{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
بعد خودش قدم روی اولین پله گذاشت.
والبورگا از بالای راه‌پله گفت:
«ریگیلوس.»
او برگشت.
والبورگا فقط یک جمله گفت:
«اگر به درِ سیزدهم رسیدی، بازش نکن.»
ریگیلوس ابرو درهم کشید.
«پس چرا کلید رو فرستادن؟»
والبورگا برای اولین بار پاسخی نداشت.
و در همان لحظه، صدای ساعت آکادمی از بالا به گوش رسید.
۱۱:۳۰.
سی دقیقه تا نیمه‌شب.
چهار نفر وارد تاریکی شدند.
پاندورا.
ایوان.
ریگیلوس.
و لورنزو.
و درست وقتی آخرین نفر از پله‌ها پایین رفت...
سنگ بالای سرشان بسته شد.
تق.
راه برگشت ناپدید شد.
تاریکی کامل بود.
برای چند ثانیه، هیچ‌کس حرف نزد.
بعد نوک چوبدستی پاندورا روشن شد.
نور ضعیفی روی راهرویی سنگی افتاد؛ دیوارها پوشیده از قاب‌های قدیمی بودند، اما داخل قاب‌ها به‌جای تصویر، فقط تکه‌هایی از آسمان سیاه دیده می‌شد.
ایوان آهسته گفت:
«این زیر آکادمیه؟»
لورنزو دستش را روی یکی از دیوارها کشید.
«نه.»
ریگیلوس به او نگاه کرد.
«از کجا مطمئنی؟»
لورنزو به سقف اشاره کرد.
«صدای بارون رو می‌شنوی؟»
همه ساکت شدند.
صدای باران واقعاً شنیده می‌شد.
اما آنها ده‌ها متر زیر زمین بودند.
پاندورا آرام گفت:
«این مکان... یه جورایی با آکادمی هم‌زمان نیست.»
دیدگاه ها (۷)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس به انتهای راهرو اشاره کرد.«اونجا ر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس دستش را از روی دستگیره برداشت.«هیچ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«اسمش رو.»ریگیلوس رنگش پرید.جنا آرام گفت:«...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️لورنزو آهسته گفت:«این حروف...»ریگیلوس به ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«اسمش رو.»ریگیلوس رنگش پرید.جنا آرام گفت:«...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط