{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت آخر | پنج سال بعد... 🎂🧸

پنج سال از آن روزها گذشته بود.

پنج سال از روزی که رابطه‌ی نِلا و تهیونگ از یک رابطه‌ی کاری عجیب و پر از تنش، به عشقی واقعی تبدیل شده بود.

و البته...

زندگی‌شان یک چیز دیگر هم داشت.

یک دختر کوچولوی چهار ساله با موهای نرم و چشم‌های درشت که تمام خانه را روی سرش می‌گذاشت.

کیم هایون.

دختر کوچولوی نِلا و تهیونگ.

و در طرف دیگر، آنا و مینهو هم صاحب یک پسر شش ساله‌ی شیطون و بامزه شده بودند.

پارک گوون.

آن روز، خانه‌ی نِلا و تهیونگ پر از بادکنک‌های رنگی و تزئینات کوچک بود.

تولد پنج سالگی هایون بود.

فقط آنا و مینهو دعوت بودند.

همان جمع چهارنفره‌ی قدیمی...

با دو عضو جدید و کوچک‌تر!

نِلا جلوی میز ایستاده بود و آخرین شمع‌های روی کیک را مرتب می‌کرد.

هایون با لباس صورتی کوچولویش دور میز می‌چرخید.

هایون: مامانننن! کیکمو میشه الان بخولم؟

لی نِلا: نه عزیزم، مهمونا هنوز نیومدن.

هایون: ولی من تولدمه!

لی نِلا: می‌دونم خانوم تولدی! ولی باید صبر کنی.

هایون لب‌هایش را غنچه کرد.

هایون: بابایییی!

تهیونگ که روی مبل نشسته بود، خنده‌اش گرفت.

کیم تهیونگ: بله، دختر بابا؟

هایون دوید سمتش و دست‌های کوچکش را دور گردن پدرش انداخت.

هایون: مامان نمیذاله کیک بخولم.

تهیونگ نگاهی به نِلا انداخت.

کیم تهیونگ: نِلا... دخترم داره از گرسنگی می‌میره.

لی نِلا: آقای کیم،دخترت پنج دقیقه هم نمی‌تونه صبر کنه!

تهیونگ با لبخند بلند شد، هایون را بغل کرد و آرام گونه‌اش را بوسید.

کیم تهیونگ: بابایی بهت قول میده اولین تیکه‌ی کیک مال تو باشه.

هایون با ذوق دست زد.

هایون: یییییی!

نِلا با خنده سرش را تکان داد.

لی نِلا: شما دوتا با هم منو دیوونه می‌کنید.

تهیونگ نزدیک نِلا شد و آرام پیشانی‌اش را بوسید.

کیم تهیونگ: ولی هنوز دوستمون داری.

نِلا لبخند زد.

لی نِلا: متأسفانه خیلی زیاد.

تهیونگ خندید و یک بوسه‌ی کوتاه روی لب‌هایش زد.

کیم تهیونگ: منم خیلی زیاد دوستت دارم.

صدای زنگ در باعث شد هر دو برگردند.

هایون از بغل پدرش پایین پرید.

هایون: گوووووون اومد!

در باز شد و آنا با یک جعبه‌ی کادو وارد شد.

مینهو پشت سرش بود و دست گوون را گرفته بود.

گوون همین که هایون را دید، دست پدرش را ول کرد و دوید سمتش.

گوون: هاااایون!

هایون: گوووون!

دو بچه وسط سالن به هم رسیدند و خندیدند.

آنا جلو آمد و نِلا را محکم بغل کرد.

جانگ آنا: وشمام دختر هایون کی پنج سالش شدد.

لی نِلا: وای باورم نمیشه پنج سالش شد!

جانگ آنا: منم باورم نمیشه بچه‌هامون دارن این‌قدر بزرگ میشن!

مینهو هم جلو آمد.

پارک مینهو: تولدت مبارک خانوم کوچولو.

هایون دست‌هایش را بالا برد.

هایون: تادو آولدی؟ (کادو آوردی؟)

مینهو خندید.

پارک مینهو: اول سلام، بعد کادو!

هایون خیلی جدی دست تکان داد.

هایون: شلام!

همه زدند زیر خنده.


---

کادوها یکی‌یکی باز می‌شدند.

هایون با هر کادو بیشتر ذوق می‌کرد.

هایون: واااای! علوسکککک!

لی نِلا: خوشت اومد؟

هایون: خیلییییی!

گوون هم کنار او نشسته بود و با دقت نگاهش می‌کرد.

بعد یک‌دفعه دست کوچکش را بالا آورد و لپ هایون را آرام کشید.

هایون خندید.

گوون هم خندید و خیلی بامزه، یک بوسه‌ی کوچولو روی لپش زد.

سکوت.

همه با چشم‌های گرد به بچه‌ها نگاه کردند.

آنا اول از همه دستش را روی دهانش گذاشت.

جانگ آنا: اووووووووه!

نِلا با دهان باز خندید.

لی نِلا: یا خدا!

مینهو هم زد زیر خنده.

پارک مینهو: پسرم!

تهیونگ ابروهایش را بالا انداخت و با خنده به مینهو نگاه کرد.

کیم تهیونگ: چشمم روشن، مینهو.

همه خندیدند.

تهیونگ دست به سینه ایستاد.

کیم تهیونگ: پسرت به دختر من چشم داره؟

مینهو با خونسردی شانه بالا انداخت.

پارک مینهو: من که از الان بهش آموزش‌های لازم رو دادم.

کیم تهیونگ: چه آموزشی؟

پارک مینهو: گفتم اگر می‌خوای با دختر تهیونگ دوست بشی، باید اول از خودش اجازه بگیری.

تهیونگ خندید.

کیم تهیونگ: حداقل عاقلانه تربیتش کردی.

گوون که ظاهراً تمام حرف‌ها را شنیده بود، ناگهان جلو آمد.

گوون: عمو ته‌ته؟

تهیونگ خم شد تا هم‌قدش شود.

کیم تهیونگ: جانم؟

گوون خیلی جدی به او نگاه کرد.

گوون: من وقتی بزلگ شدم...

مکث کرد.

همه منتظر ماندند.

گوون: میشه با هایون اجدواج بِتونم؟

...

پشمای همه ریخت.

آنا یک‌دفعه زد زیر خنده.

جانگ آنا: گوووون!

نِلا دستش را جلوی دهانش گرفت.

لی نِلا: عزیزم تو اصلاً می‌دونی ازدواج یعنی چی؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عرر گریهه بچها پارت اخرهه😭💔✨

ادامش جا نشد یه مینی پارت درست میکنم🥲💜
دیدگاه ها (۴)

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

بچها درخواستی دارین؟ درخواستی هاتون رو بگید(برای چند پارتی ی...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۷ | دیر رسیدنصدای جیغ نِلا هنوز در راهرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط