مهرو
چشمام سیاهی رفت خواستم بیافتم کسی منو از پشت گرفت ...
صدای گرم و آروم عمو تو دم گوشم اومد چی شدی مهرو ...
چشام سیاهی رفت فقط معلق شدن خودمو فهمیدم
یهو برق روشن شدن صدای شوکه عمه اومد رضاااا داری چکار میکنی ...
کمی بعد صدای داد هوار اومد من بی حال بودم کم کم از هوش رفتم ...
..
شهناز چیزی که دیده بود این بود دوردانه جوان و زیبای برادر زاده اش در آغوش شوهر جوانش بود قلبش نزد بارها رضا به روش آورده بود که بخاطر فامیل باهاش ازدواج کرده اون خیلی زیباتر و سرتر از اوست مغازه داشت ماشین داشت و خونه ویلایی ..
از آخرین رابطه زناشویی با رضا ماه ها میگذشت فقط هم خونه بودن ...
ناباور به صحنه رو به رو نگاه کرد رضا قصد بوسیدن مهرو داشت ...
داد زد رضا با دادش مجتبی و صدف اومدن بیرون رضا میخواست توضیح بده کمکش کرده ولی چشمای شهناز چیزی دیگه رو دیده بود قلبش نمیزد با ناباوری ذل زده بود به مهرو بیهوش صدای مامان مامان صدفش رو میشنید ولی زبونش بند اومده بود مجتبی افتاده رو زمین شهناز میدید ولی جواب نمیداد چشمانش رو بست ...
حالا رضا وسط دو زن مانده بود زنی بود مادر پسرش رنگش کبود شد و دختری حوری ماننده رو زمین افتاده رنگش سفید بود داد زد زنگ بزن اورژانس مهرو حالش خوب نیست ...
مجتبی برافروخت چجوری میتونست حالا که مادرش در بستر مرگ افتاده به فکر زن دیگه باشه....
ادامه در قسمت بعدی...💞🎀
منو فالو کن @rroza0
صدای گرم و آروم عمو تو دم گوشم اومد چی شدی مهرو ...
چشام سیاهی رفت فقط معلق شدن خودمو فهمیدم
یهو برق روشن شدن صدای شوکه عمه اومد رضاااا داری چکار میکنی ...
کمی بعد صدای داد هوار اومد من بی حال بودم کم کم از هوش رفتم ...
..
شهناز چیزی که دیده بود این بود دوردانه جوان و زیبای برادر زاده اش در آغوش شوهر جوانش بود قلبش نزد بارها رضا به روش آورده بود که بخاطر فامیل باهاش ازدواج کرده اون خیلی زیباتر و سرتر از اوست مغازه داشت ماشین داشت و خونه ویلایی ..
از آخرین رابطه زناشویی با رضا ماه ها میگذشت فقط هم خونه بودن ...
ناباور به صحنه رو به رو نگاه کرد رضا قصد بوسیدن مهرو داشت ...
داد زد رضا با دادش مجتبی و صدف اومدن بیرون رضا میخواست توضیح بده کمکش کرده ولی چشمای شهناز چیزی دیگه رو دیده بود قلبش نمیزد با ناباوری ذل زده بود به مهرو بیهوش صدای مامان مامان صدفش رو میشنید ولی زبونش بند اومده بود مجتبی افتاده رو زمین شهناز میدید ولی جواب نمیداد چشمانش رو بست ...
حالا رضا وسط دو زن مانده بود زنی بود مادر پسرش رنگش کبود شد و دختری حوری ماننده رو زمین افتاده رنگش سفید بود داد زد زنگ بزن اورژانس مهرو حالش خوب نیست ...
مجتبی برافروخت چجوری میتونست حالا که مادرش در بستر مرگ افتاده به فکر زن دیگه باشه....
ادامه در قسمت بعدی...💞🎀
منو فالو کن @rroza0
- ۲.۲k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط