{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افتادم.اخه باید چیکار کنم.
..
رفتم دستشویی اومدم اماده شدم و رفتم باند(لباسشو میزارم)
رسیدم باند و رفتم تو اتاقم.باید به یه بهونه ای اون پسره رو مال خودم کنم.
همینجوری داشتم فکر می کردم که یهو یه فکری به ذهنم رسید....
...

ویو تهیونگ:صبح از خواب بیدار شدم و کارام و کردم و به یونتان غذاش رو دادم و رفتم کافه.
...
وقتی رسیدم رئیسم گفت برم تو اتاقش.رفتم تو اتاقش و در زدم.
آقای لی(رئیس):بیا تو
تهیونگ:سلام آقای لی.با من کاری داشتید؟
آقای لی:بیا بشین پسرم.
امروز یه اقایی اومد اینجا گفت اسم گارسونتون چیه؟منم اسمتو گفتم
تهیونگ:خب؟
اقای لی:متاسفم پسرم ،ولی اون اقا گفت که باید تورو اخراج کنم(ناراحت)
تهیونگ:چییی؟؟؟و شما هم می خواید من رو اخراج کنید؟؟؟
اقای لی:متاسم تهیونگ جان.(ناراحت)
تهیونگ: بعد اون وقت اون اقا کی بود؟
جونگ کوک اومد تو اتاق و گفت
جونگ کوک:من بودم
(غذیه اینه که جونگ کوک میره پیش صاحب کار تهیونگ تا اسم تهیونگ و بدونه و از سرکارش بیارش بیرون تا به یه بهونه ای بتونه اونو بیارتش تو خونه خودش)
تهیونگ برگشت پشت سرش رو نگاه کرد و از دیدن جونگ کوک تعجب کرد.
جونگ کوک:و از این به بعد تو باید پیش من باشی.
تهیونگ : اون وقت شما کی باشید؟
جونگ کوک:از الان به بعد.......صاحبت.
تهیونگ:......
جونگ کوک:الانم میای با من میریم عمارت من
تهیونگ:چی؟من نمی...
که یهو جونگ کوک رفت جلو براید استایل بغلش کرد و بردش به سمت ماشین.
تهیونگ هم هی دست و پا می زد.
......
جونگ کوک تهیونگ و گذاشت تو ماشین و در رو قفل کرد.
تهیونگ هم می خواست سعی کنه در رو باز کنه اما نمی تونست.
که یهو اروم شد و خوابش برد.
....

ویو جونگ کوک:برگشتم نگاش کردم که دیدم خوابه.خیلی کیوت بود.ولی خیلی هم لجباز بود..
...
رسیدیدم عمارت و براید استایل بغلش کردم و بردمش تو اتاقم و رو تخت خوابوندمش و رو پیشونیش رو بوسیدم.بعدشم لباسام رو عوض کردم.
از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه.
(جونگ کوک تو خونش خدمتکار نداره چون هم از دخترا بدش میاد هم بدش میاد کسی تو خونش باشه.فقط چند تا بادیگارد داره.)
می خواستم واسش غذا درست کنم.
تا حالا واسه کسی آشپزی نکرده بودم.
شروع کردم به درست کردن.
یکم نودل و کیمچی و رامیون.
بعدش رفتم میز رو چیدم .
......

ویو تهیونگ:از خواب بیدار شدم و دیدیم تو یک اتاق بزرگ رو یه تختم.
که یهو اتفاقات چند ساعت پیش یادم افتاد.
یعنی من الان تو خونه اون اقا خوشتیپم؟
از رو تخت اومدم پایین و رفتم طبقه پایین.همینجوری داشتم عمارت رو نگاه می کردم.چقدر بزرگ بود.
که یهو دیدم بو غدا میاد.از اونجایی که خیلی گشنم بود رفتم تو اشپزخونه و اون پسره رو دیدم.
که اونم برگشت و من رو دید
جونگ کوک:عه بیدار شدی؟بیا واست غذا درست کردم.
تهیونگ:من چرا اینجام؟
جونگ کوک:بعدا راجبش حرف می زنیم. بیا اول غذا بخوریم.
تهیونگ:باشه.
....
ویو تهیونگ:داشتیم غذا می خوردیم که یهو یاد یونتان افتادم.
تهیونگ:اون حرفی که صبح تو کافه گفتی واقعی بود؟
جونگ‌ کوک:کدوم حرف؟
تهیونگ:اونی که گفتی من باید پیش تو بمونم.
جونگ کوک:اره.
تهیونگ: ولی من ....
جونگ کوک: ولی چی؟
تهیونگ:من لباس ندارم وسیله ندارم،جدا از اون،سگم تو خونس.
جونگ کوک:اشکالی نداره.بعد غذا میریم میاریم.
تهیونگ:......



ببخشید اگه بد شد.
اولین بارمه فیک می نویسم.....
دیدگاه ها (۰)

پسر بد (61)

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

پارت ۱۱

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط