رمان اسیر خان پارت بیست و چهارم ۲۴ (پایانی)
اسیرِ خان 👑🔥 پارت ²⁴ | پارت پایانی🖤❤️ از زبون راوی 🖤 ماشین اردوان جلوی عمارت ایستاد. دلنواز پیاده شد و کنار اردوان وارد سالن شد. همه دور هم جمع بودن. امیر که با دیدن اون دوتا کنار هم خشکش زده بود، از جاش بلند شد. (دلنواز؟ تو چرا با اونی؟ مگه قرار نبود ازش جدا بمونی؟!) دلنواز دست اردوان رو گرفت و با لبخند گفت: (چون من و اردوان همدیگه رو دوست داریم.) امیر با عصبانیت خندید و گفت: (جدی میگی؟ بعد از تمام بلاهایی که سرت آورد، هنوز دوستش داری؟!) اردوان جلو اومد و گفت: (هر اتفاقی بین من و دلنواز افتاده، به خودمون مربوطه. ولی تو حق نداشتی با دروغ و عکسهای ساختگی بین ما جدایی بندازی.) امیر فریاد زد: (من فقط نمیخواستم دوباره اذیت بشه!) دلنواز با ناراحتی جواب داد: (تو هم با دروغهات بهم آسیب زدی، امیر. من هیچوقت ازت نخواستم برای خوشبختی من تصمیم بگیری.) امیر چند لحظه به دلنواز خیره موند. وقتی دید تصمیمش رو گرفته، با عصبانیت کیفش رو برداشت و گفت: (امیدوارم یه روز از انتخابت پشیمون نشی!) بعد بدون خداحافظی از عمارت بیرون رفت و در رو محکم پشت سرش بست. بانو جلو اومد و دستهای دلنواز رو گرفت. (بالاخره خنده رو دوباره روی صورتت دیدم، دخترم.) دلنواز بانو رو در آغوش گرفت. اردوان هم کنارشان ایستاد و گفت: (از این به بعد نمیذارم هیچکس اشک دلنواز رو دربیاره؛ حتی خودم.) همه لبخند زدن. اردوان رو به دلنواز کرد و آروم گفت: (یه فرصت دیگه بهم میدی؟ این بار میخوام از نو شروع کنیم.) دلنواز لبخند زد و دستش رو توی دست اردوان گذاشت. از اون روز به بعد، زندگی توی عمارت رنگ تازهای گرفت. اردوان کمکم یاد گرفت بهجای دستور دادن، حرف دلنواز رو بشنوه و بهش احترام بذاره. دلنواز هم با گذشت زمان دوباره بهش اعتماد کرد. بانو کنار اونها بود و عمارت پر از خنده و آرامش شد. اردوان دیگه اون خان مغرور و سرد سابق نبود و دلنواز هم دیگه اون دختر تنها و غمگین روزهای اول نبود. و اینگونه قصهی اسیرِ خان به پایان رسید؛ قصهی دختری که روزی اسیر غرور یک مرد شد، اما در نهایت عشق، برنده این بازی شد:)
#رمان
#رمان
- ۱.۴k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط