Pt2
اومدی تو اتاقت دیدی یونگی خوابیده ا/ت: یووووووووووونگی یونگی: هوم بلاخره اومدی ا/ت: بیا ببین چی اوردم یونگی: بدع بپوشم از زبان یونگی شلوار از دستش گرفتم عوض کردم ک تازه متوجه شدم شلواره ۵ برابر خودمه یونگی: ا/تتتتتتت ا/ت: هوم( سعنی میکنه نخنده) یونگی: این چیه دیگ چرا اینقد .....این دیگ چیه وسطش ا/ت از خنده پاره شد با چشاش گرد شدم ب سچارخی ک وسط شلوار بود نگاه میکرد ا/ت داشت از خنده خودشو خیس میکرد دیگ داشتم عصبی میشدم ا/ت خودشو جمع جور کرد ا/ت: خب....خیلی بهت....میاد( وسطش همش خنده)بازم شروع ب خندیدن کرد یونگی: این سوراخ چیه دیگ دستم تا ارنج توش میرع ا/ت: هه ...خب ...برو...برو از ...مامان ...نخ ..نخ ...سوزن بگیر...بدوز( با صورت قرمز شده بر اثر خنده بیش از حد) یونگی نخ سوزن باید برا تو بگیرم ک داری پاره میشی {از زبان یونگی} شلوار ک وسطش سوراخ بود در اوردم شلوار بیرونی خودمو پوشیدم روبرو ا/ت وایستادم یونگی: برو از مامانت نخ سوزن بگیر( جدی) ا/ت: وا مگه خودت چلاقی؟( ب بچم نگو چلاق ،با چوماق میوفتم دنبالت ) یونگی: روم نمیشه ا/ت: مگه رو شدن میخواد ( همچنان ریز دارع میخنده) یونگی: میری یا ن؟ ا/ت: خب رفتم {از زبان ا/ت} رفتم پیش مامان تو اشپز خونه مامان: عه چ خوب شد اومدی ا/ت: چرا؟ مامان: بیا سفره رو بچین ا/ت: چشم همین جور ک داشتم سفره رو میچیدم ا/ت: مامان اون نخ سوزنا بود ک همیشه باهاش منو تحدید میکردی ی بار دیگ حرف مف بزنی میام دهنتو با این نخ سوزنا میدوزم مامان: هوم ا/ت: کجاس؟ مامان: برا چی؟ ا/ت: یونگی شلوارش جر خورده میخوام بدوزمش مامان: چون برا دامادم میخوای بهتمیدم ولی زود برش گردون ا/ت: بش مامان از توی جیب لباسش نخ سوزن دراورد ا/ت: تو جیبت بود( تعجب) مامان: اوهوم گذاشتمش دم دس هر موقع زیادی جلو دامادم حرف زدی دهنتو بدوزم رفتم تو اتاق ا/ت: بیا اوردمش اینم شلوار یونگی: من بدوزم؟ ا/ت: نه من بدوز دیگ فقط سریع باش زود باید بریم پایین شام بخوریم { از زبان یونگی} شروع کردم ب نخ کردن سوزن ولی سوزن اینقد سوراخش کوچیک بود اصلا هوا ازش رد نمیشد ن ب این شلواره ک اینقد سوارخش بزرگه ن ب این سوزنه ا/ت لپاشو باد کرده بود تا نخندن ی نگاه ب سوراخ شلوار انداختم ب جرعت میتونستم بگم این شلواره حداقل۵۰ _۶۰ بار پاره شده دوخته شده دوبارع سوزن ورداشتم شروع ب نخ کردن ،کردم ولی نمیشد دیگ کلافه داشتم یونگی: اه نخ نمیشههههه ا/ت منفجر شد بعد از اینکه خالی شد ا/ت: خب ..ی بار...دیگ تلاش کن یونگی: باهات قهرم( همینو میخاستی) ا/ت:عه چرا؟ یونگی: چون همش داری بهم میخندی ا/ت: من ب تو نخندیدم یونگی: پس ب عباس بوعذار داری میخندی یا ب روح پادشاه قاجار ا/ت: هی ناراحت نشو بیا با همدیگ بدوزیمش بعد از ده دقه تلاش برا دوخت بلاخره سوراخ شلوار کور شد البته زیادم صفت محکم نبود ا/ت: با احطیات بشین پاشو دوبارع جر نخوره شلوارمو عوض کردم رفتیم سر سفره وسط راه بودیم ک شلوار از دور کمرم شل شد افتاد پایین تزدیک بود سکته بزنم( خدا نکنه) سریع کشیدمش بالا ولی بازم اوفتاد اعصاب خورد شد و طبق معلمول ا/ت داش از خنده منفجر میشد شلوار قشنگ کشیدن ک تا بالای شیکمم اومد پیرهنم انداختم تو شلواره کششم محکم کردم ک جلو پدر مادر ا/ت نیوفته ابروم بره اعظم خانم عباس اقا( پدر مادر ا/ت) [اسم پدر مادر خودتون تصور کنید] ب یونگی ی نگاهی انداختن اعظم خانم: به به به به بزنم ب تخته برا دامادم هزار ماش لله چقد این شلوارع بهت میاد پاشم برات تخم مرغ بکشنم چشم نخوری دختر بپر برو ی اسفند دود کن ا/ت: مامان شام بخوریم عباس اقا: ارع زن بخوریم بعد هم اسفند دود کن هم تخم مرغ بشکن بشستیم سر سفره بعد از ۲۰ دقه خوردن کلی غذا ک اسماشون قرمه سبزی، کوکو سبزی اش رشته ، سالاد شیرازی ،دوغ، اینا یونگی: خیلی ممنون بابت غذاها خیلی خوشمزه بود اعظم خانم: نوش جونت پسرم بازم بخور یونگی: ن ممنون سیر شدم عباس اقا: من دیدم تو هیی نخوردی بیا بیا اینا هم بخور( حرف معروف میزبان های ایرانی ب مهوناشون) یونگی: ن ن ن من واقعا سیر شدم عباس اقا اعظم خانم : بخور تعارف نکن ب زور یکی دو بشقاب دیگ برام کشیدم
۲۹.۶k
۱۹ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.