وانشات ارباب مافیا پارت 2
* یه هفته بعد ویو ات *
الان یه هفته است گیر طلبکارای اون مرتیکه که مثلا بابامه افتادم و شدم کلفت خونش. همه خدمتکارا رو به جز آجوما و دوستم بونا که آشپزه اخراج کرده و کل عمارت به اون بزرگی رو من باید تمیز کنم! (بونا کیست؟ دختری کیوت و مهربون که از همون اول با ات دوست شده. 18ساله متولد: 20/6/1382) (عکس بونا اسلاید دوم)
شبا هم با اینکه خیلی خسته میشم گریه اجازه نمیده بخوابم و بزور یه ضره چشمامو روی هم میذارم.
*ویو کوکی*
اون دخترِ چانگ رو آوردیم اینجا و شده خدمتکار این عمارت. همه خدمتکارا رو هم به جز آجوما و بونا آشپز عمارته اخراج کردم و کارا افتاده گردن ات.
شبا صدای گریشو از پشت در میشنوم. کل شبو گریه میکنه و نمی دونم دلیلش چیه.
راستش دیگه دلم براش می سوزه.
به هرحال امروز 5تا خدمتکار جدید استخدام می کنم.
*ویو ات*
ات: چییییی؟ 5تا خدمتکار جدید؟ اونم بعد از اینکه همشونو اخراج کرد؟
آجوما: از جونگ کوک هیچی بعید نیست. به این فکر کن دیگه همه کارا گردن تو نیست
ات: جونگ کوک؟
آجوما: اسم کوچیک ارباب جونگ کوکه!
ات: چه اسم قشنگی! جئون جونگ کوک! ولی اصلا به خشونت و عصبانیت ارباب نمی خوره!
آجوما: زود قضاوت نکن دخترم! ارباب شخصیت خیلی مهربونی داره ولی هان لیا باعث تغییر رفتارش شد!
ات: هان لیا دیگه کیه؟
آجوما: دختری که ارباب دوستش داشت ولی بعدا فهمید دشمنش اونو فرستاده، این اتفاق خیلی براشون شک عجیبی بود. ولی چون همچنان دوستش داشت اونو نکشت و فقط از عمارت بیرونش کرد. فکر کنم الان 19 سالش باشه
ات: واقعا عجیبه!
آجوما: حالا برو ببین خدمتکارای جدید اومدن یا نه
ات: چشم.
( خدمتکارای جدید= می میا – هان هونا – هان هیونا –جانگ مونا – جو مینگ )
ات: آجوما خدمتکارای جدید اومدن.
آجوما اومد و خدمتکارا خودشونو معرفی کردن.
*ویو ات*
خیلی از این هان هیونا و هان هونا خوشم نیومده! اونا هم از من خوششون نمیاد. به هر حال اهمیتی نمیدم.
*سه روز بعد*
این هونا و هیونا چنان خودشونو می گیرن انگار شاهزادن! و بشدت از من بدشون میاد.
توی حیاط داشتم به گلا آب میدادم که هونا رو دیدم.
ات: بهتره بری به آجوما کمک کنی ارباب الاناس برسه.
هونا: تو کی باشی که به من دستور بدی؟
ات: من دستور ندادم. فقط میگم حالا که میا و مونا رفتن خرید و مینگ رفته دیدن مامانش بهتره آجوما دست تنها نباشه.
هونا: من هرکار بخوام می کنم به تو هم مربوط نیست!
ات: دیگه از من گفتن.
*فردا صبح**ویو ات*
صبح زود بیدار شدم و از اتاق بیرون اومدم. خواستم از پله ها پایین برم که هونا از پشت سرم گفت: به نظرت اگه ارباب بفهمه همچین کاری کردی چی کار می کنه؟
وایسادم و گفتم: چه کاری؟
از پله ها پایین رفت روی زمین دراز کشید و شروع کرد آخ و اوخ و گریه کردن
هونا: اااااااااااایییییییییی دسستممممم ...با گریه و صدای بلند...
همونجوری با تعجب نگاش می کردم که ارباب اومد
کوک: چه اتفاقی افتاده؟ خونه رو روی سرت گذاشتی!
هونا: هق ارباب ات از پله ها هلم داد ...با گریه...
ات: چی؟
کوک: هوان! ببرش انبار تا سه روز بهش آب و غذا نده
ات: نه ارباب به خدا من هیچکاری نکردم! من هلش ندادم! تروخدا من نبرین انبار من از تاریکی می ترسم ...با گریه و ترس...
هیچگونه اهیتی به حرفم نداد! بادیگارده منو انداخت توی انبار تاریک عمارت و رفت. انقدری تاریک بود که چشم چشمو نمیدید! تمام مدت گریه کردمو دیگه هیچی نفهمیدم.
الان یه هفته است گیر طلبکارای اون مرتیکه که مثلا بابامه افتادم و شدم کلفت خونش. همه خدمتکارا رو به جز آجوما و دوستم بونا که آشپزه اخراج کرده و کل عمارت به اون بزرگی رو من باید تمیز کنم! (بونا کیست؟ دختری کیوت و مهربون که از همون اول با ات دوست شده. 18ساله متولد: 20/6/1382) (عکس بونا اسلاید دوم)
شبا هم با اینکه خیلی خسته میشم گریه اجازه نمیده بخوابم و بزور یه ضره چشمامو روی هم میذارم.
*ویو کوکی*
اون دخترِ چانگ رو آوردیم اینجا و شده خدمتکار این عمارت. همه خدمتکارا رو هم به جز آجوما و بونا آشپز عمارته اخراج کردم و کارا افتاده گردن ات.
شبا صدای گریشو از پشت در میشنوم. کل شبو گریه میکنه و نمی دونم دلیلش چیه.
راستش دیگه دلم براش می سوزه.
به هرحال امروز 5تا خدمتکار جدید استخدام می کنم.
*ویو ات*
ات: چییییی؟ 5تا خدمتکار جدید؟ اونم بعد از اینکه همشونو اخراج کرد؟
آجوما: از جونگ کوک هیچی بعید نیست. به این فکر کن دیگه همه کارا گردن تو نیست
ات: جونگ کوک؟
آجوما: اسم کوچیک ارباب جونگ کوکه!
ات: چه اسم قشنگی! جئون جونگ کوک! ولی اصلا به خشونت و عصبانیت ارباب نمی خوره!
آجوما: زود قضاوت نکن دخترم! ارباب شخصیت خیلی مهربونی داره ولی هان لیا باعث تغییر رفتارش شد!
ات: هان لیا دیگه کیه؟
آجوما: دختری که ارباب دوستش داشت ولی بعدا فهمید دشمنش اونو فرستاده، این اتفاق خیلی براشون شک عجیبی بود. ولی چون همچنان دوستش داشت اونو نکشت و فقط از عمارت بیرونش کرد. فکر کنم الان 19 سالش باشه
ات: واقعا عجیبه!
آجوما: حالا برو ببین خدمتکارای جدید اومدن یا نه
ات: چشم.
( خدمتکارای جدید= می میا – هان هونا – هان هیونا –جانگ مونا – جو مینگ )
ات: آجوما خدمتکارای جدید اومدن.
آجوما اومد و خدمتکارا خودشونو معرفی کردن.
*ویو ات*
خیلی از این هان هیونا و هان هونا خوشم نیومده! اونا هم از من خوششون نمیاد. به هر حال اهمیتی نمیدم.
*سه روز بعد*
این هونا و هیونا چنان خودشونو می گیرن انگار شاهزادن! و بشدت از من بدشون میاد.
توی حیاط داشتم به گلا آب میدادم که هونا رو دیدم.
ات: بهتره بری به آجوما کمک کنی ارباب الاناس برسه.
هونا: تو کی باشی که به من دستور بدی؟
ات: من دستور ندادم. فقط میگم حالا که میا و مونا رفتن خرید و مینگ رفته دیدن مامانش بهتره آجوما دست تنها نباشه.
هونا: من هرکار بخوام می کنم به تو هم مربوط نیست!
ات: دیگه از من گفتن.
*فردا صبح**ویو ات*
صبح زود بیدار شدم و از اتاق بیرون اومدم. خواستم از پله ها پایین برم که هونا از پشت سرم گفت: به نظرت اگه ارباب بفهمه همچین کاری کردی چی کار می کنه؟
وایسادم و گفتم: چه کاری؟
از پله ها پایین رفت روی زمین دراز کشید و شروع کرد آخ و اوخ و گریه کردن
هونا: اااااااااااایییییییییی دسستممممم ...با گریه و صدای بلند...
همونجوری با تعجب نگاش می کردم که ارباب اومد
کوک: چه اتفاقی افتاده؟ خونه رو روی سرت گذاشتی!
هونا: هق ارباب ات از پله ها هلم داد ...با گریه...
ات: چی؟
کوک: هوان! ببرش انبار تا سه روز بهش آب و غذا نده
ات: نه ارباب به خدا من هیچکاری نکردم! من هلش ندادم! تروخدا من نبرین انبار من از تاریکی می ترسم ...با گریه و ترس...
هیچگونه اهیتی به حرفم نداد! بادیگارده منو انداخت توی انبار تاریک عمارت و رفت. انقدری تاریک بود که چشم چشمو نمیدید! تمام مدت گریه کردمو دیگه هیچی نفهمیدم.
۷.۷k
۰۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.