رمان:تا وقتی که عاشقت شدم
𐙚 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓𝟑 𐙚
دو هفته بعد...
این دو هفته تقریباً تمام زندگیام شده بود درس. 📚
صبحها زود بیدار میشدم، آماده میشدم و میرفتم مدرسه.
زنگهای بین کلاس هم بیشتر وقتها یا درسهای همون روز رو مرور میکردم یا برای امتحانهای پیش رو میخوندم.
بعد از مدرسه هم مستقیم میرفتم کتابخونه.
همیشه یه میز مشخص رو انتخاب میکردم، کیفم رو کنار صندلی میذاشتم و کتابهام رو یکییکی روی میز میچیدم. 𐙚
اول درسهای سختتر رو میخوندم.
بعد جزوههام رو مرور میکردم و نکتههایی که مهم بودن رو توی دفترم مینوشتم.
گاهی انقدر غرق درس میشدم که حتی متوجه رفتوآمد بقیه هم نمیشدم. 🪽
هر چند وقت یکبار سرم رو از روی کتاب بلند میکردم، یه نفس عمیق میکشیدم و دوباره ادامه میدادم.
این دو هفته تقریباً همین شکلی گذشت.
مدرسه...
کتابخونه...
درس...
و دوباره خونه. ✦
امروز هم بعد از تموم شدن کلاسها، مثل همیشه مستقیم رفتم کتابخونه.
کتابم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.
یک ساعت گذشت.
بعد دو ساعت.
بعد سه ساعت...
وقتی بالاخره سرم رو بلند کردم، هوا تاریک شده بود. 🌙
نگاهی به ساعت انداختم.
×: وای... اینهمه وقت گذشت؟
دفترم رو بستم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم.
کتابها رو داخل کیفم گذاشتم، زیپ کیف رو بستم و از کتابخونه بیرون اومدم.
𐙚
وقتی رسیدم خونه، همهجا ساکت بود.
کفشهام رو درآوردم و وارد شدم.
کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم اتاقم.
اول لباسهام رو عوض کردم و موهام رو مرتب کردم.
بعد پایین رفتم و یه چیزی خوردم.
چند دقیقه همونجا نشستم و کمی استراحت کردم.
ولی دوباره یاد درسهام افتادم.
با خودم گفتم:
×: فقط یه ساعت دیگه...
برگشتم اتاقم، چراغ مطالعه رو روشن کردم و دوباره کتابهام رو باز کردم. ✦
این بار درسهام رو مرور کردم و چند صفحه هم خلاصه نوشتم.
گاهی خمیازه میکشیدم، ولی باز ادامه میدادم.
بالاخره وقتی آخرین صفحه رو خوندم، خودکارم رو روی دفتر گذاشتم.
×: تموم شد...
با خیال راحت کتابها رو بستم.
دفترم رو مرتب کردم و همهچیز رو روی میز گذاشتم. ୨୧
بعد رفتم دستشویی، صورتم رو شستم و روتین شبم رو انجام دادم.
وقتی برگشتم اتاق، گوشیام رو برداشتم.
چند دقیقه پیامها و اعلانها رو نگاه کردم.
بعد گوشی رو کنار تخت گذاشتم.
روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم. 🪽
تمام بدنم از خستگی سنگین شده بود.
به سقف خیره شدم و به دو هفتهی گذشته فکر کردم.
چقدر سریع گذشته بود...
چشمهام کمکم سنگین شد.
گوشی رو روی حالت بیصدا گذاشتم و چراغ رو خاموش کردم.
سرم رو روی بالش گذاشتم.
×: فردا هم باید زود بیدار شم...
چشمهام رو بستم.
چند دقیقه بعد، خستگی کاملاً غلبه کرد...
و خوابم برد. 🌙
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دو هفته بعد...
این دو هفته تقریباً تمام زندگیام شده بود درس. 📚
صبحها زود بیدار میشدم، آماده میشدم و میرفتم مدرسه.
زنگهای بین کلاس هم بیشتر وقتها یا درسهای همون روز رو مرور میکردم یا برای امتحانهای پیش رو میخوندم.
بعد از مدرسه هم مستقیم میرفتم کتابخونه.
همیشه یه میز مشخص رو انتخاب میکردم، کیفم رو کنار صندلی میذاشتم و کتابهام رو یکییکی روی میز میچیدم. 𐙚
اول درسهای سختتر رو میخوندم.
بعد جزوههام رو مرور میکردم و نکتههایی که مهم بودن رو توی دفترم مینوشتم.
گاهی انقدر غرق درس میشدم که حتی متوجه رفتوآمد بقیه هم نمیشدم. 🪽
هر چند وقت یکبار سرم رو از روی کتاب بلند میکردم، یه نفس عمیق میکشیدم و دوباره ادامه میدادم.
این دو هفته تقریباً همین شکلی گذشت.
مدرسه...
کتابخونه...
درس...
و دوباره خونه. ✦
امروز هم بعد از تموم شدن کلاسها، مثل همیشه مستقیم رفتم کتابخونه.
کتابم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.
یک ساعت گذشت.
بعد دو ساعت.
بعد سه ساعت...
وقتی بالاخره سرم رو بلند کردم، هوا تاریک شده بود. 🌙
نگاهی به ساعت انداختم.
×: وای... اینهمه وقت گذشت؟
دفترم رو بستم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم.
کتابها رو داخل کیفم گذاشتم، زیپ کیف رو بستم و از کتابخونه بیرون اومدم.
𐙚
وقتی رسیدم خونه، همهجا ساکت بود.
کفشهام رو درآوردم و وارد شدم.
کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم اتاقم.
اول لباسهام رو عوض کردم و موهام رو مرتب کردم.
بعد پایین رفتم و یه چیزی خوردم.
چند دقیقه همونجا نشستم و کمی استراحت کردم.
ولی دوباره یاد درسهام افتادم.
با خودم گفتم:
×: فقط یه ساعت دیگه...
برگشتم اتاقم، چراغ مطالعه رو روشن کردم و دوباره کتابهام رو باز کردم. ✦
این بار درسهام رو مرور کردم و چند صفحه هم خلاصه نوشتم.
گاهی خمیازه میکشیدم، ولی باز ادامه میدادم.
بالاخره وقتی آخرین صفحه رو خوندم، خودکارم رو روی دفتر گذاشتم.
×: تموم شد...
با خیال راحت کتابها رو بستم.
دفترم رو مرتب کردم و همهچیز رو روی میز گذاشتم. ୨୧
بعد رفتم دستشویی، صورتم رو شستم و روتین شبم رو انجام دادم.
وقتی برگشتم اتاق، گوشیام رو برداشتم.
چند دقیقه پیامها و اعلانها رو نگاه کردم.
بعد گوشی رو کنار تخت گذاشتم.
روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم. 🪽
تمام بدنم از خستگی سنگین شده بود.
به سقف خیره شدم و به دو هفتهی گذشته فکر کردم.
چقدر سریع گذشته بود...
چشمهام کمکم سنگین شد.
گوشی رو روی حالت بیصدا گذاشتم و چراغ رو خاموش کردم.
سرم رو روی بالش گذاشتم.
×: فردا هم باید زود بیدار شم...
چشمهام رو بستم.
چند دقیقه بعد، خستگی کاملاً غلبه کرد...
و خوابم برد. 🌙
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۲۷.۰k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط