از میان زباله ها پارت ۱۰
از میان زباله ها پارت ۱۰
دکتر حکمت رو کرد به حاظرین:
شندید که خانم دکتر چی گفت؟ تا دو هفته ملاقات با اشکان ممنوع برید خونه من اینجام حواسم بهش هست(رو کرد به تینا)البته اگه خانم دکتر اجازه بدن
تینا خندید:
اجازه بنده هم دست شماست
کمی دیگه هم حرف زدن و نوید همه رو راهی کرد که برن اما خودش نتونست بره طاقت نداشت داییشو که فقط دو سال از خودش بزرگتر بود تنها بذاره وقتی با همه خداحافظی کرد و راهیشون کرد راه سی سی یو رو پیش گرفت تینا داشت وارد میشد که صداش زد:
خانم دکتر؟
برگشت سمتش:
بله دکتر؟
-میشه چند دقیقه باهاش تنها باشم؟
+بله حتما
از جلوی در کنار رفت و نوید وارد شد اشکان بین اون همه دستگاه دراز کشیده بود و از درد ناله میکرد جلو رفت و اروم پرسید:
خوبی؟
+نه دارم از درد میمیرم
-الان برمیگردم
سریع بیرون رفت و تینا رو صدا کرد تینا سراسیمه بالای سر بیمار حاظر شد و بعد از چک و مشورت با دکتر حکمت دوز کمی مسکن براش تزریق کرد و دکتر حکمتو بیرون فرستاد و خودش کنار تخت بیمارش نشست نمیدونست چرا این مرد انقدر براش مهمه اما همون اندازه که دوستش داشت ی حس ناخوش آیند ناشناخته هم نسبت بهش داشت که نمیدونست چیه و از کجا میاد خیلی دلش میخواست دلیل این همه حس متضاد رو که تو وجودش جمع شده بود بفهمه اما هرچی فکر میکرد به جایی نمیرسید با خودش گفت شاید خیلی وقت پیش این مرد رو جایی دیده و یادش نیست شاید هم این ادم شبیه کسی باشه ولی نه تا حالا این ادم رو دیده بود نه کسی رو شبیه بهش میشناخت انقدر به این موضوع فکر کرد که نفهمید کی پلک هاش سنگین شد و خوابش برد با حس کشیده شدن دستی روی سرش چشماشو باز کرد دکتر کاظمی بیدار شده بود و داشت سرشو ناز میکرد سرشو از رو تخت بلند کرد و کششی به گردن دردناکش داد:
بهترین دکتر؟
لبخند زد:
اره دخترم خوبم بیدارت کردم؟
-اصلا نباید میخوابیدم
+خسته بودی من هم از این خوابا زیاد رفتم بالای سر همسرم
تینا لبخند زد:
دیشب ندیدمشون
+نیومده بود
-چرا؟
+نمیتونه بیاد
-بیمار هستن؟
+کاش بیمار بود خودم تا اخر عمر نوکریشو میکردم
-پس...
پرید تو حرفش:
سی ساله که تنهام گذاشته
نگاه تینا رنگ تاسف گرفت:
جدا شدین؟
+مرگ جدامون کرد
-واقعا متاسفم
+ممنون
تینا سعی کرد جو رو عوض کنه کمی هیجان تو صداش ریخت:
امروز حالتون بهتره انگار
+اره بهترم
-درد ندارین؟
+تیر میکشه
-خب پس مشکلی نیست #رمان_از_میان_زباله_ها
دکتر حکمت رو کرد به حاظرین:
شندید که خانم دکتر چی گفت؟ تا دو هفته ملاقات با اشکان ممنوع برید خونه من اینجام حواسم بهش هست(رو کرد به تینا)البته اگه خانم دکتر اجازه بدن
تینا خندید:
اجازه بنده هم دست شماست
کمی دیگه هم حرف زدن و نوید همه رو راهی کرد که برن اما خودش نتونست بره طاقت نداشت داییشو که فقط دو سال از خودش بزرگتر بود تنها بذاره وقتی با همه خداحافظی کرد و راهیشون کرد راه سی سی یو رو پیش گرفت تینا داشت وارد میشد که صداش زد:
خانم دکتر؟
برگشت سمتش:
بله دکتر؟
-میشه چند دقیقه باهاش تنها باشم؟
+بله حتما
از جلوی در کنار رفت و نوید وارد شد اشکان بین اون همه دستگاه دراز کشیده بود و از درد ناله میکرد جلو رفت و اروم پرسید:
خوبی؟
+نه دارم از درد میمیرم
-الان برمیگردم
سریع بیرون رفت و تینا رو صدا کرد تینا سراسیمه بالای سر بیمار حاظر شد و بعد از چک و مشورت با دکتر حکمت دوز کمی مسکن براش تزریق کرد و دکتر حکمتو بیرون فرستاد و خودش کنار تخت بیمارش نشست نمیدونست چرا این مرد انقدر براش مهمه اما همون اندازه که دوستش داشت ی حس ناخوش آیند ناشناخته هم نسبت بهش داشت که نمیدونست چیه و از کجا میاد خیلی دلش میخواست دلیل این همه حس متضاد رو که تو وجودش جمع شده بود بفهمه اما هرچی فکر میکرد به جایی نمیرسید با خودش گفت شاید خیلی وقت پیش این مرد رو جایی دیده و یادش نیست شاید هم این ادم شبیه کسی باشه ولی نه تا حالا این ادم رو دیده بود نه کسی رو شبیه بهش میشناخت انقدر به این موضوع فکر کرد که نفهمید کی پلک هاش سنگین شد و خوابش برد با حس کشیده شدن دستی روی سرش چشماشو باز کرد دکتر کاظمی بیدار شده بود و داشت سرشو ناز میکرد سرشو از رو تخت بلند کرد و کششی به گردن دردناکش داد:
بهترین دکتر؟
لبخند زد:
اره دخترم خوبم بیدارت کردم؟
-اصلا نباید میخوابیدم
+خسته بودی من هم از این خوابا زیاد رفتم بالای سر همسرم
تینا لبخند زد:
دیشب ندیدمشون
+نیومده بود
-چرا؟
+نمیتونه بیاد
-بیمار هستن؟
+کاش بیمار بود خودم تا اخر عمر نوکریشو میکردم
-پس...
پرید تو حرفش:
سی ساله که تنهام گذاشته
نگاه تینا رنگ تاسف گرفت:
جدا شدین؟
+مرگ جدامون کرد
-واقعا متاسفم
+ممنون
تینا سعی کرد جو رو عوض کنه کمی هیجان تو صداش ریخت:
امروز حالتون بهتره انگار
+اره بهترم
-درد ندارین؟
+تیر میکشه
-خب پس مشکلی نیست #رمان_از_میان_زباله_ها
- ۸.۰k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط