خون و عسل

part 31
وارد زندان شد و زنجیر رو باز کرد که فلور متعجب شد و ائویی لبخندی زد
" چیکار میکنید؟ "
" نامزد علیاحضرت دستور ازادیتونو دادن "
فلور چشماش گرد شد و گفت
" نامزد؟ ولی سوفیا که همسرشه "
دیگه جوابی دریافت نکرد و از زندان آزاد شد ائویی منتظر این بود که خودش هم آزاد بشه اما وقتی زندان بان رفت ائویی گفت
" چ...چی؟ پس من چی؟ فلور منم آزاد کن...تو خواهر پادشاهی باید بتونی "
" فعلا هیچ جایگاه خاصی ندارم...فعلا ائویی سان "
فلور از سیاهچال بیرون رفت که همون انسان رو دوباره بعد چند ماه ملاقات کرد که لباسی اشرافی تنش بود و با لبخند ادای احترام کرد
+ خوش اومدید بانو فلور
فلور بی تفاوت از کنارش رد شد که چویا رفتنش رو نگاه کرد.
تو اتاق بزرگی در حال تمرین بود و هر دفعه پخش زمین میشد
+ ایی...لعنتی من هیچوقت به این فکر هم نکرده بودم قراره عروس یه پادشاه بشم
کسی به بهش آموزش میداد لبخندی زد...تو این مدت اون فرد تنها دوست نزديک بود
" چویا تنبلی نکن نباید تو روز عروسی گند بزنی "
+ نیاز به یه پارتنر دارم
لوکا از در وارد شد و تعظیم کرد
" چویا ساما...علیاحضرت شمارو خواستن "
چویا با خوشحالی از مربیش خدافظی ‌کرد و جلوی لوکا حرکت کرد.
به دفتر کارش که رسید گلوشو صاف کرد و بعد محافظ درو براش باز کرد و چویا به داخل رفت و لوکا پش در منتظر شد
+ کاری باهام داشتید؟
_ الان تنهاییم نیاز نیست رسمی صحبت کنی
+ درسته
_ این لیست مهمون هاست...اجازه میدم که مسئولیت تزئین ها رو خودت بر عهده بگیری و همینطور خدمتکارا رو انتخاب کن...بقیه چیزا رو خودم حلش میکنم
چویا لبخند شیرینی به جدی بودن لحنش زد و برگه تو دستش رو روی میز گذاشت و سمتش رفت که دازای بلند شد و فورا بغلش کرد که دازای اولش متعجب شد اما بعدش دستاشو بالا آورد و متقابل‌ بغلش کرد.
+ بابت همه چی ممنونم
_ در برابر تو خیلی کمن
+ تا هفته آینده چیزی نمونده باید سریع تر رسیدگی کنم و حتی هنوز واسه رقص هم آماده نشدم
با آشفتگی عقب کشید و استرس گرفت...بلاخره قرار بود ملکه بشه و مسئولیت سنگینی بود
دازای دستشو دور موهاش کشید و نوازشش کرد
_ آروم باش تا اون موقع وقت داریم...مطمئنم که میتونی تا اونموقع همه چیز رو آماده کنی...مثلا انتخاب پادشاهی
چویا یکم آروم گرفت و دوباره خودشو تو آغوشش رها کرد
+ شاید بعد عروسی بتونم بیشتر ببینمت
________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

بهار بدون تو

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط