پارت ۱۷
به سختی از زیرزمین بیرون اومدم. هر قدم مثل کشیدن یه زخم تازه بود. پشتم میسوخت. ولی تحمل کردم. به اتاقم رسیدم. روی تخت دراز کشیدم. ولی خوابم نمیبرد. درد نمیذاشت.
صبح. ساعت ۵. آینه رو نگاه کردم. پشتم پر از خطهای قرمز و بنفش بود. آستین بلند پوشیدم. ولی زخمهای کمرم زیر لباس هم درد میکرد.
رفتم آشپزخانه. تهیونگ اونجا بود. پشت میز. با یه فنجون قهوه. وقتی منو دید، نگاهش سرد بود. مثل همیشه. انگار دیشب هیچی اتفاق نیفتاده بود.
& (آروم) صبحانه.
سینی رو آماده کردم. دستهام میلرزید. ولی نه از ترس. از درد. سینی رو گذاشتم روی میز. یه فنجون چای. چند قطره ریخت.
تهیونگ نگاهم کرد. نه به چای. به دستهام. به لرزششون.
& (آروم) دستهات میلرزه.
· ب... ببخشید.
& (مکث کرد) امروز کارهای عمارت رو انجام نده. برو استراحت کن.
قلبم ایستاد. تهیونگ داشت بهم استراحت میداد؟ برای اولین بار؟
· ولی... کارها...
& (سرد) گفتم برو. نمیخوام مریض بشی. اگه مریض بشی، کی کارها رو انجام میده؟
آه. پس به خاطر خودش بود. نه من. باز هم همون تهیونگ سرد. همون بیرحم.
· ب... بله.
به اتاقم برگشتم. روی تخت دراز کشیدم. پشتم هنوز میسوخت.
ظهر، یکی از خدمتکارها اومد. با یه سینی. سوپ. و یه پماد.
& خانم، آقای تهیونگ گفتن این پماد رو به زخمهاتون بزنید.
قلبم لرزید. تهیونگ پماد فرستاده بود؟ یعنی میدونست زخم دارم؟ یعنی اهمیت میداد؟
· م... مرسی.
خدمتکار رفت. پماد رو برداشتم. بوش تند بود. ولی آروم کننده. به سختی به پشتم مالیدم. سوزش یهکم کمتر شد.
شب. صدای در زدن اومد. آروم. نه محکم و بیرحمانه.
در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. ولی این بار، شلاق تو دستش نبود. یه کتاب تو دستش بود.
& (آروم) میتونم بیام تو؟
· ب... بله.
وارد شد. روی زمین نشست. کنار تخت. کتاب رو باز کرد.
& امشب نمیخوام تنبیهت کنم. فقط... میخوام برات بخونم.
قلبم ایستاد. تهیونگ داشت برام کتاب میخوند؟
& (بدون اینکه نگاهم کنه) یه کتاب قدیمی. دربارهی یه پرنده که تو قفس به دنیا اومد. و هیچوقت یاد نگرفت پرواز کنه.
شروع کرد به خوندن. صداش آروم بود. سرد. ولی یه چیزی توش بود. یه غم. یه درد. من بهش نگاه کردم. تو نور کم اتاق، چهرهش شکسته به نظر میرسید. مثل خودم.
تهیونگ کتاب رو بست. چند ثانیه نگاهم کرد.
& فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت.
و رفت. در رو بست.
من پشت در موندم. دستم رو گذاشتم روی گونهم. جایی که انگشتش رو کشیده بود. هنوز گرم بود. قلبم تند میزد. تهیونگ داشت نرم میشد. ولی من میدونستم که این نرمی، مثل شمع تو باد میمونه. ممکنه هر لحظه خاموش بشه
صبح. ساعت ۵. آینه رو نگاه کردم. پشتم پر از خطهای قرمز و بنفش بود. آستین بلند پوشیدم. ولی زخمهای کمرم زیر لباس هم درد میکرد.
رفتم آشپزخانه. تهیونگ اونجا بود. پشت میز. با یه فنجون قهوه. وقتی منو دید، نگاهش سرد بود. مثل همیشه. انگار دیشب هیچی اتفاق نیفتاده بود.
& (آروم) صبحانه.
سینی رو آماده کردم. دستهام میلرزید. ولی نه از ترس. از درد. سینی رو گذاشتم روی میز. یه فنجون چای. چند قطره ریخت.
تهیونگ نگاهم کرد. نه به چای. به دستهام. به لرزششون.
& (آروم) دستهات میلرزه.
· ب... ببخشید.
& (مکث کرد) امروز کارهای عمارت رو انجام نده. برو استراحت کن.
قلبم ایستاد. تهیونگ داشت بهم استراحت میداد؟ برای اولین بار؟
· ولی... کارها...
& (سرد) گفتم برو. نمیخوام مریض بشی. اگه مریض بشی، کی کارها رو انجام میده؟
آه. پس به خاطر خودش بود. نه من. باز هم همون تهیونگ سرد. همون بیرحم.
· ب... بله.
به اتاقم برگشتم. روی تخت دراز کشیدم. پشتم هنوز میسوخت.
ظهر، یکی از خدمتکارها اومد. با یه سینی. سوپ. و یه پماد.
& خانم، آقای تهیونگ گفتن این پماد رو به زخمهاتون بزنید.
قلبم لرزید. تهیونگ پماد فرستاده بود؟ یعنی میدونست زخم دارم؟ یعنی اهمیت میداد؟
· م... مرسی.
خدمتکار رفت. پماد رو برداشتم. بوش تند بود. ولی آروم کننده. به سختی به پشتم مالیدم. سوزش یهکم کمتر شد.
شب. صدای در زدن اومد. آروم. نه محکم و بیرحمانه.
در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. ولی این بار، شلاق تو دستش نبود. یه کتاب تو دستش بود.
& (آروم) میتونم بیام تو؟
· ب... بله.
وارد شد. روی زمین نشست. کنار تخت. کتاب رو باز کرد.
& امشب نمیخوام تنبیهت کنم. فقط... میخوام برات بخونم.
قلبم ایستاد. تهیونگ داشت برام کتاب میخوند؟
& (بدون اینکه نگاهم کنه) یه کتاب قدیمی. دربارهی یه پرنده که تو قفس به دنیا اومد. و هیچوقت یاد نگرفت پرواز کنه.
شروع کرد به خوندن. صداش آروم بود. سرد. ولی یه چیزی توش بود. یه غم. یه درد. من بهش نگاه کردم. تو نور کم اتاق، چهرهش شکسته به نظر میرسید. مثل خودم.
تهیونگ کتاب رو بست. چند ثانیه نگاهم کرد.
& فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت.
و رفت. در رو بست.
من پشت در موندم. دستم رو گذاشتم روی گونهم. جایی که انگشتش رو کشیده بود. هنوز گرم بود. قلبم تند میزد. تهیونگ داشت نرم میشد. ولی من میدونستم که این نرمی، مثل شمع تو باد میمونه. ممکنه هر لحظه خاموش بشه
- ۱۷.۶k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط