{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵³
ویو: ات

رسیدیم به عمارت.

همین که در باز شد، یونا اومد سمت جونگ‌کوک و دوباره خودش رو بهش نزدیک کرد.

= کوککک، اتاقم بغل اتاق توعهههه!

با ذوق ادامه داد:

= اگه خواستی می‌تونم بیام اتاقت، باهم بخوابیم یا فیلم ببینیمممم.

÷ آره، فکر خوبیه.

× فکر کنم یادتون رفته پسرم دیگه ازدواج کرده.

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی توجهی به حرفشون بکنه، دستم رو گرفت و منو همراه خودش به سمت اتاقمون برد.

همین که از کنار سالن رد می‌شدیم، صدای مامانش از پشت سرمون اومد.

× پسرم، شام حاضره.

_ میایم.

جونگ‌کوک در اتاق رو باز کرد.

وارد شدیم.

بعد در رو محکم بست.

همین که در بسته شد، شروع کرد به غر زدن.

_ نفهم چیزی هستنن... انقدر خرن!

دستش رو بین موهاش کشید.

_ نمی‌فهمن من زن دارم؟!

+ کوک... آروم باش.

اما انگار دیگه نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه.

شروع کرد به غر زدن و زیر لب با عصبانیت حرف زدن.

رگ گردنش مشخص شده بود و صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود.

من فقط نگاهش می‌کردم.

خیلی ترسیده بودم.

اصلاً نمی‌دونستم چی باید بگم که آروم بشه.

تنها چیزی که به ذهنم رسید...

این بود که بغلش کنم.

بدون اینکه چیزی بگم، خودم رو توی آغوشش انداختم.

جونگ‌کوک اولش از تعجب خشکش زد.

اما چند لحظه بعد، دست‌هاش رو دورم حلقه کرد.

صدای آروم‌تری داشت.

_ ببخشید...

مکث کرد.

_ فکر کنم زیادی عصبی شدم.

سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم.

بعد منو بلند کرد و من هم برای اینکه تعادلم رو از دست ندم، دست‌هام رو دور گردنش و پاهام رو دور کمرش حلقه کردم

آروم منو روی تخت گذاشت.

_ خب، لباس‌هات رو عوض کن.

_ من میرم حموم.

+ باشه.

جونگ‌کوک رفت سمت حموم.

منم لباس‌هام رو عوض کردم و مشغول پاک کردن آرایشم و مرتب کردن موهام شدم.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در حموم اومد.

جونگ‌کوک بیرون اومد.

حوله‌ای دور خودش داشت و لباس بالاتنه نپوشیده بود.

همین که دیدمش، سریع دست‌هام رو جلوی چشم‌هام گرفتم.

جونگ‌کوک نزدیک شد و دست‌هام رو پایین آورد.

_ لازم نیست چشم‌هاتو بگیری.

مکثی کرد.

_ قبلاً هم منو دیدی.

فقط یک جمله کافی بود تا یاد اون شب بیفتم.

همون شبی که اتفاقی بینمون افتاده بود.

بغض گلوم رو گرفت.

جونگ‌کوک وقتی تغییر حالت صورتم رو دید، چیزی نگفت.

فقط آروم منو در آغوش گرفت.

چند دقیقه همون‌طور ساکت موندیم.

تا اینکه صدای در اومد.

اجوما:
ارباب، مادرتون گفتن بهتون بگم بیاین پایین.

جونگ‌کوک ازم فاصله گرفت.

_ باشه.

#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌مافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jung‌kook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگ‌کوک
#بی‌تی‌ای#بنگتن#رمان‌جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۵)

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت ۱۹۵

پارت ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط