{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی آن بی صفت از چشم، حیا را انداخت

وقتی آن بی صفت از چشم، حیا را انداخت

با عزیز دل زهرا سر دعوا انداخت....

دید از پیش بنایش به زمین خوردن نیست

تازیانه زد و از پشت عبا را انداخت

 ذکر یا فاطمه بر روی لبش داشت ولی

ضربهء سیلی آن مرد، صدا را انداخت

 با سر شیخ حرم تا سر شوخی وا شد

یکی عمامهء آن مرد خدا را انداخت

 وسط کوچه که افتاد، صدا زد: وای از

نیزه هایی که شه کرببلا را انداخت

 

یکی انگشت اشاره سوی نسوان می برد

آهِ زینب زد و آن بی سر و پا را انداخت.
دیدگاه ها (۱)

[پارت ۱]صدای خنده های پر انرژی لونا توی کوچه میپیچیدبله بله ...

LESSON

......پارت. دوازدهم......

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

جنگل نفرین شده پارت ۷

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ا...

فیک : بین راندها

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط