P26
+من همچین چیزی نگفتم فقط اوایل باورم نمیشد که علاقم بهش انقد زیاد باشه اعتراف میکنم اوایل فقط علاقه بود فقط علاقه ولی وقتی یه سال کامل پیشش گذروندم رفتارهام باهاش کامل عوض شد روز به روز این علاقه بیشتر شد تا وقتی الان میتونم با اطمینان اسمشو دیوونگی دخترتون هم بزارم نه فقط عشق نمیدونم قبول میکنین یا نه ولی این حقیقت محضه که رابطه بین من و لونا فراتر از عشقه و ما دیوونه هم شدیم!
-چطور قراره اینو ثابت کنی؟
+هر جور که شما بخواین براتون ثابت میکنم البته خودتون هم میدونین ک اگه عشق واقعی و دیوونگی در کار نبود الان پیشتون نبودم و منو خوب میشناسین
رگیولوس خواست حرفی بزنه که در زده شد و لونا اومد تو لباساش رو عوض کرده بود و موهاشو باز کرده بود اومد کنار درای وایساد ولی نگاه درای کلا روی لونا بود
رگیولوس که متوجه نگاههای عمیق دریکو به دخترش شده بود کمکم داشت مطمئن میشد از حرفایی که دریکو زده با صدای لونا از افکارش به بیرون کشیده شد
÷پدر؟ چه تصمیمی گرفتین؟
-دریکو سوال آخر رو میپرسم چقدر دوسش داری؟ دیوونگی که راجبش حرف میزدی رو توصیف کن!
دریکو نگاهشو از لونا گرفت و به رگیولوس دوخت
+عشقم بهش در اون حد زیاده که قابل توصیف نیست حاضرم از همه چیم واسش بگذرم تا حتی یه لحظه هم ناراحت نباشه و هر چیزی که خوشحالش کنه رو بی قید و شرط انجام میدم حتی اگه باعث از بین بردن این دنیا بشه
رگیولوس سکوت کرد
÷بابایی نمیخوای چیزی بگی؟ میشه قبولمون کنی؟ لطفا
لونا رفت جلو و در گوش پدرش حرف زد
÷پدر این دریکو مالفوی که با من رفتار میکنه با دریکو مالفوی که با بقیه رفتار میکنه زیادی فرق داره اون حتی چند ماه پیش فقط به خاطر من خودش کیک درست کرد پدر!
رگیولوس از شنیدن حرف دخترش شدیدا شکه شد و کمکم داشت متوجه میشد واقعا دیوونه همن لبخندی زد
- تاییدتون میکنم و میزارم با هم باشین ولی حواست جمع باشه مالفوی
لونا پدرشو بغل کرد و ممنونمی گفت
-ببینم نارسیسا و لوسیوس چیزی میدونن؟
+بله، هفته پیش تو یه نامه همه چی رو همون طور که برای شما گفتیم برای اونا هم گفتم و اونا هم تایید کردن و مامان اظهار خوشحالی زیادی کرد
-خوبه میتونین برین
دریکو لبخندی زد دست لونا رو گرفت و از اتاق خارج شدن لونا دریکو رو به سمت اتاق خودش برد و با وارد شدنشون به اتاق دریکو لونا رو به دیوار جسبوند و بین خودش و دیوار گیرش انداخت
+بیب به پدرت چی گفتی که زودتر راضی شد؟
÷راجب دست پختت گفتن درای و اون حسابی تعجب کرد!
+چه دست پختی بیبی گرل؟
÷کیک خوشمزهای که برام پخته بودی یادت نیست ددی!
دریکو یه لحظه تو شک رفت چون بعد از این همه مدت لونا برای اولین بار ددی صداش کرده یود و این براش عجیب بود
÷هی چرا تعجب کردی مگه ددیم نیستی؟(شیطون)
+اوه بیبی گرل
درای نزدیکتر شد و لباشو رو لبای پرنسسش گذاشت و مشغول هم شدن
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن دریکو هنوز هم نزدیک میا بود و پنج سانت با لبهاش فاصله داشت
+داری روز به روز بیشتر دیوونم میکنی پرنسس هیچ وقت فک نمیکردم که کارم به جایی برسه که این طوری عاشق دشمن سابقم بشم که حتی عشق هم در توصیفش کمه
÷من که کاری نکردم درای فقط ددی صدات کردم! نگو که خوشت نیومد!
+عاشقش شدم بهتره همیشه ددی صدام کنی لاو!
÷نه! درای بهتره(شیطون)
+عزیزم خوبی؟ چرا این طوری رفتار میکنی بیب؟
÷چجوری؟
+دست رو نقطه ضعفم گذاشتی و داری با لحنت نابودم میکنی! ببینم تو که تو مدرسه از این کارا نمیکردی الان چیشده پس هوم؟
-چطور قراره اینو ثابت کنی؟
+هر جور که شما بخواین براتون ثابت میکنم البته خودتون هم میدونین ک اگه عشق واقعی و دیوونگی در کار نبود الان پیشتون نبودم و منو خوب میشناسین
رگیولوس خواست حرفی بزنه که در زده شد و لونا اومد تو لباساش رو عوض کرده بود و موهاشو باز کرده بود اومد کنار درای وایساد ولی نگاه درای کلا روی لونا بود
رگیولوس که متوجه نگاههای عمیق دریکو به دخترش شده بود کمکم داشت مطمئن میشد از حرفایی که دریکو زده با صدای لونا از افکارش به بیرون کشیده شد
÷پدر؟ چه تصمیمی گرفتین؟
-دریکو سوال آخر رو میپرسم چقدر دوسش داری؟ دیوونگی که راجبش حرف میزدی رو توصیف کن!
دریکو نگاهشو از لونا گرفت و به رگیولوس دوخت
+عشقم بهش در اون حد زیاده که قابل توصیف نیست حاضرم از همه چیم واسش بگذرم تا حتی یه لحظه هم ناراحت نباشه و هر چیزی که خوشحالش کنه رو بی قید و شرط انجام میدم حتی اگه باعث از بین بردن این دنیا بشه
رگیولوس سکوت کرد
÷بابایی نمیخوای چیزی بگی؟ میشه قبولمون کنی؟ لطفا
لونا رفت جلو و در گوش پدرش حرف زد
÷پدر این دریکو مالفوی که با من رفتار میکنه با دریکو مالفوی که با بقیه رفتار میکنه زیادی فرق داره اون حتی چند ماه پیش فقط به خاطر من خودش کیک درست کرد پدر!
رگیولوس از شنیدن حرف دخترش شدیدا شکه شد و کمکم داشت متوجه میشد واقعا دیوونه همن لبخندی زد
- تاییدتون میکنم و میزارم با هم باشین ولی حواست جمع باشه مالفوی
لونا پدرشو بغل کرد و ممنونمی گفت
-ببینم نارسیسا و لوسیوس چیزی میدونن؟
+بله، هفته پیش تو یه نامه همه چی رو همون طور که برای شما گفتیم برای اونا هم گفتم و اونا هم تایید کردن و مامان اظهار خوشحالی زیادی کرد
-خوبه میتونین برین
دریکو لبخندی زد دست لونا رو گرفت و از اتاق خارج شدن لونا دریکو رو به سمت اتاق خودش برد و با وارد شدنشون به اتاق دریکو لونا رو به دیوار جسبوند و بین خودش و دیوار گیرش انداخت
+بیب به پدرت چی گفتی که زودتر راضی شد؟
÷راجب دست پختت گفتن درای و اون حسابی تعجب کرد!
+چه دست پختی بیبی گرل؟
÷کیک خوشمزهای که برام پخته بودی یادت نیست ددی!
دریکو یه لحظه تو شک رفت چون بعد از این همه مدت لونا برای اولین بار ددی صداش کرده یود و این براش عجیب بود
÷هی چرا تعجب کردی مگه ددیم نیستی؟(شیطون)
+اوه بیبی گرل
درای نزدیکتر شد و لباشو رو لبای پرنسسش گذاشت و مشغول هم شدن
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن دریکو هنوز هم نزدیک میا بود و پنج سانت با لبهاش فاصله داشت
+داری روز به روز بیشتر دیوونم میکنی پرنسس هیچ وقت فک نمیکردم که کارم به جایی برسه که این طوری عاشق دشمن سابقم بشم که حتی عشق هم در توصیفش کمه
÷من که کاری نکردم درای فقط ددی صدات کردم! نگو که خوشت نیومد!
+عاشقش شدم بهتره همیشه ددی صدام کنی لاو!
÷نه! درای بهتره(شیطون)
+عزیزم خوبی؟ چرا این طوری رفتار میکنی بیب؟
÷چجوری؟
+دست رو نقطه ضعفم گذاشتی و داری با لحنت نابودم میکنی! ببینم تو که تو مدرسه از این کارا نمیکردی الان چیشده پس هوم؟
- ۴۲.۸k
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط