{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
شهید مصطفی ردانی پور

صبح تا شب در منطقه ی رملی دشت آزادگان راه رفتیم. هجده کیلومتر، در تنگه صعده، آقا مصطفی دعای کمیل باحالی خواند.
ده دوازده نفری می شدیم، بچه ها صفا کردند:
-خدایا، تو دیدی که راه رفتن تو رمل ها مشکله ما چطور هفت گردان رو بیاریم پشت سر عراقی ها. تازه خسته و کوفته بزنند به دشمن. تو ارحم الراحمینی. برای تو سفت کردن رمل ها زیر پای بچه ها کار ساده ای ست.
دو هفته بعد، یک ساعت قبل از شروع عملیات فتح بستان، باران شدیدی آمد و رمل ها سفت شد.
گردان های خط شکن انگار توی هوا راه می رفتند.
مصطفی کنار معبر ایستاده بود و گریه می کرد:
-خدایا، گفتم که تو هرکاری بخوای می تونی بکنی...
.
.
دیدگاه ها (۳)

او مانند یک مشعل راه ملت را روشن می کند!

شب‌های بعد حمله از کنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط