{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌اش بودم ولی از سایه‌ام ترسید و رفت

سایه‌اش بودم ولی از سایه‌ام ترسید و رفت
بی‌وفا کفش فرارش را شبی پوشید و رفت

خنده‌هایش جانِ من بود و جهانم را گرفت
پیش چشمش جان سپردم زیرِ لب خندید و رفت
دیدگاه ها (۱)

تاریک کوچه‌های مرا آفتاب کن با داغ‌های تازه، دلم را مجاب کن ...

اگه با من بمونی منم به یادت میمونمبا همین صدای خسته تا لب مر...

گفتی که مستت می کنمپر زانچه هــستت می کنمگـــفتم چـــگونه از...

دوشدوم آواره بو چولدن او چوله گورمه غیوهفیکر الیدیم گله جک س...

˼ بِسۡـم‌ِرَب‌ِالْحُ‌ـسِی‍ـنۡ...˹🤍🕊️آقا راست میگن: نوڪَرےشُـ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۳ خدمه همانطور که با حوصله گره مو...

اهم_آقا اگه دقت کرده باشین تو صورت سایورا یه مقدار تغییرات ا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

پارت ۳۰ | پایانِ سایه‌ها 🌙❤️سه سال بعد...صدای خنده‌ی بچه‌ها ...

فیک : بین راندها

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

راز خون پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط