پری دزدیده شده P:7
لینو با صدایی پر از آسودگی و کلافگی گفت
لینو: خداروشکر کجا بود
چانگبین چند ثانیه سکوت کرد هنوز مغزش با تصویری که میدید کنار نیامده بود بعد با لحنی کاملاً مات و مبهوت پاسخ داد
چانگبین: توی آشپزخونست... داره یخچال رو میگرده... و...
لینو:و چی؟
چانگبین آب دهانش را قورت داد و زمزمه کرد
چانگبین: او دو تا پای انسانی داره
آن طرف خط سکوتی مرگبار حاکم شد بعد لینو خیلی آرام گفت
لینو: چی؟
جونگین در همان لحظه بطری آب را با هر دو دست گرفت و یک قدم مردد به سمت چانگبین برداشت که تعادلش به هم خورد و نزدیک بود سر بخورد که چانگبین غریزی جلو پرید و بغلش کرد و از افتادنش جلو گیری کرد تماس گرم پوستش با دستان جونگین او را برای لحظهای بیشتر شوکه کرد دیگر خبری از آن فاصلهی شیشه و آب و افسانه نبود جونگین حالا واقعیتر از همیشه با پاهایی لرزان وسط آشپزخانهی کوچک او ایستاده بود جونگین با چشمانی بزرگ به او نگاه کرد بعد خیلی آهسته و شکسته انگار واژهای را که مدتها در ذهنش نگه داشته باشد گفت
جونگین: چا... نگ... بین
قلب چانگبین برای یک لحظه از تپیدن ایستاد
لینو در گوشی دوباره گفت
لینو: قسم میخورم که داری خواب میبینی و منو هم کشوندی توش...
اما چانگبین دیگر چیزی نمیشنید تمام توجهش به جونگین بود که با صدایی لرزان اما واضحتر از همیشه نام او را تکرار کرد
جونگین: چانگبین...
این بار نه فقط اعتماد بلکه نوعی انتخاب در نگاه جونگین بود انگار او آگاهانه تصمیم گرفته بود از دنیای خودش یک قدم بیرون بگذارد و به دنیای چانگبین نزدیکتر بشه چانگبین دستش را آرامتر دور کمر او نگه داشت تا نیفتد و با صدایی اروم که هنوز از حیرت میلرزید زمزمه کرد
چانگبین: تو... میتونی حرف بزنی؟ و این... این پاها...
جونگین نگاهی کوتاه به پاهایش انداخت و انگشتانش لبهی هودی را محکم گرفت بعد خیلی آهسته با لهجهای عجیب و کلماتی که انگار تازه از اعماق آب به سطح رسیده باشند گفت
جونگین: خشکی... سخت است
چانگبین با وجود تمام آشفتگیاش بیاختیار خندهای کوتاه و ناباورانه کرد خندهای که بیشتر از سر نجات یافتن از وحشت بود
چانگبین:آره... معلومه که سخته
فلیکس ابروهایش را کمی در هم کشید و بطری آب را مثل گنجی باارزش به سینهاش چسباند
جونگین: سرد... خوب است
چانگبین سرش را تکان داد و همانطور که هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود زیر لب گفت
چانگبین: خدایا اون حیرت انگیزه
لینو که حالا از شدت کنجکاوی کاملاً دیوانه شده بود گفت
لینو: من دارم میام اونجا همین الان
چانگبین این بار واقعاً خندید هرچند هنوز دستش میلرزید
چانگبین :باشه فقط زود بیا
تماس که قطع شد سکوتی نرم بین او و جونگین نشست نور یخچال هنوز روی صورتشان میافتاد و قطرههای آب روی زمین برق میزد چانگبین آرام در یخچال را بست بعد دوباره به جونگین نگاه کرد به موهای خیسش به هودی خودش که تن او عجیب و دوستداشتنی به نظر میرسید به پاهایی که هنوز به ایستادن روی خشکی عادت نداشتند بعد خیلی آهسته طوری که نترسد گفت
چانگبین: خب... فکر کنم باید از اول شروع کنیم این بار با راه رفتن
جونگین سرش را کمی کج کرد انگار معنی دقیق جمله را نمیفهمید اما از لحن او آرام گرفت بعد با احتیاط انگشتانش را دور دست چانگبین حلقه کرد حرکتی کوچک اما پر از اعتماد و آرامش و چانگبین همانجا فهمید که از این لحظه به بعد ماجرا دیگر فقط نجات دادن یک پری دریایی نبود بلکه وارد شدن به جهانی بود که هر قانونش میتوانست زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...
#فیک #استری_کیدز #چانگبین #سئو_چانگبین #جونگین #یانگ_جونگین #استریکیدز #چانگنین
لینو: خداروشکر کجا بود
چانگبین چند ثانیه سکوت کرد هنوز مغزش با تصویری که میدید کنار نیامده بود بعد با لحنی کاملاً مات و مبهوت پاسخ داد
چانگبین: توی آشپزخونست... داره یخچال رو میگرده... و...
لینو:و چی؟
چانگبین آب دهانش را قورت داد و زمزمه کرد
چانگبین: او دو تا پای انسانی داره
آن طرف خط سکوتی مرگبار حاکم شد بعد لینو خیلی آرام گفت
لینو: چی؟
جونگین در همان لحظه بطری آب را با هر دو دست گرفت و یک قدم مردد به سمت چانگبین برداشت که تعادلش به هم خورد و نزدیک بود سر بخورد که چانگبین غریزی جلو پرید و بغلش کرد و از افتادنش جلو گیری کرد تماس گرم پوستش با دستان جونگین او را برای لحظهای بیشتر شوکه کرد دیگر خبری از آن فاصلهی شیشه و آب و افسانه نبود جونگین حالا واقعیتر از همیشه با پاهایی لرزان وسط آشپزخانهی کوچک او ایستاده بود جونگین با چشمانی بزرگ به او نگاه کرد بعد خیلی آهسته و شکسته انگار واژهای را که مدتها در ذهنش نگه داشته باشد گفت
جونگین: چا... نگ... بین
قلب چانگبین برای یک لحظه از تپیدن ایستاد
لینو در گوشی دوباره گفت
لینو: قسم میخورم که داری خواب میبینی و منو هم کشوندی توش...
اما چانگبین دیگر چیزی نمیشنید تمام توجهش به جونگین بود که با صدایی لرزان اما واضحتر از همیشه نام او را تکرار کرد
جونگین: چانگبین...
این بار نه فقط اعتماد بلکه نوعی انتخاب در نگاه جونگین بود انگار او آگاهانه تصمیم گرفته بود از دنیای خودش یک قدم بیرون بگذارد و به دنیای چانگبین نزدیکتر بشه چانگبین دستش را آرامتر دور کمر او نگه داشت تا نیفتد و با صدایی اروم که هنوز از حیرت میلرزید زمزمه کرد
چانگبین: تو... میتونی حرف بزنی؟ و این... این پاها...
جونگین نگاهی کوتاه به پاهایش انداخت و انگشتانش لبهی هودی را محکم گرفت بعد خیلی آهسته با لهجهای عجیب و کلماتی که انگار تازه از اعماق آب به سطح رسیده باشند گفت
جونگین: خشکی... سخت است
چانگبین با وجود تمام آشفتگیاش بیاختیار خندهای کوتاه و ناباورانه کرد خندهای که بیشتر از سر نجات یافتن از وحشت بود
چانگبین:آره... معلومه که سخته
فلیکس ابروهایش را کمی در هم کشید و بطری آب را مثل گنجی باارزش به سینهاش چسباند
جونگین: سرد... خوب است
چانگبین سرش را تکان داد و همانطور که هنوز گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود زیر لب گفت
چانگبین: خدایا اون حیرت انگیزه
لینو که حالا از شدت کنجکاوی کاملاً دیوانه شده بود گفت
لینو: من دارم میام اونجا همین الان
چانگبین این بار واقعاً خندید هرچند هنوز دستش میلرزید
چانگبین :باشه فقط زود بیا
تماس که قطع شد سکوتی نرم بین او و جونگین نشست نور یخچال هنوز روی صورتشان میافتاد و قطرههای آب روی زمین برق میزد چانگبین آرام در یخچال را بست بعد دوباره به جونگین نگاه کرد به موهای خیسش به هودی خودش که تن او عجیب و دوستداشتنی به نظر میرسید به پاهایی که هنوز به ایستادن روی خشکی عادت نداشتند بعد خیلی آهسته طوری که نترسد گفت
چانگبین: خب... فکر کنم باید از اول شروع کنیم این بار با راه رفتن
جونگین سرش را کمی کج کرد انگار معنی دقیق جمله را نمیفهمید اما از لحن او آرام گرفت بعد با احتیاط انگشتانش را دور دست چانگبین حلقه کرد حرکتی کوچک اما پر از اعتماد و آرامش و چانگبین همانجا فهمید که از این لحظه به بعد ماجرا دیگر فقط نجات دادن یک پری دریایی نبود بلکه وارد شدن به جهانی بود که هر قانونش میتوانست زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...
#فیک #استری_کیدز #چانگبین #سئو_چانگبین #جونگین #یانگ_جونگین #استریکیدز #چانگنین
- ۸.۷k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط