پشت صحنه جادویی
پشت صحنه جادویی
پارت ۳
تهیونگ نشست روی صندلی کنار تخت
تهیونگ: حالت خوبه
حلما : آره ف..فکر کنم توچی
تهیونگ: نمیدونم ... عامم تو اتاق استراحت چیکار میکردی ؟ از حرفم ناراحت نشو ولی نفر قبلئ که تو اتاق استراحت اومده بود جاسوس بود!
ویو حلما
این دیگه چه فکری بود خدایا صبر کن اون اون موقع که افتادم تو بغلش چقدر بوی خوبی میداد ضربان قلبش هم عادی نمیزد واقعا تهیونگ خیلی خاصه
ویو ادمین
حلما لپاش گل انداخت
حلما: عامم بیخیال صرفا اومده بودم که بطری اب هارو براتون بیارم میشه یه چیزی بپرسم
تهیونگ که تا اون لحظه سرش پایین بود نگاش کرد ( مشکوک) و گفت
تهیونگ: بپرس
حلما : وقتی ... وقتی افتادم تو آعوشت قلبت تند میزد ! توو .. تو میترسیدی بمیرم؟
تهیونگ : نمیدونم چی فکر میکنی ولی نه
حلما : خجالت کشیدی ؟
تهیونگ سرشو چرخوند سمت دیوار و صورتش نیم رخ بود
تهیونگ : نه
حلما : خوب شاید من اشتباه شنیدم بیا تا دوباره گوش کنم( جرات داری نزدیکش شو بعد اونموقع هرچی بابام یادم داده رو نمایی میکنم)
ویو تهیونگ
چرا اینطوری میکنه البته راست هم میگفت تو نگاه اول فهمیدم این باهمه فرق داره اما چرا قلبی که هیچ وقت انقدر تند نمیزد برای یک دختر غریبه؟ من حتی اسمشم نمیدونم
ویو حلما
نفهمیدم چی میگم تهیونگ روش سمت دیوار بود و چهرش برخلاف همیشه که انگار همه چی میدونست میشد از چشماش خوند که برائ خودش هم سواله ... یهو تلفنم زنگ خورد اون مامان بود
/ علامت حلما ۹ / علامت ننش ۵
۹ الو
۵ سلام خوبی
۹ اره خوبم مامان چه عجب زنگ زدی چیشده چخبر
۵ والا انقدر سرم گرم این و اونه اصلا یادم رفت داداشات رو زن میدم خواهراتو عروس میکنم هعئ بدبختی دیگه
۹ ای بابا همیشه هم همینو میگی( با شوخی و خنده) حالا چیشده زنگ زدی
۵ عموت زنگ زد گفت میخوان بیان خاستگاریت
با شنیدن این جمله پارچ آب یخ ریخته شد روم داشت تموم ارزو ها و رویآهام پودر میشد گوشی از دستم افتاد و شکست
ویو تهیونگ
دیدم حلما داره با تلفن حرف میزنه انگاری مامانش بود نگاشکردم و لبخندی از ته دلم زدم مه از رو صورت بنظرم رابطش با مامانش صمیمی بود کاش منم انقدر میتونستم با مامانم کنار بیام یهو حلما چشاش گرد شد و گوشی از دستش افتاد گوشی داغون شد ولی براش مهم نبود هیچی نشده چشمش زدم کم کم چَشماش ریز شد و اشک رو فرا گرفت داشت گریه میکرد دو دل شده بودم دلم نیومد که بزارم گریه کنه اما اگه یکی در این باره شایعه درست کنه چی؟ با این حال بلند شدم و بغلش کردم سرش رو گزاشتم رو سینم و گردنمو کج کردم( منحرف نشو😈) سرم رو روی سرش گزاشتم گریش بند اومد و با چشمای اشکی نگام کرد لپ هاش گل افتاده بوداروم با انگشت شصتم اشک هاشو پاک کردم این دختر وقتی گریه میکنه خیلی خوشگل میشه( بیاین قبول کنیم هممون خوشگل میشیم) تو چشماش نگا کردم
تهیونگ : یادم رفت بپرسم اسمت چیه ؟
حلما: اسم شناسنامه ایم کوکویو ولی دوستام حلما صدام میکنن
تهیونگ: قشنگه ... باور کن راست میگم فسقلی
و بعد با انگشتش میزنه رو بینی حلما
ویو حلما
با این کارش خندم گرفت این چقدر مهربونه ...
آنچه خواهید دید
تهیونگ : حلما ببینم جسارتااا... تهیونگ لاوری آ
بچه ها حاظر شید بریم عروسی این دوتا حلما که خودم هستم و تهیونگ حیحی😁🤗😁😁😁😁🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️
پارت ۳
تهیونگ نشست روی صندلی کنار تخت
تهیونگ: حالت خوبه
حلما : آره ف..فکر کنم توچی
تهیونگ: نمیدونم ... عامم تو اتاق استراحت چیکار میکردی ؟ از حرفم ناراحت نشو ولی نفر قبلئ که تو اتاق استراحت اومده بود جاسوس بود!
ویو حلما
این دیگه چه فکری بود خدایا صبر کن اون اون موقع که افتادم تو بغلش چقدر بوی خوبی میداد ضربان قلبش هم عادی نمیزد واقعا تهیونگ خیلی خاصه
ویو ادمین
حلما لپاش گل انداخت
حلما: عامم بیخیال صرفا اومده بودم که بطری اب هارو براتون بیارم میشه یه چیزی بپرسم
تهیونگ که تا اون لحظه سرش پایین بود نگاش کرد ( مشکوک) و گفت
تهیونگ: بپرس
حلما : وقتی ... وقتی افتادم تو آعوشت قلبت تند میزد ! توو .. تو میترسیدی بمیرم؟
تهیونگ : نمیدونم چی فکر میکنی ولی نه
حلما : خجالت کشیدی ؟
تهیونگ سرشو چرخوند سمت دیوار و صورتش نیم رخ بود
تهیونگ : نه
حلما : خوب شاید من اشتباه شنیدم بیا تا دوباره گوش کنم( جرات داری نزدیکش شو بعد اونموقع هرچی بابام یادم داده رو نمایی میکنم)
ویو تهیونگ
چرا اینطوری میکنه البته راست هم میگفت تو نگاه اول فهمیدم این باهمه فرق داره اما چرا قلبی که هیچ وقت انقدر تند نمیزد برای یک دختر غریبه؟ من حتی اسمشم نمیدونم
ویو حلما
نفهمیدم چی میگم تهیونگ روش سمت دیوار بود و چهرش برخلاف همیشه که انگار همه چی میدونست میشد از چشماش خوند که برائ خودش هم سواله ... یهو تلفنم زنگ خورد اون مامان بود
/ علامت حلما ۹ / علامت ننش ۵
۹ الو
۵ سلام خوبی
۹ اره خوبم مامان چه عجب زنگ زدی چیشده چخبر
۵ والا انقدر سرم گرم این و اونه اصلا یادم رفت داداشات رو زن میدم خواهراتو عروس میکنم هعئ بدبختی دیگه
۹ ای بابا همیشه هم همینو میگی( با شوخی و خنده) حالا چیشده زنگ زدی
۵ عموت زنگ زد گفت میخوان بیان خاستگاریت
با شنیدن این جمله پارچ آب یخ ریخته شد روم داشت تموم ارزو ها و رویآهام پودر میشد گوشی از دستم افتاد و شکست
ویو تهیونگ
دیدم حلما داره با تلفن حرف میزنه انگاری مامانش بود نگاشکردم و لبخندی از ته دلم زدم مه از رو صورت بنظرم رابطش با مامانش صمیمی بود کاش منم انقدر میتونستم با مامانم کنار بیام یهو حلما چشاش گرد شد و گوشی از دستش افتاد گوشی داغون شد ولی براش مهم نبود هیچی نشده چشمش زدم کم کم چَشماش ریز شد و اشک رو فرا گرفت داشت گریه میکرد دو دل شده بودم دلم نیومد که بزارم گریه کنه اما اگه یکی در این باره شایعه درست کنه چی؟ با این حال بلند شدم و بغلش کردم سرش رو گزاشتم رو سینم و گردنمو کج کردم( منحرف نشو😈) سرم رو روی سرش گزاشتم گریش بند اومد و با چشمای اشکی نگام کرد لپ هاش گل افتاده بوداروم با انگشت شصتم اشک هاشو پاک کردم این دختر وقتی گریه میکنه خیلی خوشگل میشه( بیاین قبول کنیم هممون خوشگل میشیم) تو چشماش نگا کردم
تهیونگ : یادم رفت بپرسم اسمت چیه ؟
حلما: اسم شناسنامه ایم کوکویو ولی دوستام حلما صدام میکنن
تهیونگ: قشنگه ... باور کن راست میگم فسقلی
و بعد با انگشتش میزنه رو بینی حلما
ویو حلما
با این کارش خندم گرفت این چقدر مهربونه ...
آنچه خواهید دید
تهیونگ : حلما ببینم جسارتااا... تهیونگ لاوری آ
بچه ها حاظر شید بریم عروسی این دوتا حلما که خودم هستم و تهیونگ حیحی😁🤗😁😁😁😁🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️
- ۱۲۳
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط