سناریو بلولاک (قفل آبی)
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از بلولاک (قفل آبی)★
کاراکترها:«شـــــــــیــــــــــدو ریــــــــــوســــــــــی.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ــــــــــــــوقتی شیدو بخواد به ا.ت فوتبال یاد بدهــــــــــــــ
شیدو با همون لبخند و نگاه عجیبش توپ رو زیر پا نگه داشته بود و گفت:«بیا، فقط یه بار باهام بازی کن. خیلی سخت نیست.»
ا.ت با ترس یه قدم عقب رفت و اخم کرد:«نه. من میدونم “فقط یه بار” یعنی قراره آخرش یکی از استخونامو از دست بدم.»
شیدو خندید و نزدیکتر شد، ولی برعکس بقیهی وقتا زیادی زور نمیگفت. «نترس، اگه خوب بازی کنی بهت آسیب نمیزنم.»
ا.ت با تردید توپ رو نگاه کرد و غر زد:«این جملهت اصلاً آرامشبخش نیست…»
شیدو توپ رو آروم قل داد سمتش و گفت:«فقط بزنش. لازم نیست حتما ببری.»
ا.ت بالاخره با احتیاط ضربه زد، ولی توپ کج رفت. شیدو سریع گرفتش و با ذوق گفت:«همین! دیدی؟ یه استعداد کوچیک داری.»
ا.ت زیر لب گفت:«استعدادم بیشتر برای زنده موندنهـ-»
شیدو لبخند عجیبی زد و برای اولین بار واقعاً از ته دل خندید.
ـــــــــــــــــوقتی ا.ت برای تولد شیدو بهش عروسک میدهـــــــــــــــــ
روز تولد شیدو بود و ا.ت با یه جعبهی کوچیک و جمعوجور اومد جلوش.
شیدو که فکر میکرد شاید یه چیز خفن یا یه وسیلهی ورزشی باشه، جعبه رو باز کرد… و توش یه عروسک کوچولو بود.
برای چند ثانیه سکوت شد.
شیدو عروسک رو برداشت، بهش خیره شد و بعد با ابروهای بالا رفته گفت:«…این چیه؟»
ا.ت کمی خجالت کشید و گفت:«عروسکه دیگه… فکر کردم شاید بامزه باشه. برای تولدت.»
شیدو اول یه لحظه جدی شد، بعد بلند خندید و گفت:«تو برای من عروسک آوردی؟»
ا.ت شونه بالا انداخت:«خب… تو هم بالاخره یه آدمی دیگهای. ۱۸ سالته، ولی خب…»
شیدو با همون لحن عجیبش گفت:«خیلی بامزهست. نمیدونستم از تو یه همچین چیزی میگیرم.»
بعد نگاهش رو به ا.ت دوخت و با صدای آرومتر اضافه کرد:«مرسی. واقعاً خوشم اومد.»
ا.ت از اینکه شیدو اینقدر مهربونانه واکنش نشون داده بود، یکم جا خورد و زیر لب گفت:«فکر نمیکردم اینقدر خوشحال شی…»
شیدو عروسک رو بغل کرد و گفت:«وقتی تو میدی، فرق داره.»
ــــــــــــــــوقتی ا.ت موقع تمرین فوتبال آسیب ببینهــــــــــــــــ
تمرین داشت جدی پیش میرفت تا اینکه ا.ت موقع دویدن، پاش بد پیچ خورد و با یه “آخ!” کوتاه روی زمین نشست.
دردش زیاد بود، ولی نه اونقدر.
شیدو همون لحظه ایستاد. برخلاف انتظار، جلو نیومد که مسخرهاش کنه؛ فقط اخم کرد و کنارش نشست. «دیدی گفتم باید حواست جمع باشه.»
ا.ت دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:«فقط یه پیچخوردگیه… چیز مهمی نیست.»
شیدو مچ پاشو نگاه کرد و خیلی آرومتر از همیشه گفت:«احمق. اگه درد داری باید بهم بگی.»
ا.ت خواست بلند شه، ولی شیدو بازوشو گرفت و نگهش داشت. «نمیذارم بهش فشار بیاری.»
ا.ت نگاهش کرد و گفت:«تو که معمولاً اینقدر نگران کسی نمیشی…»
شیدو یه لحظه ساکت موند، بعد گوشهی لبش بالا رفت:«تو فرق میکنی.»
بعد کمکش کرد بشینه و حتی بطری آبش رو هم بهش داد.
ا.ت که هنوز از درد کلافه بود، زیر لب گفت:«تو خیلی عجیب مهربونی…»
شیدو پوزخند زد و جواب داد:«فقط برای تو...اگر خوشت اومده، پس برای همیشه همینجوری میمونم.»
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
کاراکترها:«شـــــــــیــــــــــدو ریــــــــــوســــــــــی.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
ــــــــــــــوقتی شیدو بخواد به ا.ت فوتبال یاد بدهــــــــــــــ
شیدو با همون لبخند و نگاه عجیبش توپ رو زیر پا نگه داشته بود و گفت:«بیا، فقط یه بار باهام بازی کن. خیلی سخت نیست.»
ا.ت با ترس یه قدم عقب رفت و اخم کرد:«نه. من میدونم “فقط یه بار” یعنی قراره آخرش یکی از استخونامو از دست بدم.»
شیدو خندید و نزدیکتر شد، ولی برعکس بقیهی وقتا زیادی زور نمیگفت. «نترس، اگه خوب بازی کنی بهت آسیب نمیزنم.»
ا.ت با تردید توپ رو نگاه کرد و غر زد:«این جملهت اصلاً آرامشبخش نیست…»
شیدو توپ رو آروم قل داد سمتش و گفت:«فقط بزنش. لازم نیست حتما ببری.»
ا.ت بالاخره با احتیاط ضربه زد، ولی توپ کج رفت. شیدو سریع گرفتش و با ذوق گفت:«همین! دیدی؟ یه استعداد کوچیک داری.»
ا.ت زیر لب گفت:«استعدادم بیشتر برای زنده موندنهـ-»
شیدو لبخند عجیبی زد و برای اولین بار واقعاً از ته دل خندید.
ـــــــــــــــــوقتی ا.ت برای تولد شیدو بهش عروسک میدهـــــــــــــــــ
روز تولد شیدو بود و ا.ت با یه جعبهی کوچیک و جمعوجور اومد جلوش.
شیدو که فکر میکرد شاید یه چیز خفن یا یه وسیلهی ورزشی باشه، جعبه رو باز کرد… و توش یه عروسک کوچولو بود.
برای چند ثانیه سکوت شد.
شیدو عروسک رو برداشت، بهش خیره شد و بعد با ابروهای بالا رفته گفت:«…این چیه؟»
ا.ت کمی خجالت کشید و گفت:«عروسکه دیگه… فکر کردم شاید بامزه باشه. برای تولدت.»
شیدو اول یه لحظه جدی شد، بعد بلند خندید و گفت:«تو برای من عروسک آوردی؟»
ا.ت شونه بالا انداخت:«خب… تو هم بالاخره یه آدمی دیگهای. ۱۸ سالته، ولی خب…»
شیدو با همون لحن عجیبش گفت:«خیلی بامزهست. نمیدونستم از تو یه همچین چیزی میگیرم.»
بعد نگاهش رو به ا.ت دوخت و با صدای آرومتر اضافه کرد:«مرسی. واقعاً خوشم اومد.»
ا.ت از اینکه شیدو اینقدر مهربونانه واکنش نشون داده بود، یکم جا خورد و زیر لب گفت:«فکر نمیکردم اینقدر خوشحال شی…»
شیدو عروسک رو بغل کرد و گفت:«وقتی تو میدی، فرق داره.»
ــــــــــــــــوقتی ا.ت موقع تمرین فوتبال آسیب ببینهــــــــــــــــ
تمرین داشت جدی پیش میرفت تا اینکه ا.ت موقع دویدن، پاش بد پیچ خورد و با یه “آخ!” کوتاه روی زمین نشست.
دردش زیاد بود، ولی نه اونقدر.
شیدو همون لحظه ایستاد. برخلاف انتظار، جلو نیومد که مسخرهاش کنه؛ فقط اخم کرد و کنارش نشست. «دیدی گفتم باید حواست جمع باشه.»
ا.ت دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:«فقط یه پیچخوردگیه… چیز مهمی نیست.»
شیدو مچ پاشو نگاه کرد و خیلی آرومتر از همیشه گفت:«احمق. اگه درد داری باید بهم بگی.»
ا.ت خواست بلند شه، ولی شیدو بازوشو گرفت و نگهش داشت. «نمیذارم بهش فشار بیاری.»
ا.ت نگاهش کرد و گفت:«تو که معمولاً اینقدر نگران کسی نمیشی…»
شیدو یه لحظه ساکت موند، بعد گوشهی لبش بالا رفت:«تو فرق میکنی.»
بعد کمکش کرد بشینه و حتی بطری آبش رو هم بهش داد.
ا.ت که هنوز از درد کلافه بود، زیر لب گفت:«تو خیلی عجیب مهربونی…»
شیدو پوزخند زد و جواب داد:«فقط برای تو...اگر خوشت اومده، پس برای همیشه همینجوری میمونم.»
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۹.۳k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط