{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنت

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنت
عشق هم رسوا شده از آبروی رفتنت

من نه امشب , هر شبم را در عزایت مانده ام
قلب مشکی پوش من پر زد به سوی رفتنت

در نگاه ساکت نیمایی ام جا مانده است
رد پای آخر برفی به کوی رفتنت

بی تو معنای زمستان را چه خوب از بر شدم
در بهاری که در آن خشکید جوی رفتنت

من دو روی سکه ی قلب تو را نشناختم
سکه را انداختم زیر است روی رفتنت

گفته اند از هر طرف خوانی همان درد است درد
آن منم چون بغض یکرنگ گلوی رفتنت

قصه ی جادوی چشمانت چو مو باریک شد
یکقدم تا پارگی مانده به موی رفتنت

فرق دارد آخر این قصه با هر قصه ای
از همین اول بیا بشکن سبوی رفتنت
دیدگاه ها (۱)

هجر تو نصیبم ای دل افروز مبادبر جان من این آتش جانسوز مبادآن...

شده غم در نگاهت حصر باشد؟تمـام نـظـم هایـت نـثـر بـاشـد؟شـده...

از خاک بر آمدیمکه آدم باشیمآنگاه به حریم دوستمحرم باشیماز آب...

غزل افتاده به جانم قلمم معجزه کندل بی تاب مرا اول شعرت بنویس...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت یازدهم: بازیِ سایه‌ها و تایم...

چشاتو ببند…فکر کن همین الان در باز بشه و آقا وارد بشن…همون ل...

وقتی میخواستی جدا بشید و...

پارت ۴۴ صدای قدم‌های مدیر در راهروی بایگانی نزدیک‌تر شد.تق.....

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی ر...

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی ر...

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی ر...

دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط