چندپارتی یونگی

پارت ۳ (last)

یونگی گفت:
ـ هنوز قهری؟
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ یکم.
یونگی خندید.
ـ فقط یکم؟
ـ آره.
ـ پس امشب بغلت نمی‌کنم.
ات سریع اخم کرد.
ـ هر غلطی می‌خوای بکن.
یونگی خنده‌ش گرفت.
ـ باشه.
چند ثانیه بعد، ات خودش آروم جلو رفت و سرش رو روی سینه‌ی یونگی گذاشت.
یونگی با لبخند دستش رو دور کمرش حلقه کرد.
ـ این که بغل کردنه.
ات چشم‌هاشو بست.
ـ ساکت شو.
ـ باشه.
یونگی موهاشو نوازش کرد.
ـ ولی هنوز نفهمیدم چرا انقدر دوست داری ناز کنی.
ات زیر لب گفت:
ـ چون شوهرمی.
یونگی لبخند زد.
ـ پس من خوش‌شانسم.
ات جواب نداد.
فقط خودش رو یه ذره بیشتر بهش چسبوند.

صبح، ات وقتی از خواب بیدار شد، هنوز توی بغل یونگی بود.
دست یونگی دور کمرش حلقه شده بود و چونه‌ش روی موهای ات قرار داشت.
ات چند لحظه همون‌جا موند.
بعد خیلی آروم خواست از تخت بلند بشه.
دست یونگی محکم‌تر شد.
ـ کجا؟
ات زیر لب گفت:
ـ صبحونه.
ـ پنج دقیقه دیگه.
ـ یونگی...
ـ پنج دقیقه.
ات خندید.
ـ دیروز باهام قهر بودی.
ـ هنوزم هستم.
ـ پس چرا می‌خندی؟
ـ چون شوهرم زیادی لوسه.
یونگی چشم‌هاشو باز کرد.
ـ بالاخره اعتراف کردی دوستم داری.
ات لبخند زد.
ـ نگفتم.
ـ گفتی شوهرم.
ـ خب هستی.
ـ یعنی دوستم داری؟
ات جواب نداد.
یونگی صورتش رو نزدیک صورتش آورد.
ـ ات؟
ـ چیه؟
ـ دوست داری؟
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
ـ تو خیلی سؤال می‌پرسی.
ـ جواب بده.
ـ نه.
یونگی لبخندش محو شد.
ـ نه؟
ات قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، جلو رفت و یه بوسه‌ی کوتاه روی لبش گذاشت.
بعد خیلی خونسرد از تخت بلند شد.
ـ صبحونه حاضر می‌کنم.
یونگی چند ثانیه مات موند.
بعد با صدای بلند گفت:
ـ ات!
ات از پشت در اتاق گفت:
ـ چیه؟
ـ این تقلبه!
صدای خنده‌ی ات اومد.
ـ خودت خواستی جواب بدم.
سر صبحونه، یونگی هنوز لبخند می‌زد.
ات ظرفش رو جلوش گذاشت.
ـ بخور.
ـ چشم.
چند دقیقه بعد یونگی گفت:
ـ یه چیزی بگم؟
ـ بگو.
ـ تو خیلی خوشگلی.
ات نگاهش کرد.
ـ می‌دونم.
ـ اعتمادبه‌نفست هم خوبه.
ـ از شوهرم یاد گرفتم.
یونگی لبخند زد.
ـ شوهرتم خیلی دوستت داره.
ات چیزی نگفت.
یونگی ادامه داد:
ـ خیلی هم بهت افتخار می‌کنه.
ات این بار قاشقش رو گذاشت کنار.
ـ یونگی.
ـ هوم؟
ـ می‌دونی چیه؟
ـ چی؟
ات با یه لبخند کوچیک گفت:
ـ من خیلی دوست دارم وقتی حرف می‌زنی.
یونگی ساکت شد.
ـ چرا؟
ـ چون صدات آرومم می‌کنه.
یونگی نگاهش کرد.
ات ادامه داد:
ـ دوست دارم وقتی می‌خندی.
یه مکث کوتاه.
ـ وقتی موهات ریخته توی صورتت.
یونگی لبخند زد.
ـ وقتی صبح‌ها خواب‌آلود میای آشپزخونه.
ات با خنده‌ی کوچیکی گفت:
ـ حتی وقتی لجبازی می‌کنی.
یونگی دستش رو روی میز جلو آورد.
ات دستش رو توی دستش گذاشت.
ـ و...
یونگی منتظر موند.
ات انگشت‌هاشو بین انگشت‌های اون قفل کرد.
ـ عاشقتم.
این بار یونگی حتی یه ثانیه هم صبر نکرد.
از جاش بلند شد، رفت سمت ات و صورتش رو بین دست‌هاش گرفت.
ـ دوباره بگو.
ات خندید.
ـ نه.
ـ یه بار دیگه.
ـ یونگی!
ـ فقط یه بار.
ات با خنده گفت:
ـ عاشقتم.
یونگی لبخند زد و یه بوسه‌ی آروم روی لب‌هاش گذاشت.
بعد پیشونیش رو به پیشونی ات چسبوند.
ـ منم عاشقتم.
ات دست‌هاشو دور گردنش حلقه کرد.
ـ این دفعه جواب دادی.
ـ این دفعه نمی‌خوام دو روز قهرم کنی.
ات خندید.
ـ بستگی داره.
ـ به چی؟
ـ به اینکه دفعه‌ی بعد وقتی گفتم عاشقتم، جواب بدی یا نه.
یونگی با خنده گفت:
ـ چشم خانوم.
ات سرش رو روی شونه‌ش گذاشت.
ـ خوبه.
و این بار، وقتی یونگی بغلش کرد، ات خودش محکم‌تر بغلش کرد.
قهرشون تموم شده بود.
ولی یونگی هنوز هر چند دقیقه یک بار بهش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.
انگار هنوز باورش نمی‌شد بالاخره اون جمله رو از ات شنیده.
ـ ات؟
ـ هوم؟
ـ عاشقتم.
ات خندید.
ـ می‌دونم.
ـ تو هم؟
ات صورتش رو نزدیک صورتش برد و یه بوسه‌ی کوچیک روی لبش گذاشت.
ـ خیلی.

#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۲۶)

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی تهیونگ

پارت ۱۹۵

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

تک پارتی نیکیجرم غیرقابل‌بخشش!نیکی روی مبل نشسته بود و با هی...

.....پارت دوم.....

سناریو

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط