خانوم مدیرعامل
خانوم مدیرعامل
پارت ششم | قهوهی آقای کیم
لی نِلا
پشت میزم نشسته بودم و به صفحهی سفید لپتاپ خیره شده بودم.
اولین روز کاریام بود، اما هیچکس هیچ وظیفهای بهم نداده بود.
پس بهترین کار این بود که روی همون طراحیای کار کنم که قرار بود هفتهی بعد تحویل بدم.
مداد طراحی رو برداشتم و مشغول کار شدم که ناگهان تلفن ثابت روی میزم زنگ خورد.
— بله؟
صدای آشنایی از اون طرف خط اومد.
کیم تهیونگ
— بیا اتاق من.
همین.
تماس قطع شد.
لی نِلا
— حتی نمیگه چرا؟!
از جام بلند شدم و وارد اتاق تهیونگ شدم.
روی میز، حدود پانزده برگهی طراحی قرار داشت.
تهیونگ به صندلیش تکیه داده بود.
— اینا طراحیهاییه که امروز از فرانسه تحویل گرفتیم.
نِلا به برگهها نگاه کرد.
— همهشون؟
— بله. پروژهی مهمیه.
تهیونگ یکی از برگهها رو برداشت.
— چندتا نقص دارن. میخوام برطرفشون کنی.
بعد نگاه جدیای بهش انداخت.
— ولی نِلا...
مکث کرد.
— وای به حالت اگه خرابشون کنی.
نِلا با چشمهای گرد شده به برگهها نگاه کرد.
— متوجه شدم.
کیم تهیونگ
— نقصها رو اصلاح کن، ولی طراحی اصلی رو تغییر نده. بهترشون کن، نه اینکه بدترشون کنی.
لی نِلا
— باشه.
برگهها رو برداشتم و برگشتم اتاقم.
راستش کمی استرس داشتم.
پونزده طراحی مهم، از یک پروژهی خارجی...
ولی خب، این همون چیزی بود که برای اثبات خودم لازم داشتم.
نشستم و شروع کردم.
---
تقریباً دو ساعت بعد، آخرین برگه رو روی میز گذاشتم.
همهچیز دوباره بررسی شده بود.
نفسی راحت کشیدم.
برگهها رو برداشتم و وارد اتاق تهیونگ شدم.
— آقای کیم؟
کیم تهیونگ
— تموم شد؟
— بله.
برگهها رو از دستم گرفت و نگاهی بهشون انداخت.
چند ثانیه سکوت کرد.
— خوبه.
فقط همین.
ولی برای من همین یک کلمه کافی بود.
برگشتم سمت در که صدای خودم رو شنیدم:
— آقای کیم؟
— هوم؟
— اگه اجازه بدین... میتونم برم یه قهوه بگیرم؟
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
— برو.
بعد خیلی عادی اضافه کرد:
— برای منم بیار.
خشکم زد.
لی نِلا
مگه من منشیشم؟
چند لحظه توی ذهنم حساب کردم.
شایدم چون قراره طراح دست راستش باشم و همهجا همراهش برم، عملاً باید نصف کارای منشیشم انجام بدم؟
بیخیال.
— چه قهوهای؟
کیم تهیونگ
— آمریکانو. بدون شکر.
— چشم.
از اتاق بیرون اومدم و زیر لب غر زدم:
— طراح استخدام کرد یا باریستا؟! 😑
پشت شیشه، تهیونگ سرش رو پایین انداخت...
اما این بار، لبخند خیلی محوی گوشهی لبش نشست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دادانننننننننن
شرطا
1۶تا لایک 1۴تاکامنتت
برسونیددد هااا
پارت ششم | قهوهی آقای کیم
لی نِلا
پشت میزم نشسته بودم و به صفحهی سفید لپتاپ خیره شده بودم.
اولین روز کاریام بود، اما هیچکس هیچ وظیفهای بهم نداده بود.
پس بهترین کار این بود که روی همون طراحیای کار کنم که قرار بود هفتهی بعد تحویل بدم.
مداد طراحی رو برداشتم و مشغول کار شدم که ناگهان تلفن ثابت روی میزم زنگ خورد.
— بله؟
صدای آشنایی از اون طرف خط اومد.
کیم تهیونگ
— بیا اتاق من.
همین.
تماس قطع شد.
لی نِلا
— حتی نمیگه چرا؟!
از جام بلند شدم و وارد اتاق تهیونگ شدم.
روی میز، حدود پانزده برگهی طراحی قرار داشت.
تهیونگ به صندلیش تکیه داده بود.
— اینا طراحیهاییه که امروز از فرانسه تحویل گرفتیم.
نِلا به برگهها نگاه کرد.
— همهشون؟
— بله. پروژهی مهمیه.
تهیونگ یکی از برگهها رو برداشت.
— چندتا نقص دارن. میخوام برطرفشون کنی.
بعد نگاه جدیای بهش انداخت.
— ولی نِلا...
مکث کرد.
— وای به حالت اگه خرابشون کنی.
نِلا با چشمهای گرد شده به برگهها نگاه کرد.
— متوجه شدم.
کیم تهیونگ
— نقصها رو اصلاح کن، ولی طراحی اصلی رو تغییر نده. بهترشون کن، نه اینکه بدترشون کنی.
لی نِلا
— باشه.
برگهها رو برداشتم و برگشتم اتاقم.
راستش کمی استرس داشتم.
پونزده طراحی مهم، از یک پروژهی خارجی...
ولی خب، این همون چیزی بود که برای اثبات خودم لازم داشتم.
نشستم و شروع کردم.
---
تقریباً دو ساعت بعد، آخرین برگه رو روی میز گذاشتم.
همهچیز دوباره بررسی شده بود.
نفسی راحت کشیدم.
برگهها رو برداشتم و وارد اتاق تهیونگ شدم.
— آقای کیم؟
کیم تهیونگ
— تموم شد؟
— بله.
برگهها رو از دستم گرفت و نگاهی بهشون انداخت.
چند ثانیه سکوت کرد.
— خوبه.
فقط همین.
ولی برای من همین یک کلمه کافی بود.
برگشتم سمت در که صدای خودم رو شنیدم:
— آقای کیم؟
— هوم؟
— اگه اجازه بدین... میتونم برم یه قهوه بگیرم؟
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
— برو.
بعد خیلی عادی اضافه کرد:
— برای منم بیار.
خشکم زد.
لی نِلا
مگه من منشیشم؟
چند لحظه توی ذهنم حساب کردم.
شایدم چون قراره طراح دست راستش باشم و همهجا همراهش برم، عملاً باید نصف کارای منشیشم انجام بدم؟
بیخیال.
— چه قهوهای؟
کیم تهیونگ
— آمریکانو. بدون شکر.
— چشم.
از اتاق بیرون اومدم و زیر لب غر زدم:
— طراح استخدام کرد یا باریستا؟! 😑
پشت شیشه، تهیونگ سرش رو پایین انداخت...
اما این بار، لبخند خیلی محوی گوشهی لبش نشست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دادانننننننننن
شرطا
1۶تا لایک 1۴تاکامنتت
برسونیددد هااا
- ۲.۸k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط