{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...

...

ڪم ڪم سياهے عَلَمت ديده ميشود
آثـار خيـــمہ هاي غمت ديده ميشود

افتاده سينہ‌ام به تپش هاي انتظار
از روي تَلِّ دل حرمت ديده ميشود

•| #ماھ_عزای_ارباب 💔 |•

🔜 @talabe_graph
دیدگاه ها (۳)

رمان : «اسمات پارسا»(از خودم یه اسم درآوردم)(تکپارتی)ویو «ا/...

تکاپو پارت 106:بدون کابوس🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آسمان کم‌کم به رنگ آبی تی...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :در اسلام عزیز، ابتدای ...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊از ز...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

رفت و تکونش داد. بدون اون نمیتونست از این جنگل بی انتها بره ...

ڪم ڪم سیاهے عَلَمت دیده میشود آثـار خیـــمہ های غمت دیده میش...

کم کم سیاهی علمت دیده می شود ، آثار خیمه های غمت دیده می شود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط