p3 من جزو خاطرات بدت بودم؟
پارت 3
من جزو خاطرات بدت بودم؟
---------------------------
(سوا)
...خسته شده بودم...از خودم...از کابوس هایی که تمومی نداشتن ....و همشون حول یه موضوع میچرخیدن ... و هیچکدوم چهره نداشتن... مردی که فقط منو به باد کتک میگرفت....نمیدونستم کیخ....زنی که جیغ میزد و میخندید و با حرفاش قلبمو میشکوند....نمیدونستم کیه ....پسری که کنار دریا دستمو گرفته بود و بهم نکاه میکرد....نمیدونستم کیه ....هیچکدوم چهره نداشتن و روز به روز من بیشتر از کابوسام میترسیدم ...
این خواب های لنتی مال کی بودن؟چرا فقط توی خواب های لنتی من ظاهر میشدن....
از بغل یوری در اومدم و ب ساعت نگاه کردم....ساعت 5 صبح بود ...
+باید اماده شی بری سرکار اونی
-مطمئنی حالت خوبه ؟
لبخند تلخی زدم که فقط خودم طعم مثل زهرمارشو میدونستم ...
+اره ...منم کم کم راه میوفتم
-پس...باشه...
رفت توی اتاق و تا وقتی که از محدوده ی دیدش خارج شم لبخندمو نگه داشتم..
از تظاهر کردن خسته شده بودم ....از اینکه یکی دیگه باشم خسته شده بودم ...
اصن من کیم؟
روحم خیلی وقت پیش مرده ....یادم نمیاد اخرین بار کی با خواسته قلبی خودم لبخند زدم...اخرین بار کی خوشحال بودم ....همیشه حس میکردم یه چیزی توی زندگیم خالیه ....انگار یه تیکه از زندگیم رو از ذهنم برش دادن ....وقتی هم راجبش با یوری صحبت میکنم ناراحت میشه ...برای همین دیگه راجبش صحبت نکردم ....ولی هر چی میگذزه این حس بیشتر میشه ...انگار که دیگه روح و بدنم یه همدیگه تعلق ندارن...همه چی پوچه پوچه ...همه چی خالیه ...و من این جا ایستادم و به دنیای سفید سیاه دور و برم خیره شدم و منتظرم جواب سوالای بیشماری که تو ذهنم میپیچه رو پیدا کنم
-----------
(یوری)
بهد از خداحافظی با سوا سریع سوییچ ماشینم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم ....تو نباید به این زودی به یاد بیاری تاره 8 ماه گذشته....اون داروی لنتی دائمی بود ...پس چرا داره اینجورری میشه؟
(فلش بک یوری)
ب سوا که روی تخت بیمارستان بود لبخند زدم....اروم ب خاطر داروی بیهوشی چشمش بسته بود و خواب بود ....وقتی فهمید که میتونه تموم خاطرات بدشو پاک کنه عین بچه ها شده بود.....گریه میکرد و خوشحال بود ....خودش رضایت داد و حالا روی تخت خواب بود ...منتظر بود تا وقتی بیدار بشه تموم این خاطرات مزخرف از ذهنش پاک شده باشن ...اروم ماسکمو دادم بالا و رفتم توی اتاقش ...این دارو غیر قانونی بود ..ولی من چون دکتر این بیمارستان بودم نصفه شب بهترین دوستمو اوردم تا خاطره های لنتی شو پاک کنم
سرنگ توی دستم میلرزید ....این دارو عوارض داشت و ممکن بود که تشنج کنه ....ولی با همه ی عواقبش کنار اومده بود ...اروم سرنگ رو سرمی که توی دستش بود نزدیک کردم و سوزنش رو واردش کردم
چشککو بستم و امپول رو فشار دادم ....مفس عمیقی کشیدم ....تموم شد ....سرنگ رو انداختم توی سطل اشغال که دیدم بدن سوا لرزید ....نع....داشت تشنج میکرد .....سریع بهش ارامبخشتزریق کردم تا اروم شد....بی حال نشستم روی صندلی ....اروم بخواب عزیزم...
دیگه هیچی نمیتونه ناراحتت کنه
پایان فلش بک
(سوا)
هنوز تا ساعتی که باید راه بیوفتم برم سرکار کلی وقت داشتم...ولی نمیخواستم بخوابم ....میترسیدم....از کابوس هام میترسیدم....و میترسیدم دوباره بیان سراغممم....فقط یه دونه از خواب هام بود که بهم معنی ارامش رو میداد ...اونم خواب پسری بود که کنار دریا م توی روشنایی رروز دستم رو گرفته بود .... ولی اونم بدون چهره بود ....حسمو بهش میدونستم ....میدونستم که دوسش دارم ....و کنارش احساس ارامش میکنم.....ولی اون حس هم مال من نبود مال خاطراتم بود....خاطراتی که مال من نبودن...
رفتم توی اتاقم و گوشیمو هندزفریمو اوردم و اهنگی رو پلی کردم ...اسم اهنگamygdalaبود و مال یکی از خواننده های معروف کره بود ....تا حالا از نزدیک ندیده بودمش ولی بهش احساس نزددیکی میکردم....و این اهنگش ....هیچ چیزی بهتر از این اهنگش حالمو توصیف نمیکرد ...واقعا دوس داشتم از نزدیک ببینمش
زیرلب اهنگشو زمزمه میکردم
امیگدال من ....عجله کن و نجاتم بده
من جزو خاطرات بدت بودم؟
---------------------------
(سوا)
...خسته شده بودم...از خودم...از کابوس هایی که تمومی نداشتن ....و همشون حول یه موضوع میچرخیدن ... و هیچکدوم چهره نداشتن... مردی که فقط منو به باد کتک میگرفت....نمیدونستم کیخ....زنی که جیغ میزد و میخندید و با حرفاش قلبمو میشکوند....نمیدونستم کیه ....پسری که کنار دریا دستمو گرفته بود و بهم نکاه میکرد....نمیدونستم کیه ....هیچکدوم چهره نداشتن و روز به روز من بیشتر از کابوسام میترسیدم ...
این خواب های لنتی مال کی بودن؟چرا فقط توی خواب های لنتی من ظاهر میشدن....
از بغل یوری در اومدم و ب ساعت نگاه کردم....ساعت 5 صبح بود ...
+باید اماده شی بری سرکار اونی
-مطمئنی حالت خوبه ؟
لبخند تلخی زدم که فقط خودم طعم مثل زهرمارشو میدونستم ...
+اره ...منم کم کم راه میوفتم
-پس...باشه...
رفت توی اتاق و تا وقتی که از محدوده ی دیدش خارج شم لبخندمو نگه داشتم..
از تظاهر کردن خسته شده بودم ....از اینکه یکی دیگه باشم خسته شده بودم ...
اصن من کیم؟
روحم خیلی وقت پیش مرده ....یادم نمیاد اخرین بار کی با خواسته قلبی خودم لبخند زدم...اخرین بار کی خوشحال بودم ....همیشه حس میکردم یه چیزی توی زندگیم خالیه ....انگار یه تیکه از زندگیم رو از ذهنم برش دادن ....وقتی هم راجبش با یوری صحبت میکنم ناراحت میشه ...برای همین دیگه راجبش صحبت نکردم ....ولی هر چی میگذزه این حس بیشتر میشه ...انگار که دیگه روح و بدنم یه همدیگه تعلق ندارن...همه چی پوچه پوچه ...همه چی خالیه ...و من این جا ایستادم و به دنیای سفید سیاه دور و برم خیره شدم و منتظرم جواب سوالای بیشماری که تو ذهنم میپیچه رو پیدا کنم
-----------
(یوری)
بهد از خداحافظی با سوا سریع سوییچ ماشینم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم ....تو نباید به این زودی به یاد بیاری تاره 8 ماه گذشته....اون داروی لنتی دائمی بود ...پس چرا داره اینجورری میشه؟
(فلش بک یوری)
ب سوا که روی تخت بیمارستان بود لبخند زدم....اروم ب خاطر داروی بیهوشی چشمش بسته بود و خواب بود ....وقتی فهمید که میتونه تموم خاطرات بدشو پاک کنه عین بچه ها شده بود.....گریه میکرد و خوشحال بود ....خودش رضایت داد و حالا روی تخت خواب بود ...منتظر بود تا وقتی بیدار بشه تموم این خاطرات مزخرف از ذهنش پاک شده باشن ...اروم ماسکمو دادم بالا و رفتم توی اتاقش ...این دارو غیر قانونی بود ..ولی من چون دکتر این بیمارستان بودم نصفه شب بهترین دوستمو اوردم تا خاطره های لنتی شو پاک کنم
سرنگ توی دستم میلرزید ....این دارو عوارض داشت و ممکن بود که تشنج کنه ....ولی با همه ی عواقبش کنار اومده بود ...اروم سرنگ رو سرمی که توی دستش بود نزدیک کردم و سوزنش رو واردش کردم
چشککو بستم و امپول رو فشار دادم ....مفس عمیقی کشیدم ....تموم شد ....سرنگ رو انداختم توی سطل اشغال که دیدم بدن سوا لرزید ....نع....داشت تشنج میکرد .....سریع بهش ارامبخشتزریق کردم تا اروم شد....بی حال نشستم روی صندلی ....اروم بخواب عزیزم...
دیگه هیچی نمیتونه ناراحتت کنه
پایان فلش بک
(سوا)
هنوز تا ساعتی که باید راه بیوفتم برم سرکار کلی وقت داشتم...ولی نمیخواستم بخوابم ....میترسیدم....از کابوس هام میترسیدم....و میترسیدم دوباره بیان سراغممم....فقط یه دونه از خواب هام بود که بهم معنی ارامش رو میداد ...اونم خواب پسری بود که کنار دریا م توی روشنایی رروز دستم رو گرفته بود .... ولی اونم بدون چهره بود ....حسمو بهش میدونستم ....میدونستم که دوسش دارم ....و کنارش احساس ارامش میکنم.....ولی اون حس هم مال من نبود مال خاطراتم بود....خاطراتی که مال من نبودن...
رفتم توی اتاقم و گوشیمو هندزفریمو اوردم و اهنگی رو پلی کردم ...اسم اهنگamygdalaبود و مال یکی از خواننده های معروف کره بود ....تا حالا از نزدیک ندیده بودمش ولی بهش احساس نزددیکی میکردم....و این اهنگش ....هیچ چیزی بهتر از این اهنگش حالمو توصیف نمیکرد ...واقعا دوس داشتم از نزدیک ببینمش
زیرلب اهنگشو زمزمه میکردم
امیگدال من ....عجله کن و نجاتم بده
۱۱.۵k
۰۷ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.