رمان اسیر خان پارت نهم ۹
اسیر.خان.🔥👑پارت⁹
از زبان دلنواز: هنوز توی حیاط ایستاده بودم و به دروازه نگاه میکردم که صدای قدم های اردوان رو پشت سرم شنیدم (خان...) ایستاد ولی برنگشت (چی میخوای؟) صدای سردش باعث شد قلبم فشرده بشه (چرا با دوستای برادرم اونجوری رفتار کردی؟) برگشت سمتم و با اخم نگام کرد (به تو مربوط نیست) (ولی اونها...) (گفتم به تو مربوط نیست!) از لحنش جا خوردم و چند قدم عقب رفتم (من فقط میخوام بدونم برادرم کجاست) اردوان با تمسخر خندید (پس خودت هم میدونی باید کجا دنبالش بگردی) (من واقعا نمیدونم کجاست) چند لحظه خیره نگام کرد (عجیبه...) (چی؟) (اینکه هیچ چیز نمیدونی) با ناراحتی سرمو تکون دادم (من واقعا نمیدونم...) اردوان چند قدم جلو اومد و نگاهش روی لباسام افتاد (از فردا دیگه این لباس ها رو نمیپوشی) با تعجب نگاهش کردم (چرا؟) (چون از فردا قرار نیست مثل مهمون این خونه زندگی کنی) قلبم ریخت (یعنی چی؟) (از فردا کارای عمارت با توئه) چند ثانیه فقط نگاهش کردم (من؟) (بله، تو) (ولی من هیچوقت همچین کاری نکردم...) (یاد میگیری) اشکم جمع شد (من نامزدتم...) اردوان چند لحظه ساکت موند و بعد با سردی گفت (اشتباه نکن دلنواز) نگاهش کردم (تو برای من دیگه نامزد نیستی) انگار چیزی توی دلم شکست (پس... چی هستم؟) اردوان بدون اینکه ذره ای احساس توی صورتش باشه گفت (تو دختر همون خانواده ای هستی که خواهر منو ازم گرفت) اشکم از گوشه چشمم پایین افتاد (من هیچ کاری نکردم...) (فعلا نمیدونم) با تعجب نگاش کردم (چی؟) (نمیدونم تو هم مثل برادرت خبر داشتی یا نه) (من به خدا نمیدونم درباره چی حرف میزنی...) اردوان نگاهش رو ازم گرفت (پس بهتره همینجا بمونی تا بفهمم) بعد برگشت سمت عمارت (و از امروز هرچی بهت میگن انجام میدی) با صدای لرزون گفتم (چرا با من اینطوری میکنی؟) ایستاد ولی برنگشت (چون هنوز نفهمیدی جایگاهت توی این خونه کجاست) بعد بدون حرف رفت داخل عمارت من همونجا موندم و به انگشتر نامزدی روی دستم نگاه کردم دیشب فکر میکردم این انگشتر قراره شروع خوشبختیم باشه... ولی حالا حتی نمیدونستم چرا مردی که چند ساعت قبل باهام نامزد کرده بود، اینقدر ازم متنفر شده...
#رمان
از زبان دلنواز: هنوز توی حیاط ایستاده بودم و به دروازه نگاه میکردم که صدای قدم های اردوان رو پشت سرم شنیدم (خان...) ایستاد ولی برنگشت (چی میخوای؟) صدای سردش باعث شد قلبم فشرده بشه (چرا با دوستای برادرم اونجوری رفتار کردی؟) برگشت سمتم و با اخم نگام کرد (به تو مربوط نیست) (ولی اونها...) (گفتم به تو مربوط نیست!) از لحنش جا خوردم و چند قدم عقب رفتم (من فقط میخوام بدونم برادرم کجاست) اردوان با تمسخر خندید (پس خودت هم میدونی باید کجا دنبالش بگردی) (من واقعا نمیدونم کجاست) چند لحظه خیره نگام کرد (عجیبه...) (چی؟) (اینکه هیچ چیز نمیدونی) با ناراحتی سرمو تکون دادم (من واقعا نمیدونم...) اردوان چند قدم جلو اومد و نگاهش روی لباسام افتاد (از فردا دیگه این لباس ها رو نمیپوشی) با تعجب نگاهش کردم (چرا؟) (چون از فردا قرار نیست مثل مهمون این خونه زندگی کنی) قلبم ریخت (یعنی چی؟) (از فردا کارای عمارت با توئه) چند ثانیه فقط نگاهش کردم (من؟) (بله، تو) (ولی من هیچوقت همچین کاری نکردم...) (یاد میگیری) اشکم جمع شد (من نامزدتم...) اردوان چند لحظه ساکت موند و بعد با سردی گفت (اشتباه نکن دلنواز) نگاهش کردم (تو برای من دیگه نامزد نیستی) انگار چیزی توی دلم شکست (پس... چی هستم؟) اردوان بدون اینکه ذره ای احساس توی صورتش باشه گفت (تو دختر همون خانواده ای هستی که خواهر منو ازم گرفت) اشکم از گوشه چشمم پایین افتاد (من هیچ کاری نکردم...) (فعلا نمیدونم) با تعجب نگاش کردم (چی؟) (نمیدونم تو هم مثل برادرت خبر داشتی یا نه) (من به خدا نمیدونم درباره چی حرف میزنی...) اردوان نگاهش رو ازم گرفت (پس بهتره همینجا بمونی تا بفهمم) بعد برگشت سمت عمارت (و از امروز هرچی بهت میگن انجام میدی) با صدای لرزون گفتم (چرا با من اینطوری میکنی؟) ایستاد ولی برنگشت (چون هنوز نفهمیدی جایگاهت توی این خونه کجاست) بعد بدون حرف رفت داخل عمارت من همونجا موندم و به انگشتر نامزدی روی دستم نگاه کردم دیشب فکر میکردم این انگشتر قراره شروع خوشبختیم باشه... ولی حالا حتی نمیدونستم چرا مردی که چند ساعت قبل باهام نامزد کرده بود، اینقدر ازم متنفر شده...
#رمان
- ۵.۵k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط