p51من جزو خاطرات بدت بودم؟
پارت 51
من جزو خاطرات بدت بودم؟
--------------------
سوا ک هنوز ب خاطر تکون های یوری سرگیجه داشت سریع با دیدن جیمین دستشو بالا اورد
سوا:لطفا تو دیگه نیا دوغم کن....هنوز حالت تهوع دارم...
جیمین سریع ب سمتش اومد و اونو در اغوش کشید...بعد از چند ثانیه ک ازش جدا شد شونه هاشو گرفت و شروع کرد ب تکون دادنش(بچه دوغ شد)
جیمین:تموم این مدت کجا بودی؟هااا؟تو به هممون یه جواب بدهکاری...حالت خوبه؟پیش هیون سوک بودی؟چرا رفتی؟چرا چیزی نگفتی؟هاااا؟
یوری با خنده جلو اومد و دستشو روی بازوی جیمین گذاشت و از سوا جداش کرد
یوری:جیمینا....تا روت بالا نیاورده ولش کن...
جیمین با یه یاداوری چیزی یه قدم عقب رفت
جیمین:اوه اوه ...اگ یونگی هیونگ بفهمه ک بغلت کردم ....قطعا منو تیکه تیکه میکنه و سوغاتی میفرسته برای جانگ هیون سوک...
حالت چهره ی سوا با شنیدن اسم یونگی سریع عوض شد...
سوا:اون نباید بفهمه....شما هیچی بهش نمیگین...
جیمین ناباورانه به سوا زل زد:چی؟
سوا با اخم غلیظی ک بین ابروهاش بود ب جیمین خیره شد
سوا:جیمینا...تو نمیدونی ماجرا چیه...
جیمین:ب غیر از این باید بدونم که هیونگم داره نابود میشه به خاطر نبود کسی که حتی حاضر نیست ببینش؟
سوا ساکت شد....حرف جیمین ب شدت ناراحتش کرده بود....میخواست داد بزنه و بگه ک ب شدت عاشق یونگیه ولی ب خاطر جونش نمیتونه باهاش باشه...نمیتونه حتی بهش بگه ک زندس...دلش میخواست اونقد داد بزنه ک کل دنیا متوجه بدبختی هاش بشن...متوجه عشق عمیقی بشن ک هیچوقت به حقیقت تبدیل نمیشه....
سوا:تو نمیفهمی...
جیمین:چرا میفهمم ...من همیشه میخندم ...همیشه خندیدم ولی همه ی غم ها رو میفهمم..همه ی درد هارو میفهمم...کافیه یونگی فقط از کنارم رد شه ....من درد توی چشماش رو میبینم سوا...رد اشک روی گونه اش رو میبینم سوا ....لبی ک الان لبخند میزنه ولی قبلش داشت از گریه میلرزید رو میبینم...دستای لرزونش ک داره به سختی لیوان رو میگیره میبینم...چشمایی ک یه زمانی وقتی ازت صحبت میکرد و میدرخشید رو میبینم ک الان هیچ نوری نداره...من دلتنگی رو توی وجود یونگی میبینم...سوا...یونگی دلش برات تنگ شده...تو مرده بودی ...اون تموم ساعات روز رو ب امید اینکه حداقل توی خواب باهاش خداحافظی کنی چشماشو میبست...و همیشه هم با بغض دوریت بازش میکرد...
جیمین به سوایی ک اشکاش کل صورتش رو خیس کرده بودن خیره شد...
جیمین:سوا....من هیچ وقت عاشق نشدم...نمیتونم بفهمم ک از دست دادن کسی ک بیرحمانه دوسش داری چ حسی دااره...تا قبل از اینکه بری نمیدونستم چی به سر مجنونی که لیلی اش رو از دست داده میاد...ولی یونگی....سوا یونگی داره نابود میشه میفهمی؟(اخرش با داد)
سوا (داد):جیمینا هیون سوک میکشش. میفهمی؟
جیمین با داد یهویی سوا ساکت شد
سوا:فکرر کردی من قلب ندارم؟فکر کردی دیدن درد کشیدنش برام سرگرمیه؟فکر کردی تنها کسی ک داشت زجر میکشید اون بوده؟اگه بیام سمتش یونگی رو میکشه...بعدش تک تک شما رو میکشه تا نابود شدن منو ببینه...اون مرد با من مشکل داره میفهمی؟
صداش با هر قطره اشکی که از چشماش میریخت میلرزید
سوا:...من تموم این مدت توی اون انباری لعنتی بهش فکر میکردم ...به همتون فکر میکردم...من یونگی رو ب شما سپرده ام چون شما میدونید چجوری جای منو براش پر کنید....منی نمیخواستم اینجوری بشه...
جیمین با پوزخند غمگینی سرشو بالا اورد
جیمین:فکر کردی کسی میتونه جای تورو براش بگیره؟
هعی بابا کی داره پیاز خورد میکنه....
من جزو خاطرات بدت بودم؟
--------------------
سوا ک هنوز ب خاطر تکون های یوری سرگیجه داشت سریع با دیدن جیمین دستشو بالا اورد
سوا:لطفا تو دیگه نیا دوغم کن....هنوز حالت تهوع دارم...
جیمین سریع ب سمتش اومد و اونو در اغوش کشید...بعد از چند ثانیه ک ازش جدا شد شونه هاشو گرفت و شروع کرد ب تکون دادنش(بچه دوغ شد)
جیمین:تموم این مدت کجا بودی؟هااا؟تو به هممون یه جواب بدهکاری...حالت خوبه؟پیش هیون سوک بودی؟چرا رفتی؟چرا چیزی نگفتی؟هاااا؟
یوری با خنده جلو اومد و دستشو روی بازوی جیمین گذاشت و از سوا جداش کرد
یوری:جیمینا....تا روت بالا نیاورده ولش کن...
جیمین با یه یاداوری چیزی یه قدم عقب رفت
جیمین:اوه اوه ...اگ یونگی هیونگ بفهمه ک بغلت کردم ....قطعا منو تیکه تیکه میکنه و سوغاتی میفرسته برای جانگ هیون سوک...
حالت چهره ی سوا با شنیدن اسم یونگی سریع عوض شد...
سوا:اون نباید بفهمه....شما هیچی بهش نمیگین...
جیمین ناباورانه به سوا زل زد:چی؟
سوا با اخم غلیظی ک بین ابروهاش بود ب جیمین خیره شد
سوا:جیمینا...تو نمیدونی ماجرا چیه...
جیمین:ب غیر از این باید بدونم که هیونگم داره نابود میشه به خاطر نبود کسی که حتی حاضر نیست ببینش؟
سوا ساکت شد....حرف جیمین ب شدت ناراحتش کرده بود....میخواست داد بزنه و بگه ک ب شدت عاشق یونگیه ولی ب خاطر جونش نمیتونه باهاش باشه...نمیتونه حتی بهش بگه ک زندس...دلش میخواست اونقد داد بزنه ک کل دنیا متوجه بدبختی هاش بشن...متوجه عشق عمیقی بشن ک هیچوقت به حقیقت تبدیل نمیشه....
سوا:تو نمیفهمی...
جیمین:چرا میفهمم ...من همیشه میخندم ...همیشه خندیدم ولی همه ی غم ها رو میفهمم..همه ی درد هارو میفهمم...کافیه یونگی فقط از کنارم رد شه ....من درد توی چشماش رو میبینم سوا...رد اشک روی گونه اش رو میبینم سوا ....لبی ک الان لبخند میزنه ولی قبلش داشت از گریه میلرزید رو میبینم...دستای لرزونش ک داره به سختی لیوان رو میگیره میبینم...چشمایی ک یه زمانی وقتی ازت صحبت میکرد و میدرخشید رو میبینم ک الان هیچ نوری نداره...من دلتنگی رو توی وجود یونگی میبینم...سوا...یونگی دلش برات تنگ شده...تو مرده بودی ...اون تموم ساعات روز رو ب امید اینکه حداقل توی خواب باهاش خداحافظی کنی چشماشو میبست...و همیشه هم با بغض دوریت بازش میکرد...
جیمین به سوایی ک اشکاش کل صورتش رو خیس کرده بودن خیره شد...
جیمین:سوا....من هیچ وقت عاشق نشدم...نمیتونم بفهمم ک از دست دادن کسی ک بیرحمانه دوسش داری چ حسی دااره...تا قبل از اینکه بری نمیدونستم چی به سر مجنونی که لیلی اش رو از دست داده میاد...ولی یونگی....سوا یونگی داره نابود میشه میفهمی؟(اخرش با داد)
سوا (داد):جیمینا هیون سوک میکشش. میفهمی؟
جیمین با داد یهویی سوا ساکت شد
سوا:فکرر کردی من قلب ندارم؟فکر کردی دیدن درد کشیدنش برام سرگرمیه؟فکر کردی تنها کسی ک داشت زجر میکشید اون بوده؟اگه بیام سمتش یونگی رو میکشه...بعدش تک تک شما رو میکشه تا نابود شدن منو ببینه...اون مرد با من مشکل داره میفهمی؟
صداش با هر قطره اشکی که از چشماش میریخت میلرزید
سوا:...من تموم این مدت توی اون انباری لعنتی بهش فکر میکردم ...به همتون فکر میکردم...من یونگی رو ب شما سپرده ام چون شما میدونید چجوری جای منو براش پر کنید....منی نمیخواستم اینجوری بشه...
جیمین با پوزخند غمگینی سرشو بالا اورد
جیمین:فکر کردی کسی میتونه جای تورو براش بگیره؟
هعی بابا کی داره پیاز خورد میکنه....
۱۵.۰k
۰۱ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.