End of happiness پارت(۷)
چیکار باید میکردم..؟
چسبیدن به کارم و وانمود کردن به خبر نداشتن..
یا
همکاری برای دستگیر کردنشون..؟
از دو طرفشم برام بد میشد..
بعد از مدت ها..سوار ماشین شدم و راه ۳ ۴ ساعتی روستای مامانبزرگمینارو طی کردم و حوالی ۷ بعد از ظهر رسیدم..
در حیاطو باز کردم و ماشینو توی پارکینگ پارک کردم…
از ماشین پیاده شدم نگاهی به خونه انداختم..
یه حیاط نقلی ۲۰ متری داشت..
با یه حوض کوچولو خوشگل وسطش..
سه تا پله میخورد به بالکن و بعدش مستقیم در خونه بود..
دیوارای خونه ابی اسمانی بود..خودم ۴ سال پیش رنگشون کردم..
یه رنگ دوباره ای باید بیایم با جونگینی بزنیما..
از پله ها بالا رفتم و اروم در زدم..
+مامان قشنگم..
•نوه ی خوشگلم اومده؟؟
درو باز کرد و با قیافه ی مهربونش نگام کرد..
+دلم واست تنگ شده بود..
محکم در اغوش کشیدمش..اون تنها خانواده ای بود که داشتیم..
+قرصاتو به موقع میخوری؟
•اره مراقبم..
+یه دوماد واسه مامان بزرگ خوشگلم پیدا نشد؟
•ای چشم سفید..جلوی عکس بابابزرگ؟
دوتایی خندیدیم و نشستیم رو صندلی..
•اینکه وسطه هفته اومدی اینجا..یه دلیلی باید داشته باشه..
+خب..یکم..سردرگمم..
•چرا؟
+یه موقعیتی واسم پیش اومده..
اگه کار درستو انجام بدم ممکنه واسم بد تموم شه..
اگه..کار بدو انجام بدم..وجدانم اروم نمیمونه..
•خب نظر خودت چیه؟..
+میدونم کار خوبو باید انجام بدم..اما اگه به ضررم تموم شد چی؟
•خب..اون موقع..حداقل میدونی کار درستو انجام دادی..ولی اگه کار بدو انجام بدی و به ضررت تموم شه حسرت کار خوبو نمیخوری؟..
سرمو انداختم پایین..
با اینکه میدونم حق با اونه..چرا هنوز سردرگمم..؟
•جونگینی چطوره؟..
+خوبه..مشغوله کارای دانشگاهشه..
•خوب درس میخونه؟
+اره..سر عقل اومده..
•اذیتت که نمیکنه..
+نمیدونم چرا ولی جدیدا خیلی مراقبمه..
•داره بزرگ میشه..
گوشیم زنگ خورد
+خوبه اسمشو گفتیم..
جواب دادم..
=نونا؟
+اوه جونگینی..چطوری؟همین الان داشتیم راجبت حرف میزدیم
=کجایی؟
+بوسان..
=چرا بهم نگفتی میری؟
+زنگ زدم جواب ندادی..یه دو ساعت دیگه برمیگردم..
=باشه..به مامان بزرگ سلام برسون..
+باشه..
یه دوساعتی گذشت..
+من برم دیگه..
•نصفه شبه اخه..
+مراقبم..شبت بخیر..
•باشه خوشگلم..
درو باز کردم..
خشکم زد..
این..
این..
+تو..؟
-اومدم به خانم شین سر بزنم..
+مامان بزرگ..تو میدیدیش؟
•چرا نباید دامادمو ببینم؟
+دامادت..
هیون دستشو انداخت دور کمرم
-اره دیگه..
یادم افتاد به مامانبزرگ نگفتم ما با هم نیستیم..
•حالا که پسرمم اومد یه ساعت دیگه بشین
. 𐙚 ⊹₊ ⋆دفترچه خاطرات عزیزم 𐙚 ⊹₊ ⋆.
اون دوباره مرا به اغوش کشید..
حتی اگه بازیگری بود..
اغوشش را دوست داشتم..
——————————
به شرط نرسید..
ولی:)
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#جونگین
#بادا
#استری_کیدز
چسبیدن به کارم و وانمود کردن به خبر نداشتن..
یا
همکاری برای دستگیر کردنشون..؟
از دو طرفشم برام بد میشد..
بعد از مدت ها..سوار ماشین شدم و راه ۳ ۴ ساعتی روستای مامانبزرگمینارو طی کردم و حوالی ۷ بعد از ظهر رسیدم..
در حیاطو باز کردم و ماشینو توی پارکینگ پارک کردم…
از ماشین پیاده شدم نگاهی به خونه انداختم..
یه حیاط نقلی ۲۰ متری داشت..
با یه حوض کوچولو خوشگل وسطش..
سه تا پله میخورد به بالکن و بعدش مستقیم در خونه بود..
دیوارای خونه ابی اسمانی بود..خودم ۴ سال پیش رنگشون کردم..
یه رنگ دوباره ای باید بیایم با جونگینی بزنیما..
از پله ها بالا رفتم و اروم در زدم..
+مامان قشنگم..
•نوه ی خوشگلم اومده؟؟
درو باز کرد و با قیافه ی مهربونش نگام کرد..
+دلم واست تنگ شده بود..
محکم در اغوش کشیدمش..اون تنها خانواده ای بود که داشتیم..
+قرصاتو به موقع میخوری؟
•اره مراقبم..
+یه دوماد واسه مامان بزرگ خوشگلم پیدا نشد؟
•ای چشم سفید..جلوی عکس بابابزرگ؟
دوتایی خندیدیم و نشستیم رو صندلی..
•اینکه وسطه هفته اومدی اینجا..یه دلیلی باید داشته باشه..
+خب..یکم..سردرگمم..
•چرا؟
+یه موقعیتی واسم پیش اومده..
اگه کار درستو انجام بدم ممکنه واسم بد تموم شه..
اگه..کار بدو انجام بدم..وجدانم اروم نمیمونه..
•خب نظر خودت چیه؟..
+میدونم کار خوبو باید انجام بدم..اما اگه به ضررم تموم شد چی؟
•خب..اون موقع..حداقل میدونی کار درستو انجام دادی..ولی اگه کار بدو انجام بدی و به ضررت تموم شه حسرت کار خوبو نمیخوری؟..
سرمو انداختم پایین..
با اینکه میدونم حق با اونه..چرا هنوز سردرگمم..؟
•جونگینی چطوره؟..
+خوبه..مشغوله کارای دانشگاهشه..
•خوب درس میخونه؟
+اره..سر عقل اومده..
•اذیتت که نمیکنه..
+نمیدونم چرا ولی جدیدا خیلی مراقبمه..
•داره بزرگ میشه..
گوشیم زنگ خورد
+خوبه اسمشو گفتیم..
جواب دادم..
=نونا؟
+اوه جونگینی..چطوری؟همین الان داشتیم راجبت حرف میزدیم
=کجایی؟
+بوسان..
=چرا بهم نگفتی میری؟
+زنگ زدم جواب ندادی..یه دو ساعت دیگه برمیگردم..
=باشه..به مامان بزرگ سلام برسون..
+باشه..
یه دوساعتی گذشت..
+من برم دیگه..
•نصفه شبه اخه..
+مراقبم..شبت بخیر..
•باشه خوشگلم..
درو باز کردم..
خشکم زد..
این..
این..
+تو..؟
-اومدم به خانم شین سر بزنم..
+مامان بزرگ..تو میدیدیش؟
•چرا نباید دامادمو ببینم؟
+دامادت..
هیون دستشو انداخت دور کمرم
-اره دیگه..
یادم افتاد به مامانبزرگ نگفتم ما با هم نیستیم..
•حالا که پسرمم اومد یه ساعت دیگه بشین
. 𐙚 ⊹₊ ⋆دفترچه خاطرات عزیزم 𐙚 ⊹₊ ⋆.
اون دوباره مرا به اغوش کشید..
حتی اگه بازیگری بود..
اغوشش را دوست داشتم..
——————————
به شرط نرسید..
ولی:)
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#جونگین
#بادا
#استری_کیدز
- ۱۰.۸k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط