خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

ظهر دهم؛ لحظه‌ای که همه چیز تمام شد و تازه آغاز گشت

بسم الله الرحمن الرحیم

همه قصه‌های قبل، مقدمه بود برای یک لحظه. لحظه‌ای که تاریخ را به «قبل» و «بعد» تقسیم کرد. ظهر عاشورا. ساعت آخر. وقتی همه یاران شهید شده بودند و امام حسین (ع) تنها مانده بود.

حالا باید از آن ساعتی بگوییم که کمتر کسی جرأت کرده روایتش کند. نه از شمشیرها، که از انتخاب‌ها. نه از زخم‌ها، که از حرف‌ها.

آخرین وداع

ظهر شد. خورشید، بی‌رحم بر نیزه‌ها می‌تابید. امام حسین (ع) به خیمه‌ها برگشت. دیگر هیچ‌کس نمانده بود جز او و خانواده‌اش. زن‌ها و بچه‌ها دورش حلقه زدند. بعضی گریه می‌کردند. بعضی فقط نگاه.

امام حسین (ع) به خیمه رفت. لباس کهنه‌اش را پوشید تا بعد از شهادت، دشمن به طمع نیفتد. شمشیرش را برداشت. بیرون آمد. حضرت زینب (س) خودش را به پایش انداخت.
گفت: «برادر! ما را به که می‌سپاری؟»
امام حسین (ع) نگاهش کرد و فرمود: «شما را به خدا می‌سپارم.»

بعد رو به زنان و کودکان کرد: «آماده اسارت باشید. اما بدانید که خدا نگهدارتان است.» خداحافظی کرد. از خیمه بیرون رفت. این آخرین باری بود که خانواده‌اش او را زنده می‌دیدند.

تنهایی

حالا امام حسین (ع) تنها بود. یک نفر در برابر هزاران. اما این «تنهایی» از جنس عجز نبود. از جنس یک انتخاب آگاهانه بود. او می‌توانست تا آخر عمر در مدینه بماند و با یزید بیعت کند. می‌توانست در مکه پنهان شود. می‌توانست تسلیم شود. اما هیچ‌کدام را انتخاب نکرد. چون می‌دانست اگر او تسلیم شود، دیگر از اسلام چیزی باقی نمی‌ماند.

پس ایستاد. تنها. مقابل لشکری که تا دندان مسلح بود.

ایستاد و فریاد زد: «هل من ناصر ینصرنی؟» آیا کسی هست که یاری‌ام کند؟

این فریاد، یک استغاثه نبود. یک دعوت بود. دعوت از همه تاریخ. از همه بشریت. از همه کسانی که هنوز نیامده‌اند. امام حسین (ع) از یارانش ناامید نبود. او داشت حجت را تمام می‌کرد. داشت نشان می‌داد که باطل، چقدر بی‌یاور است و حق، چقدر تنها.

جنگ آخر

نماز ظهر را به جماعت خواندند. در میانه تیرها. بعضی از یارانش سپر شده بودند تا تیر به امام نخورد. دو نفرشان همان جا شهید شدند. اما نماز تمام شد.

بعد از نماز، نوبت به خودش رسید. اسبش را خواست. شمشیر پدرش امیرالمؤمنین علی (ع) را در دست گرفت. به میدان رفت.

لشکر دشمن، مثل موج پشت سر هم می‌آمد. هر گروه که حمله می‌کرد، عقب می‌نشست. کسی جرأت نزدیک شدن نداشت. یکی از سپاه عمر سعد فریاد زد: «مگر نمی‌دانید این کیست؟ این پسر امیرالمؤمنین علی (ع) است. این پسر حضرت فاطمه زهرا (س) است.» اما چه فایده؟ دستور از بالا بود. باید کار تمام می‌شد.

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
📌 https://eitaa.com/Khasf_Bayda

#خسف #عاشورا #ظهر_دهم #امام_حسین #شهادت #کربلا #قرارگاه_بصیرت
دیدگاه ها (۰)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و چهارم: امام عسکری (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط