سناریو: باجی کیسوکه و ا/ت

کن نیچیوا !⚡️💥

با حمایت های صمیمانه تون بالاخره پارت قبل به ۵ تا لایک رسید و منم به قولم عمل کردم ❤️‍🔥

پارت ۳ هم قراره خیلی جنجالی باشه 👀...
پس اگه از این پارت فیض بردید و خوشتون اومد حتما لایکش رو به ۷ تا برسونید و درخواستی هم داشتید توی کامنت بهم بگید... (حتما جواب میدم🔥)

🥀 سناریو: سایه‌ی سیاه در غروبِ سرد...

آنچه گذشت :

*متن پیام:*
> "کیسوکه... من... من متاسفم. خیلی متاسفم.
> ماشینت... پیچِ جاده‌ی [نام جاده]... یه احمق با سرعت زد بهم. من حالم خوبه، فقط یکم سرم گیج میره و... ماشینت خیلی داغون شده. نمی‌خواستم این اتفاق بیفته. لطفاً... لطفاً عصبانی نشو، فقط بیا... می‌ترسم."

***

### ادامه‌ی ماجرا: واکنشِ Baji

هنوز پیام را ارسال نکرده بودی که دیدی گوشی‌ات شروع به زنگ خوردن کرد. نامِ «Baji 🐾» روی صفحه می‌درخشید. دستت لرزید و دکمه‌ی پاسخ را زدی.

صدای باجی از پشتِ گوشی، نه مثلِ همیشه غُرغُرو، بلکه به شکلِ وحشتناکی آرام و در عین حال لرزان بود :
«[اسمِ خودت]؟ گوش کن به من... کجایی؟ ماشین لعنتی رو ول کن! فقط بهم بگو کجایی؟»

صدایش پر از عطشِ برایِ رسیدن به تو بود.
او حتی نپرسید ماشین چه شده؛ فقط می‌خواست مطمئن شود که تو زنده‌ای. وقتی به او آدرس دادی، شنیدی که باجی با صدایی که از خشمِ پنهان و نگرانیِ شدید می‌لرزید گفت:
«تکون نخور. به خونِ شقیقه‌ات دست نزن. فقط چشمات رو باز نگه دار. اگه تا وقتی برسم بیهوش بشی... قسم می‌خورم که..(باز دمِ سنگین).. فقط صبر کن.»

**فضای صحنه:**

بیست دقیقه بعد، صدایِ ترمزِ شدیدِ یک موتورِ سنگین سکوتِ جاده را شکست. باجی حتی قبل از اینکه موتور کاملاً بایستد، خودش را به ماشین رساند.
وقتی چهره‌اش را دیدی، تمامِ آن ابهتِ "تومان" از بین رفته بود.
چشمانِ سیاهش که همیشه جسور بود، حالا پر از ترس بود.

او درِ ماشین را که کج شده بود، با یک ضربه‌ی قدرتمند باز کرد.
وقتی دید تو روی صندلی خم شده‌ای و خون صورتت را پوشانده، رنگ از چهره‌اش پرید. بدون هیچ حرفی، دستش را دورِ کمرت حلقه کرد و تو را با احتیاطِ تمام بیرون کشید.
بوی سیگار (که به سختی ترکش کرده بود اما در لحظات استرس دوباره حس می‌شد) و عطرِ همیشگی‌اش، تو را در بر گرفت.

باجی در حالی که با آستینِ پیراهنش با ملایمت خونِ شقیقه‌ات را پاک می‌کرد، زمزمه کرد:
«لعنت به من... من بهت گفتم برو دوری بزن که حالت خوب بشه، نه که تیکه‌تیکه‌ بشی... اگه اتفاقی برات می‌افتاد، زندگیم تموم بود.»

او تو را محکم به سینه‌اش فشرد؛ طوری که انگار می‌خواست با بدنش تو را از هر خطرِ دیگری محافظت کند.
در آن لحظه، خجالتِ تو بابتِ ماشینِ داغون شده، در برابرِ گرمایِ حضوری که تو را در آغوش گرفته بود و قلبی که برای تو با سرعت میزد، کاملا رنگ باخت...

♡ادامه دارد ...

خب نظرتون چیه رفقا؟ 😁 لایک رو بکوبید و اشتیاقتون رو به رخ اَم بکشید ، به محض رسیدن به ۷ لایک پارت ۳ رو میدم☄️🌟
سناریو دیگه ای هم می‌خواهید توی کامنت‌ها بگید. جوابتون رو حتما میدم و پارت های دو تا سناریو ها رو ( سناریوی فعلی و درخواست شما ) همزمان مینویسم ...🗿💯

#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #داستان_انیمه #سناریو_درام #تصادف #باجی #MIKEYCORE
دیدگاه ها (۶)

Part:42 دوستان چون دیر شرایط رو می‌رسونید من دیر به دیر اینت...

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

{خوانواده بی ارامش }

سناریو bts(وقتی دستتو میبری ذوق میکنی)«نامجون: وای دستت چیکا...

پارت ۵۸

{عشق بی پایان}پارت:۲اون...اونهمون پسریه که تو کتاب بود؟؟؟پشم...

رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

dark life = 49ات از پله‌ها پایین دوید. آشپز، آقای هان، توی آ...

کسخلان گروگان

در خواستی یاندره باجی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط