رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

خبره.ممنوعه.🖤💜پارت²

سوآ هنوز باورش نمی‌شد واقعاً توی عمارت کانگ ته‌جون گیر افتاده. با عصبانیت به اطراف نگاه کرد و گفت: «من همین الان می‌خوام برگردم.»

ته‌جون بدون اینکه پلک بزنه گفت: «نمی‌ری.»

«تو نمی‌تونی منو اینجا نگه داری.»

«می‌تونم.»

سوآ جلو رفت. «من یه خبرنگارم، اگه تا صبح برنگردم، همه می‌فهمن کجام.»

ته‌جون نزدیک‌تر شد. «به کی گفتی کجا میری؟»

سوآ مکث کرد.

ته‌جون همون لحظه فهمید جوابش منفیه.

«دیدی؟ هیچ‌کس نمی‌دونه.»

سوآ با عصبانیت گفت: «به تو ربطی نداره.»

ته‌جون نگاه سردی بهش انداخت. «از وقتی وارد این ماجرا شدی، همه‌چیز به من ربط داره.»

بعد به یکی از افرادش اشاره کرد.

«ببریدش پایین.»

سوآ سریع برگشت. «کجا؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

دو نفر جلو اومدن و سوآ رو همراه خودشون بردن. راهروی عمارت رو رد کردن و از یه راه‌پله‌ی باریک پایین رفتن. هرچی پایین‌تر می‌رفتن، نور کمتر می‌شد.

سوآ با نگرانی گفت: «منو کجا می‌برید؟»

یکی جواب داد: «زود می‌فهمی.»

در فلزی بزرگی باز شد.

سوآ وارد زیرزمین شد.

اتاق بزرگ بود؛ تخت، مبل، حمام و حتی پنجره داشت، اما پنجره فقط به یک دیوار سنگی باز می‌شد. همه‌چیز مرتب و لوکس بود، ولی در ضخیم فلزی از بیرون قفل می‌شد.

سوآ با ناباوری گفت: «شوخی می‌کنید؟»

مرد در رو بست.

صدای قفل شدن در توی سکوت زیرزمین پیچید.

سوآ سریع خودش رو به در رسوند و محکم زد.

«ته‌جون!»

هیچ جوابی نیومد.

«کانگ ته‌جون!»

چند ثانیه بعد صدای قدم‌هایی از پشت در شنیده شد.

قفل باز شد.

ته‌جون وارد شد.

سوآ با عصبانیت برگشت سمتش. «این دیگه چیه؟»

«اتاقت.»

«اتاق؟ این زندانه!»

ته‌جون به اطراف نگاه کرد. «هرچی لازم داشته باشی اینجاست.»

«من آزادی می‌خوام.»

«اون رو نمی‌تونم بهت بدم.»

سوآ جلو رفت. «چرا؟ از چی می‌ترسی؟»

ته‌جون چند لحظه ساکت موند.

«از اینکه چیزی که دیدی، به دست آدم اشتباهی برسه.»

سوآ گفت: «پس مشکل تو اینه که من خبرنگارم.»

«نه.»

ته‌جون نگاهش کرد.

«مشکل من اینه که تو زیادی شجاعی.»

سوآ پوزخند زد. «این تعریف بود؟»

«نه. هشدار بود.»

ته‌جون برگشت سمت در.

سوآ گفت: «صبر کن.»

ایستاد.

«اگه منو اینجا نگه داری، خودم یه راه برای بیرون رفتن پیدا می‌کنم.»

ته‌جون بدون اینکه برگرده گفت: «امتحانش کن.»

در بسته شد.

سوآ چند ثانیه به در خیره موند.

«مغرورِ دیوونه...»

بعد چشمش به دوربینش افتاد.

دوربین هنوز توی کیفش بود.

سوآ سریع کیف رو باز کرد و دوربین رو بیرون آورد.

چندتا عکس رو بررسی کرد.

عکس‌های امشب.

عکس مدیر شرکت.

عکس ماشین.

و بعد...

یک عکس تار از مردی که قبل از فرار از ساختمون دیده بود.

سوآ زوم کرد.

چهره‌ی مرد مشخص نبود، اما پشت سرش تابلویی دیده می‌شد.

چشم‌های سوآ گرد شد.

«نه...»

همون لوگو رو قبلاً داخل پرونده‌ی کانگ ته‌جون دیده بود.

یعنی اتفاق امشب تصادفی نبود.

سوآ دوربین رو پایین آورد و زیر لب گفت:

«ته‌جون... تو دقیقاً توی چه چیزی گیر کردی؟»

همون لحظه صدای باز شدن قفل در اومد.

سوآ سریع دوربین رو پشتش پنهان کرد.

ته‌جون دوباره وارد شد.

نگاهش مستقیم روی سوآ ثابت موند.

«چی رو قایم کردی؟»

سوآ سعی کرد خونسرد بمونه.

«هیچی.»

ته‌جون چند قدم جلو اومد.

«سوآ.»

اولین بار بود اسمش رو این‌طور آرام صدا می‌زد.

سوآ جواب داد: «چیه؟»

ته‌جون دستش رو جلو آورد.

«دوربین رو بده من.»

سوآ محکم‌تر دوربین رو گرفت.

«نه.»

ته‌جون چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«پس مجبورم خودم پیداش کنم.»

سوآ یک قدم عقب رفت.

این بار برای اولین بار، از نگاه ته‌جون فهمید که بازی تازه شروع شده.

پ.ن:شرط ها نرسید ولی بازم گذاشتم لایک کنید قشنگا🎴💗
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

فیک: بابای سخت گیر من — part 14[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطا...

LESSON

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

شاگرد لوس من

پارت 30🌧️ هنوز کنار هیون‌وو ایستاده بودم که دوباره یکی‌شون گ...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

قسمت بیست و یک

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

Why Did I Fall in Love with Her? | P¹⁹ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط