شبی که ماه رقصید...
پارت 6
به بالای در نگاه کردم، نوشته بود سالن غذا خوری.
با دوتا دستم درو هل دادم و وارد شدم...
پشمام ریخت...کلی بچه اونجا بودن.
دخترا و پسرایی که سر میز های بلندی نشسته بودن؛ شاید سر هر میز 20 نفر.
همشون زل زدن بهم.
چند تا خانم و آقا هم لباس آشپزی پوشیده بودن و داشتن از چند تا دیگ بزرگ تو ظرفای بزرگی غذا میریختن و چند تا بچه هم گروه به گروه وایستاده بودن و از اون غذاهای، میریختن تو ظرفای درجه بندی شده ای که داشتن.
سیستمش خیلی شبیه سیستم یه زندان بود...اما از همه این چیزا فقط یچیز میشد فهمید...من تو پرورشگاه بودم!...
تو شک داشتم به همه نگاه میکردم و اونا متقابلا اینکارو میکردن که ناگهان دستی گرم رو شونم کشیده شد و من برگشتم سمتش و یک خانمی رو دیدم که پیرهن سفیدی پوشیده بود که آستیناشو تا کرده بود و یه پیشبند مشکی رنگ از روش پوشیده بود که گوشه پیشبند علامت خورشید و نوشته اون بود.
یه ماسک سفید رو صورت خانم بود و یه کلاه آشپزی مشکی.
نمیشه گفت لاغر و نمیشه گفت چاق، خانم وزن متعادلی داشت البته وقتی دقت کردم دیدم اون لاغره و فقط استخون بندیش درشته.
بهم لبخندی زد، البته فک کنم. چون ماسک داشت و معلوم نبود فقط دور چشاش چروک شد و یکم حرکت گونه هاشو حس کردم.
با چشمای درشت و عسلی رنگش چندین ثانیه به چشمام نگاه کرد.
چرا حس میکردم این چشمارو قبلا هم دیدم؟
صدای همهمه بقیه میومد ولی خیلی تار.
من غرق شده بودم. نمیدونم تو چی ولی میدونم تویه خلا گیر افتاده بودم و فقط به چشمای اون خانم زل زده بودم.
بالاخره سکوت بین ما شکسته شد و خانوم یکم با دستاش شونمو تکون داد و گفت: حالت چطوره؟لاوین!
لاوین؟ به من گفت لاوین؟ یعنی من لاوینم؟چرا هیچی یادم نمیاد؟
خانم دوباره گفت: خوب استراحت کردی؟ لاوین؟! چرا باهام حرف نمیزنی؟
هیچی نگفتم.
هنوز تو کف این اتفاقات بودم که دوباره اون خانوم شروع به صحبت کرد.
صداش خیلی دلنشین بود.
خانوم: لاوین بهت حق میدم تو شک باشی. من ایزول هستم. یکی از کارکنان اینجا. ایناهم آشپزامونن. و این بچه ها، همه دوستاتن.
ایزول: تو هم میخوای خودتو معرفی کنی؟
اشک تو چشام حلقه زد.
خانومی که تقریبا 28 ساله به نظر میرسید یا بهتره بگم ایزول؛ بعد دیدن اشک های من تعجب کرد و موهای خرمایی رنگشو داد پشت گوشش و خم شد سمتم.
ایزول: لاوین اتفاقی افتاده؟ چرا حرف نمیزنی؟ اصلا بیخیال، بیا بریم غذا بخور. حتما خیلی گشنته، غذای امروز دوکبوکی داره من خیلی دوک بوکی دوست دارم تو چی دوست داری؟ خیلیا ازش خوششون میاد!
ایزول از نظرم خیلی مهربون بود.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره و اگه از اکسپلور میاید حتما فالو کنید ♥️
به بالای در نگاه کردم، نوشته بود سالن غذا خوری.
با دوتا دستم درو هل دادم و وارد شدم...
پشمام ریخت...کلی بچه اونجا بودن.
دخترا و پسرایی که سر میز های بلندی نشسته بودن؛ شاید سر هر میز 20 نفر.
همشون زل زدن بهم.
چند تا خانم و آقا هم لباس آشپزی پوشیده بودن و داشتن از چند تا دیگ بزرگ تو ظرفای بزرگی غذا میریختن و چند تا بچه هم گروه به گروه وایستاده بودن و از اون غذاهای، میریختن تو ظرفای درجه بندی شده ای که داشتن.
سیستمش خیلی شبیه سیستم یه زندان بود...اما از همه این چیزا فقط یچیز میشد فهمید...من تو پرورشگاه بودم!...
تو شک داشتم به همه نگاه میکردم و اونا متقابلا اینکارو میکردن که ناگهان دستی گرم رو شونم کشیده شد و من برگشتم سمتش و یک خانمی رو دیدم که پیرهن سفیدی پوشیده بود که آستیناشو تا کرده بود و یه پیشبند مشکی رنگ از روش پوشیده بود که گوشه پیشبند علامت خورشید و نوشته اون بود.
یه ماسک سفید رو صورت خانم بود و یه کلاه آشپزی مشکی.
نمیشه گفت لاغر و نمیشه گفت چاق، خانم وزن متعادلی داشت البته وقتی دقت کردم دیدم اون لاغره و فقط استخون بندیش درشته.
بهم لبخندی زد، البته فک کنم. چون ماسک داشت و معلوم نبود فقط دور چشاش چروک شد و یکم حرکت گونه هاشو حس کردم.
با چشمای درشت و عسلی رنگش چندین ثانیه به چشمام نگاه کرد.
چرا حس میکردم این چشمارو قبلا هم دیدم؟
صدای همهمه بقیه میومد ولی خیلی تار.
من غرق شده بودم. نمیدونم تو چی ولی میدونم تویه خلا گیر افتاده بودم و فقط به چشمای اون خانم زل زده بودم.
بالاخره سکوت بین ما شکسته شد و خانوم یکم با دستاش شونمو تکون داد و گفت: حالت چطوره؟لاوین!
لاوین؟ به من گفت لاوین؟ یعنی من لاوینم؟چرا هیچی یادم نمیاد؟
خانم دوباره گفت: خوب استراحت کردی؟ لاوین؟! چرا باهام حرف نمیزنی؟
هیچی نگفتم.
هنوز تو کف این اتفاقات بودم که دوباره اون خانوم شروع به صحبت کرد.
صداش خیلی دلنشین بود.
خانوم: لاوین بهت حق میدم تو شک باشی. من ایزول هستم. یکی از کارکنان اینجا. ایناهم آشپزامونن. و این بچه ها، همه دوستاتن.
ایزول: تو هم میخوای خودتو معرفی کنی؟
اشک تو چشام حلقه زد.
خانومی که تقریبا 28 ساله به نظر میرسید یا بهتره بگم ایزول؛ بعد دیدن اشک های من تعجب کرد و موهای خرمایی رنگشو داد پشت گوشش و خم شد سمتم.
ایزول: لاوین اتفاقی افتاده؟ چرا حرف نمیزنی؟ اصلا بیخیال، بیا بریم غذا بخور. حتما خیلی گشنته، غذای امروز دوکبوکی داره من خیلی دوک بوکی دوست دارم تو چی دوست داری؟ خیلیا ازش خوششون میاد!
ایزول از نظرم خیلی مهربون بود.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره و اگه از اکسپلور میاید حتما فالو کنید ♥️
۵.۲k
۰۹ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.