برادر ناتنی

[Step brother]


پارت آخر


بعد از اینکه جوابِ آزمایش رو از بیمارستان گرفتن، سکوتِ عجیبی بینِ اونا حاکم شده بود. اونا می‌دونستن که حقیقتِ اصلی رو می‌دونن؛ می‌دونستن که اون همه سال، اون همه فاصله و اون همه ترس، فقط بر خاطر یه دروغِ بزرگ بود. اما وقتی به خونه رسیدن، اون سکوتِ سنگینِ سال‌هایِ گذشته، باز هم تویِ سالنِ خونه طنین‌انداز بود.

ا.ت، با قدم‌هایی که سنگین‌تر از همیشه بود، مستقیم رفت سمتِ پدر و مادرش. توی نگاهش یه خستگیِ عمیق و یه جور بی‌حسی بود. اون ایستاد، نگاهش رو به چشم‌هایِ مادرش دوخت که از اشک خیس شده بود و با صدایی که آروم اما محکم بود، گفت:

«ما دیگه می‌تونیم نفس بکشیم؟ یعنی واقعاً بعد از این همه سال، می‌تونیم بدونِ اینکه فکر کنیم یه چیزی داره پنهان می‌شه، به هم نگاه کنیم؟ ما می‌دونستیم چرا این کار رو کردید، اما شنیدنِ این حقیقت که واقعاً هیچ نسبتی نداریم، انگار یه بارِ سنگین رو از رویِ شونه‌هامون برداشت، ولی یه جای دیگه... تویِ قلبمون، یه جای خالی باقی گذاشته. ما فقط می‌خواستیم بدونیم که آیا واقعاً می‌تونیم به شما اعتماد کنیم یا نه.»

پدر جیمین ، که تمامِ مدت سرش رو پایین انداخته بود، بالاخره نگاهش رو بلند کرد. چشم‌هاش پر از پشیمونی بود. اون با صدایی لرزون گفت: «ما فقط می‌خواستیم از شما محافظت کنیم... از نگاهِ بقیه، از قضاوت‌ها....و شایدم از آبرومون.. اما فهمیدیم که با این کار داشتیم شمارو عذاب میدادیم و این بزرگترین اشتباهِ عمرمون بود.»

اون شب، اون‌ها نه با فریاد، بلکه با اشک‌هایِ آرام و اعترافاتِ طولانی، تمامِ اون دیوارهایِ نامرئی رو فرو ریختن. ا.ت و جیمین، در کنارِ هم، اون حقیقتِ تلخ رو به یه شروعِ تازه تبدیل کردن. اون‌ها فهمیدن که حقیقت، هرچند گاهی دردناک می‌شه، اما تنها راهیه که می‌تونه آدم رو واقعاً آزاد کنه.

(چند ماه بعد....)

چند ماه گذشته بود. صدایِ ملایمِ برخوردِ موج‌ها به ساحل، تنها موسیقیِ این عصرِ آرام بود. ویلایِ ساحلی، با اون پنجره‌هایِ بزرگش که رو بهِ اقیانوس باز می‌شد، انگار یه گوشه ای از بهشت بود. خورشید داشت با رنگ‌هایِ صورتی و طلایی، غروب می‌کرد و سایه‌یِ درخت‌ها رویِ شن‌هایِ ساحل کشیده شده بود.

ا.ت رویِ صندلیِ راحتیِ تراس نشسته بود، یه کتابِ نیمه‌باز تویِ دستش بود، اما نگاهش خیره به افقِ بی‌پایانِ دریا بود. اون دیگه اون دختر نگران و پر از سوال نبود،حالا آرامشی بی پایان داشت.

جیمین با قدم‌هایی آرام، از پشتِ سرش اومد. اون یه پتویِ نرم تویِ دستش داشت. با یه لبخندِ گرم و مهربون، اون رو دورِ شونه‌هایِ ا.ت پیچید و بدونِ اینکه حرفی بزنه، کنارش نشست. جیمین دستِ ا.ت رو گرفت و انگشت‌هاش رو بینِ انگشت‌هایِ اون گره زد. گرمایِ دستِ جیمین، برایِ ا.ت تمامِ دنیایِ اون بود.

ا.ت سرش رو به شونه‌یِ جیمین تکیه داد و با صدایی که مثلِ یه نجوا بود، گفت: «می‌دونی جیمین؟ گاهی فکر می‌کنم اگه اون همه سال، این حقیقت رو می‌دونستیم، شاید هیچ‌وقت نمی‌تونستیم این‌قدر قدرِ این لحظه رو بدونیم. این آرامش... این آرامش، خیلی ارزشش رو داشت.»

جیمین سرش رو رویِ سرِ ا.ت گذاشت، چشم‌هاش رو بست و نفسِ عمیقی کشید. اون بو، اون حسِ امنیت، اون نزدیکیِ بدونِ هیچ پنهانی... این بود چیزی که همیشه رویاپردازی‌ می‌کرد. او با صدایی که از تهِ قلبش بیرون می‌اومد، گفت: «ما دیگه هیچ چیزی رو پنهان نمی‌کنیم، ا.ت. دیگه هیچ سایه‌ای بینِ ما نیست. فقط ما هستیم. و این، بهترین چیزیه که می‌تونست اتفاق بیفته.»

در حالی که شب داشت با رنگ‌هایِ بنفش و آبیِ تیره جایِ غروب رو می‌گرفت، اونا در کنارِ هم، در سکوتی که دیگه از درد نبود، بلکه از عشق و اطمینان بود، به تماشایِ ستاره‌هایی نشستن که تازه داشتن تویِ آسمون ظاهر می‌شدند، ستاره‌هایی که مثلِ آینده‌یِ اون‌ها، درخشان و بی‌نهایت بودن.


پایان......

(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️
مرسی از حمایت های قشنگتون🍓✨️)
دیدگاه ها (۵)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت دوم | «رازی که نباید فاش می‌شد»ا/ت ...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

سناریووقتی می‌خوان ببوـ٫ـسنت:هری:عزیزم....آ/ت : نه زشته یهو ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

P21۲روز از روزی که آچا و سوسی باهم دیدار کرده بودن می‌گذشت،د...

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

عشق بی پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط