گذر کردم شبی از کوی پیری
گذر کردم شبی از کوی پیری
سر کوچه نشسته بر حصیری
سراپا ژنده پوش و مست بودش
خمار و باده ای در دست بودش
سلامی کردم و گفتا علیکی
بشین تا تر کنم کامت به پیکی
بگفتم "می" نخورده مسته مستم
نیفتد روزگاری "می" به دستم
در این قاموس ما مستی گناه است
بسان کله پا گشتن به چاه است
در این بیراهه پای من نلغزد
که این دنیا به آن دنیا نیرزد
سری از روی افسوسش تکان داد
بگفتا نیش تو بر جانم افتاد
گمان کردی اگر جامی ننوشی
به جانت خرقه ی انسان بپوشی؟
ز هوشیاران بلا خیزد به عالم
نه همچون من که رو سوی زوالم
الا ای آنکه بیزاری ز مستان
تو گر منبر روی منبر مسوزان
که تو مستی کنی با تار مویی
دل و دینت برد زیبنده رویی
خمار برق چشم سرمه پوشان
کند مستت که "به " از "می"فروشان
سپر کردی تو سینه بهر دینت
ولی ماری بود در آستینت
برو بر حال زار خود بیندیش
که گرگی گشته ای اندر تن میش
اگر من مستم و دائم خمارم
ولی ایمان خود را استوارم..........
سر کوچه نشسته بر حصیری
سراپا ژنده پوش و مست بودش
خمار و باده ای در دست بودش
سلامی کردم و گفتا علیکی
بشین تا تر کنم کامت به پیکی
بگفتم "می" نخورده مسته مستم
نیفتد روزگاری "می" به دستم
در این قاموس ما مستی گناه است
بسان کله پا گشتن به چاه است
در این بیراهه پای من نلغزد
که این دنیا به آن دنیا نیرزد
سری از روی افسوسش تکان داد
بگفتا نیش تو بر جانم افتاد
گمان کردی اگر جامی ننوشی
به جانت خرقه ی انسان بپوشی؟
ز هوشیاران بلا خیزد به عالم
نه همچون من که رو سوی زوالم
الا ای آنکه بیزاری ز مستان
تو گر منبر روی منبر مسوزان
که تو مستی کنی با تار مویی
دل و دینت برد زیبنده رویی
خمار برق چشم سرمه پوشان
کند مستت که "به " از "می"فروشان
سپر کردی تو سینه بهر دینت
ولی ماری بود در آستینت
برو بر حال زار خود بیندیش
که گرگی گشته ای اندر تن میش
اگر من مستم و دائم خمارم
ولی ایمان خود را استوارم..........
- ۲.۳k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط