عشق ادایی{پارت ۷}

ویو شو:
کلا چند دقیقه از رفتنش گذشته ولی ی حس بدی دارم.
همینطور که توی فکر بودم اومد داخل اتاق و سریع در رو بست و خودش رو انداخت روی تخت کنارم و زل زد بهم.
آهی کشیدم و چشمام رو باز کردم و گفتم:{دیگه چی می خواهی ؟}
چند دقیقه همون‌طور بهم زل زد و گفت:{آیاتو به من ی چیز عجیب گفت، منم منظورش رو نفهمیدم}
شو:{خب ؟}
با تعجب گفت ؛{ نمی خواهی بدونی چی گفت؟}
فقط گفتم:{نه..} هرچند که یکم کنجکاو شده بودم.
همین که این رو گفتم ، ادامه داد:{باشه....}
بعد دیگه چیزی نگفت و همون‌طور که اون پتو دورش بود بلند شد رفت روی صندلی نشست.
هرچند که لحنی باهاش گفت ،باشه، عجیب بود.
زیاد توجه نکردم و دوباره چشمام رو بستم.
نمیدونم چقدر گذشت،ولی تا وقتی بیدار شدم هیچ صداش در نیومده بود.
انگار داشت ی کاری می کرد، اگه خرابکاری کرده باشه میندازمش بیرون.
وقتی تلپورت کردم روی صندلی خالی کنارش،خواستم بپرسم چیکار می‌کنه که با صورتش مواجه شدم، ی چیز سبز روی صورتش مالیده بود.
همین که متوجه من شد گفت:{بیدار شدی؟}
شو:{ با بوی اینا مگه میشه خوابید؟ زودتر این آشغال ها رو جمع کن }
ی نگاه عجیب بهم انداخت و گفت:{اینا آشغال نیستن، ماسک های خانگی هستن، هیچ کدوم از وسایلم همراهم نیست باید به همینا اکتفا کنم.} خواستم چیزی بگم که ادامه داد:{اصلا به تو چه؟ من با تو قهر بودم، پاشو برو بخواب}
چرا باید باهام قهر باشه ؟اصلا بزار قهر باشه، مگه مهمه.
شو:{باشه...}
دوباره برگشتم روی تخت و چشمام رو بستم...هرچند مغزم ناخودآگاه دنبال این می‌گشت که دلیل قهر کردنش چی.
همینطور تو فکر بودم صدای { آخ} ضعیفی شنیدم و بوی خون توی اتاق پخش شد.
بعد معلوم شد در حین درست کردن اون اشغال ها دستش رو بریده، دوباره تلپورت کردم کنارش و سریع دستش که بریده بود رو گرفتم.
بوی خونش خیلی شدید و تند بود،پس شروع به خوردن خون همون انگشتش که بریده بود کردم و چیزی نگذشت که بند اومد.
شو:{تمام شد...}
چیزی نگفت فقط دستش رو کشید عقب و به کارش ادامه داد ، حتی نگاه هم بهم نکرد.
دیگه داشت می رفت روی اعصابم ، چونه اش رو گرفتم و مجبورش کردم که به چشمام نگاه کنه و گفتم:{ حوصله این بچه بازی های تو رو ندارم.... اگه به این لوس بازی هات ادامه بدی میندازمت جلوی همونا، تا تمام خونت رو بخورن، فهمیدی؟}
ترس توی چشماش کاملا مشخص بود و فقط آروم سرش رو تکون داد، اینکه اینطوری نگاهم می کرد بدتر بود، پس چونه اش رو ول کردم و رفتم سراغ گردنش و شروع به خوردن خونش کردم.
کم‌کم داشت از حال می رفت که کشیدم کنار و در گوشش زمزمه کردم:{ولی اگه دختر خوبی باشی حتی نمی‌زارم دستشون بهت بخوره.}
هنوز هوشیار بود که بغلم کرد ، انگار داشت گریه می کرد و آروم گفت:{ف...فقط...ب.. بزارید...م.. من..برم...}
میخواستم دورش کنم و بگم به من چه ولی نتونستم ،فقط تونستم بغلش کنم و بخاطر خونی که از دست داده بود سریع به خواب رفت.
چرا اصلا باید به حرفاش اهمیت بدم؟


#سناریو#وانشات#فن‌فیک#چند‌پارتی#دو‌پارتی#توکیو‌ریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکه‌میچی#میتسویا#مدرسه‌قهرمانانه‌من#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانه‌شیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکی‌ها#شیطان‌کش#فرفره‌های‌انفجاری#سگ‌های‌ولگرد‌بانگو
دیدگاه ها (۹)

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

چند پارتی

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

چند پارتیپارت ۲چند پارتیتا زنگ کلاس به صدا دراومد، کتاب رو ا...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

چند پارتی

شاهکاری به نام دروغ

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط