{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

سرنوشت

(ویو رایا)

وقتی برگشتیم خونه، کیسه‌های خرید رو بردم سمت اتاق.

در اتاق رو باز کردم و با دیدن تخت مکث کردم.

یهو یادم افتاد...

من و شوگا قرار بود از این به بعد همین اتاق رو با هم داشته باشیم.

صورتم داغ شد.

شوگا: چرا وایسادی بیبی گرل؟

رایا: هیچی...

شوگا: خجالت می‌کشی؟

رایا: ن... نه!

شوگا خندید.

شوگا: معلومه که خجالت می‌کشی.

رایا: شوگا!

شوگا: باشه، باشه. اذیتت نمی‌کنم.

کیسه‌ها رو از دستم گرفت و روی زمین گذاشت.

شوگا: تو برو استراحت کن.

رایا: خودت چی؟

شوگا: من یه کم کار دارم.

رایا: دوباره کار مافیا؟

شوگا: آره.

رایا: مواظب خودت باش.

شوگا چند ثانیه نگام کرد.

بعد لبخند زد.

شوگا: نگرانم شدی؟

رایا: خب... آره.

شوگا آروم نزدیکم شد.

شوگا: پس زود برمی‌گردم، خانوم کوچولو.

و از اتاق رفت بیرون.

من هنوز به در خیره بودم...

چرا وقتی گفت «خانوم کوچولو» قلبم اینجوری می‌زد؟ 🥺🤍


اووووووووف بچه‌هااااا 😭😭

فکر کنم یکی دیگه هم داره کم‌کم عاشق میشههههه 🫠🎀✨

گیلیلیلیلی

حمایتتتت
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط