{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آري...

آري...


بايد از ميان عشقم و شعر يکي را برگزينم!!


به شعر گفتم :


ناچارم از برگزيدن آن زيباروي


ديگر سراينده ات نيستم


شعر رفت و عشق نزدم ماند

اما زماني که او به ديدگانم قدم گذاشت


مقابل روحم ايستاد


و بي آنکه خود بداند


به قصيده اي بدل شد...!
دیدگاه ها (۲)

🖤 مافیای منقسمت دوازدهم | اولین نشانهات پشت سر جونگکوک ایستا...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸«آخرین نبرد»پدر ات اسلحه را بالا گرف...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط