فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❻❾




ساختمان از دور شبیه یک انبار متروکه بود.

دیوارهای خاکستری، پنجره‌های شکسته و دری فلزی که انگار سال‌ها کسی آن را باز نکرده بود.

اما تهیونگ همان‌جا ایستاد.

چشم‌هایش روی ساختمان ثابت مانده بود.

یونگی ماشین را خاموش کرد.

«رسیدیم.»

برادرم از صندلی عقب پیاده شد.

من هم پیاده شدم.

تهیونگ بدون اینکه نگاهم کند گفت:

«کنار من بمون.»

گفتم:

«باشه.»

چند قدم جلو رفتیم.

تهیونگ دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت.

در باز بود.

همه ساکت شدیم.

یونگی آرام گفت:

«کسی اینجا رو برای ما باز گذاشته.»

تهیونگ وارد شد.

«می‌دونم.»

---

داخل ساختمان برخلاف ظاهرش، کاملاً سالم بود.

چراغ‌های سقفی روشن بودند.

راهروها تمیز.

دوربین‌های امنیتی در گوشه‌وکنار دیده می‌شدند.

روی دیوار روبه‌رو، یک علامت قدیمی حک شده بود.

همان علامتی که روی پرونده‌های B-17 دیده بودیم.

ایستادم.

«این علامت...»

تهیونگ گفت:

«آره.»

یونگی به دیوار نزدیک شد.

«این یکی قدیمی‌تره.»

تهیونگ دستش را روی علامت کشید.

«این قبل از شورای سایه بوده.»

برادرم پرسید:

«پس اینجا چی بوده؟»

تهیونگ جواب داد:

«جایی برای تصمیم‌هایی که هیچ‌وقت نباید ثبت می‌شدن.»

---

از انتهای راهرو صدای قدم آمد.

همه ایستادیم.

مردی مسن از تاریکی بیرون آمد.

موهایش کاملاً سفید بود.

اما نگاهش هنوز تیز و محکم بود.

وقتی تهیونگ را دید، مکث کرد.

«کیم تهیونگ...»

تهیونگ نگاهش کرد.

«تو هنوز زنده‌ای.»

مرد لبخند کوتاهی زد.

«فکر کردی همه‌ی آدم‌های گذشته‌ات مرده‌ان؟»

یونگی جلو آمد.

«تو کی هستی؟»

مرد جواب داد:

«کسی که پدر ا/ت رو بهتر از هرکسی می‌شناخت.»

من ناخودآگاه یک قدم جلو رفتم.

«پدر من رو؟»

مرد به من نگاه کرد.

چهره‌اش برای لحظه‌ای تغییر کرد.

«تو... دخترشی.»

صدایم آرام شد.

«شما کی هستی؟»

گفت:

«اسم من هان جائه‌وونـه.»

تهیونگ پرسید:

«چرا ما رو اینجا کشوندی؟»

جائه‌وون نگاهش را به من دوخت.

«من شما رو نکشوندم.»

مکث.

«پدرت اینجا منتظرت بوده.»

---

خشکم زد.

«پدرم؟»

جائه‌وون به انتهای راهرو اشاره کرد.

«سال‌ها پیش.»

به آن سمت رفتیم.

در انتهای راهرو یک اتاق بود.

روی در نوشته شده بود:

M-01

جائه‌وون در را باز کرد.

داخل اتاق فقط یک میز و یک صندلی بود.

روی میز...

یک ضبط صوت قدیمی قرار داشت.

جائه‌وون گفت:

«پدرت اینو برای روزی گذاشت که دخترش بالاخره به اینجا برسه.»

به تهیونگ نگاه کردم.

او هم ساکت بود.

ضبط را برداشتم.

دکمه را فشار دادم.

---

صدای پدرم در اتاق پیچید.

«ا/ت...»

چشم‌هایم پر از اشک شد.

«اگر این صدا رو می‌شنوی، یعنی من نتونستم چیزی رو که باید، خودم بهت بگم.»

مکث.

«اما قبل از اینکه درباره‌ی تهیونگ چیزی بدونی، باید درباره‌ی دشمنی بدونی که ممکنه بین شما قرار بگیره.»

تهیونگ آرام سرش را بالا آورد.

پدرم ادامه داد:

«آدم‌هایی هستن که می‌خوان تهیونگ رو از بین ببرن.»

مکث.

«و اگر نتونن...»

صدای ضبط برای لحظه‌ای قطع شد.

بعد دوباره ادامه پیدا کرد:

«سعی می‌کنن چیزی رو که برای تهیونگ مهمه، علیه خودش استفاده کنن.»

دستم سرد شد.

پدرم گفت:

«و اون چیز... تویی.»

نگاهم ناخودآگاه به تهیونگ افتاد.

او هیچ واکنشی نشان نداد.

اما فکش سفت شده بود.

---

پدرم ادامه داد:

«ا/ت، اگر روزی تهیونگ رو کنار خودت دیدی، بدون که من این اتفاق رو پیش‌بینی کرده بودم.»

نفسم را حبس کردم.

«اما یک چیز رو هیچ‌وقت فراموش نکن.»

صدای پدرم جدی‌تر شد.

«تهیونگ ممکنه خطرناک باشه.»

تهیونگ سرش را پایین انداخت.

«ممکنه اشتباه کنه.»

مکث.

«اما اگر روزی کسی بهت گفت تهیونگ قاتل من بوده...»

تمام بدنم یخ کرد.

تهیونگ ناگهان سرش را بالا آورد.

پدرم ادامه داد:

«قبل از اینکه باورش کنی، دنبال حقیقت بگرد.»

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای ضبط آرام‌تر شد:

«چون کسی که این دروغ رو بهت می‌گه، احتمالاً همون کسیه که واقعاً باعث مرگ من شده.»

ضبط خاموش شد.

---

هیچ‌کس حرف نمی‌زد.

فقط به دستگاه خیره مانده بودم.

آرام پرسیدم:

«پدرم... می‌دونسته ممکنه یه روز کسی این دروغ رو بگه؟»

جائه‌وون جواب داد:

«نه فقط می‌دونست.»

نگاهم کرد.

«ازش می‌ترسید.»

تهیونگ پرسید:

«کی؟»

جائه‌وون به سمت قفسه‌ی قدیمی کنار دیوار رفت.

....
دیدگاه ها (۴)

فاصله یک لبخند تا جنون

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2 𝗽𝗮𝗿𝘁 ³---ویو: آراساعت...۸:۴۷ شبمحوطه...

LESSON

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_22فصل یازدهم | ...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت⁴⁸ویو یونگیراهرو طولانی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردیم.ه...

پارت هفتم: ایستگاه قدیمیصبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین ب...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.تهیونگ ا...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط