوهی با خنده از جایش بلند شد.

— خب، من دیگه مزاحم زن و شوهر نمی‌شم.

سورا دستش را گرفت.

— فردا میای؟

— معلومه که میام.

سوهی لبخند زد و از اتاق خارج شد.

اما وقتی در بسته شد، لبخند سورا هم محو شد.

نگاهش را پایین انداخت.

دستش هنوز روی شکمش بود.

آرام زمزمه کرد:

— ببخشید...

یونگی متعجب نگاهش کرد.

— برای چی؟

سورا سرش را بالا آورد.

چند ثانیه به چشمان یونگی خیره شد.

— هیچی.

اما خودش می‌دانست...

این «هیچی» قرار بود خیلی زود به بزرگ‌ترین راز زندگی‌شان تبدیل شود.

ادامه دارد....🌙

#رمان#فیک
دیدگاه ها (۲)

....پارت شونزهم....

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت ۱۶

درخواستی

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

چندپارتی یونگی (درخواستی)

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط