چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱

ات از خواب بیدار شده بود.
نه اینکه کاملاً سرحال باشه.
فقط چشم‌هاش باز شده بود و دیگه خوابش نمی‌برد.
اتاق هنوز تاریک بود و نور خیلی کمی از لای پرده‌ها می‌اومد.
ات آروم برگشت سمت جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک هنوز خواب بود.
خیلی عمیق.
اون‌قدر عمیق که انگار هیچ اتفاقی توی دنیا نمی‌تونست بیدارش کنه.
موهاش ریخته بود روی پیشونیش و صورتش توی خواب از همیشه آروم‌تر به نظر می‌رسید.
ات چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
ـ چه‌قدر مظلومی وقتی خوابی...
جونگ‌کوک تکون نخورد.
ات آروم‌تر جلو رفت.
نوک انگشتش رو به گونه‌ی جونگ‌کوک زد.
ـ کوکی؟
هیچ واکنشی.
ات دوباره زد.
ـ جونگ‌کوک؟
باز هم هیچ.
ات لب‌هاشو جمع کرد.
ـ خیلی خب...
چند ثانیه فکر کرد.
بعد با نوک انگشتش خیلی آروم پهلوی جونگ‌کوک رو قلقلک داد.
جونگ‌کوک فقط یه تکون کوچیک خورد و صورتش رو بیشتر توی بالش فرو برد.
ات خنده‌ش گرفت.
ـ جدی؟
دوباره قلقلکش داد.
این بار جونگ‌کوک یه صدای نامفهوم از خودش درآورد.
ـ هوممم...
ات دستش رو جلوی دهنش گرفت که نخنده.
ـ بیدار شو دیگه!
جونگ‌کوک بدون اینکه چشم‌هاشو باز کنه، دستش رو دراز کرد و تقریباً شانسی دست ات رو گرفت.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ـ اِ...
جونگ‌کوک دستش رو کشید سمت خودش و دوباره خوابید.
ات تقریباً افتاد توی بغلش.
ـ جونگ‌کوک!
هیچ جوابی نیومد.
ات سرش رو بلند کرد.
ـ ول کن دیگه.
جونگ‌کوک همچنان خواب بود.
ات با حرص الکی گفت:
ـ باشه، خودت خواستی.
صورتش رو نزدیک صورت جونگ‌کوک برد.
یه بوسه‌ی کوچیک روی گونه‌ش گذاشت.
جونگ‌کوک تکون نخورد.
یکی دیگه روی گونه‌ی دیگه‌ش.
باز هم هیچ.
ات با خنده گفت:
ـ تو واقعاً غیرقابل بیدار شدنی.
بعد یه بوسه‌ی کوتاه روی لبش گذاشت.
این بار جونگ‌کوک یه تکون کوچیک خورد.
چشم‌هاش هنوز بسته بود، ولی لبخند خیلی محوی روی صورتش نشست.
ات با تعجب گفت:
ـ بیداری؟
جونگ‌کوک جواب نداد.
ات دوباره خم شد و یه بوسه‌ی کوچیک روی لبش گذاشت.
همون لحظه جونگ‌کوک چشم‌هاشو باز کرد.
ات سریع عقب رفت.
ـ اِ... بیدار شدی؟
جونگ‌کوک چند ثانیه با چشم‌های نیمه‌باز نگاهش کرد.
ـ آره.
ـ کی؟
ـ همون موقع که بوسم کردی.
ات خندید.
ـ پس چرا خودتو زدی به خواب؟
جونگ‌کوک با صدای خواب‌آلود گفت:
ـ چون خوشم اومد.
ات زد به بازوش.
ـ مسخره!
جونگ‌کوک خندید و دستش رو دور کمر ات انداخت.
ـ ولی خیلی خب، حالا که بیدارم، بیا اینجا.
ات هنوز می‌خندید.
ـ نه، خودم خواستم بیدارت کنم.
ـ بیدارم کردی.
ـ آره.
ـ پس جایزه می‌خوام.
ـ چه جایزه‌ای؟
جونگ‌کوک صورتش رو نزدیک کرد.
ـ یه بوسه.
ات لبخند زد.
ـ یکی دادم.
ـ اون برای بیدار کردنم بود.
ـ پس یکی دیگه هم می‌خوای؟
ـ چندتا.
ات خندید.
ـ پررو.
جونگ‌کوک خیلی آروم گفت:
ـ خب تو همسرمی.
ات چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خودش جلو رفت و یه بوسه‌ی کوتاه روی لبش گذاشت.
ـ حالا راضی شدی؟
جونگ‌کوک لبخند زد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون خودت شروع کردی.
ـ خب؟
ـ حالا دیگه تقصیر خودته.
ات هنوز نفهمیده بود منظورش چیه.
ـ چه تقصیری؟
جونگ‌کوک با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفت:
ـ اینکه منو نصف شب بیدار کردی.
ات چشم‌هاشو ریز کرد.
ـ مگه چی می‌خوای کار کنی؟
جونگ‌کوک دستش رو دور کمرش محکم‌تر کرد و ات رو نزدیک خودش کشید.
ـ فعلاً هیچی.
ـ «فعلاً» یعنی چی؟
جونگ‌کوک خندید.
ـ بعداً می‌فهمی.
ات خندید.
ـ جونگ‌کوک!
ـ هوم؟
ـ من می‌دونم یه نقشه‌ای توی سرت داری.
جونگ‌کوک یه بوسه‌ی آروم روی پیشونیش گذاشت.
ـ شاید.
ـ شک ندارم.
ـ بخواب.
ـ دیگه خوابم نمی‌بره.
جونگ‌کوک لبخند زد.
ـ پس تقصیر توئه.
ات سرش رو روی سینه‌ش گذاشت.
ـ باشه، تقصیر من.
جونگ‌کوک موهاشو نوازش کرد.
ـ ولی یه چیز خوب داشت.
ـ چی؟
ـ اینکه وسط خواب با بوسه‌ی زنم بیدار شدم.
ات لبخند زد.
ـ خوشت اومد؟
ـ خیلی.
ـ پس دوباره می‌کنم.
جونگ‌کوک خندید.
ـ فقط یه مشکل هست.
ـ چی؟
ـ دفعه‌ی بعد، منم بیدارت می‌کنم.
ات سرش رو بالا آورد.
ـ چطوری؟
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
ات با شک نگاهش کرد.
ـ وای...
جونگ‌کوک دوباره چشم‌هاشو بست.
ـ بخواب.
ات زیر لب گفت:
ـ من بهت اعتماد ندارم.
جونگ‌کوک در حالی که لبخند می‌زد، گفت:
ـ خیلی دیر فهمیدی.
دیدگاه ها (۳۲)

پارت ۱۹۵

چندپارتی یونگی

چند پارتی تهیونگ

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

سناریو

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط