رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_65
فصل بیستونهم | آخرین شب
آخرین عکس
صدای کلیک از سمت میز شنیده شد.
هر دو سرشان را بلند کردند.
یک دوربین قدیمی روی میز قرار داشت.
هیونجین نزدیک شد.
ـ این قبلاً اینجا نبود.
فلیکس دوربین را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
«آخرین عکس، قبل از آخرین شب.»
فلیکس دوربین را به سمت هیونجین گرفت.
ـ بیا یه عکس بگیریم.
هیونجین پرسید:
ـ چرا؟
ـ چون نمیخوام تنها چیزی که از امشب یادم میمونه، ترس باشه.
هیونجین لبخند زد.
کنار فلیکس ایستاد.
فلیکس دوربین را تنظیم کرد.
ـ آمادهای؟
ـ آره.
فلیکس دکمه را فشار داد.
فلاش روشن شد.
عکس بیرون آمد.
هر دو به آن نگاه کردند.
در تصویر، فلیکس لبخند میزد.
هیونجین هم لبخند زده بود.
اما پشت سر آنها، در انعکاس پنجره، یک نفر ایستاده بود.
فلیکس عکس را برگرداند.
پشت آن نوشته شده بود:
«این آخرین باری است که هر دو در یک عکس دیده میشوید.»
هیونجین عکس را از دستش گرفت.
ـ نه.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ هیونجین...
ـ این فقط یه عکس نیست.
صدایش لرزید.
ـ این خونه داره بهمون میگه فردا چی میشه.
فلیکس دستش را روی دست هیونجین گذاشت.
ـ پس فردا رو تغییر میدیم.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ چطور؟
فلیکس لبخند زد.
ـ هنوز نمیدونم.
قول آخر
ساعت دیواری به ۱۱:۵۹ رسید.
همه در سالن جمع شده بودند.
ضبطصوت روی میز روشن شد.
«شب بیستونهم به پایان رسید.»
بنگچان گفت:
ـ هیچکس از اینجا خارج نمیشه.
لینو به ساعت نگاه کرد.
ـ درها قفل شدن.
سونگمین آرام گفت:
ـ شاید این بار، خود خونه هم نمیخواد ما بریم.
هان دستش را بالا برد.
ـ من یه درخواست دارم.
چانگبین گفت:
ـ نه.
ـ فقط میخواستم بگم اگه فردا اتفاقی افتاد، لطفاً یکی از شما مراقب گربههام باشه.
(منظورش گربههای لینوعه)
آیان پرسید:
ـ مگه چند تا گربه داری؟
هان با غرور گفت:
ـ به اندازهی کافی.
لینو آه کشید.
ـ هان، ما هنوز نمردیم.
ـ من دارم برای آینده برنامهریزی میکنم!
بنگچان لبخند زد.
ـ فردا، همه با هم از این خونه بیرون میریم.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
فلیکس دستش را گرفت.
ـ همه با هم.
ضبطصوت روشن شد.
«روز سیام آغاز میشود.»
آخرین دقیقه
ساعت روی ۱۲:۰۰ ایستاد.
چراغها خاموش شدند.
صدای باران بلند شد.
فلیکس در تاریکی دست هیونجین را پیدا کرد.
ـ هیونجین؟
ـ اینجام.
ـ میخوام یه چیزی بگم.
ـ بگو.
فلیکس مکث کرد.
ـ اگه فردا همهچیز تموم بشه...
هیونجین دستش را محکمتر گرفت.
ـ تموم نمیشه.
ـ بذار حرفم رو بزنم.
هیونجین ساکت شد.
فلیکس آرام ادامه داد:
ـ من از اینکه تو رو دوست دارم، پشیمون نیستم.
هیونجین نفسش را حبس کرد.
ـ فلیکس...
ـ حتی اگه این خونه، حتی اگه خاطرهها، حتی اگه فردا... هیچکدوم نتونن این احساس رو از من بگیرن.
هیونجین دست دیگرش را روی گونهی فلیکس گذاشت.
ـ منم پشیمون نیستم.
فلیکس به او نزدیک شد.
این بار، هیونجین عقب نرفت.
بوسهای نرم و طولانی میانشان ردوبدل شد.
نه برای فراموش کردن ترس.
نه برای تغییر دادن گذشته.
فقط برای اینکه این لحظه، واقعاً متعلق به خودشان باشد.
وقتی از هم فاصله گرفتند، فلیکس پیشانیاش را به پیشانی هیونجین تکیه داد.
ـ فقط به من نگاه کن.
هیونجین آهسته جواب داد:
ـ همیشه.
صدای ضبطصوت بلند شد.
«خاطرهی هفتم بازیابی شد.»
سکوت.
«همهی خاطرهها بازگشتهاند.»
فلیکس چشمهایش را باز کرد.
ـ همه؟
هیونجین دستش را رها نکرد.
ضبطصوت ادامه داد:
«اما یک خاطره هنوز باقی مانده است.»
روی دیوار، عددی ظاهر شد.
۳۰
زیر آن، جملهای نوشته شد:
«آخرین خاطره، متعلق به کسی است که هنوز منتظر مانده.»
هان به آرامی گفت:
ـ این دیگه یعنی چی؟
هیچکس پاسخ نداد.
در انتهای سالن، در اتاق اول باز شد.
نور ضعیفی از داخل آن بیرون میآمد.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
ـ باید بریم.
فلیکس سر تکان داد.
اما پیش از حرکت، صدای ضبطصوت برای آخرین بار در سالن پیچید.
«هیونجین...»
مکث.
«این بار، وقتی فلیکس تو را صدا زد...»
صدای دستگاه قطع و وصل شد.
«دیر نکن.»
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
فلیکس دستش را محکمتر گرفت.
و هر دو به سمت اتاق اول حرکت کردند.
درحالیکه ساعت دیواری، برای نخستین بار، شروع به شمارش معکوس کرده بود.
۰۰:۵۹
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_65
فصل بیستونهم | آخرین شب
آخرین عکس
صدای کلیک از سمت میز شنیده شد.
هر دو سرشان را بلند کردند.
یک دوربین قدیمی روی میز قرار داشت.
هیونجین نزدیک شد.
ـ این قبلاً اینجا نبود.
فلیکس دوربین را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
«آخرین عکس، قبل از آخرین شب.»
فلیکس دوربین را به سمت هیونجین گرفت.
ـ بیا یه عکس بگیریم.
هیونجین پرسید:
ـ چرا؟
ـ چون نمیخوام تنها چیزی که از امشب یادم میمونه، ترس باشه.
هیونجین لبخند زد.
کنار فلیکس ایستاد.
فلیکس دوربین را تنظیم کرد.
ـ آمادهای؟
ـ آره.
فلیکس دکمه را فشار داد.
فلاش روشن شد.
عکس بیرون آمد.
هر دو به آن نگاه کردند.
در تصویر، فلیکس لبخند میزد.
هیونجین هم لبخند زده بود.
اما پشت سر آنها، در انعکاس پنجره، یک نفر ایستاده بود.
فلیکس عکس را برگرداند.
پشت آن نوشته شده بود:
«این آخرین باری است که هر دو در یک عکس دیده میشوید.»
هیونجین عکس را از دستش گرفت.
ـ نه.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ هیونجین...
ـ این فقط یه عکس نیست.
صدایش لرزید.
ـ این خونه داره بهمون میگه فردا چی میشه.
فلیکس دستش را روی دست هیونجین گذاشت.
ـ پس فردا رو تغییر میدیم.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ چطور؟
فلیکس لبخند زد.
ـ هنوز نمیدونم.
قول آخر
ساعت دیواری به ۱۱:۵۹ رسید.
همه در سالن جمع شده بودند.
ضبطصوت روی میز روشن شد.
«شب بیستونهم به پایان رسید.»
بنگچان گفت:
ـ هیچکس از اینجا خارج نمیشه.
لینو به ساعت نگاه کرد.
ـ درها قفل شدن.
سونگمین آرام گفت:
ـ شاید این بار، خود خونه هم نمیخواد ما بریم.
هان دستش را بالا برد.
ـ من یه درخواست دارم.
چانگبین گفت:
ـ نه.
ـ فقط میخواستم بگم اگه فردا اتفاقی افتاد، لطفاً یکی از شما مراقب گربههام باشه.
(منظورش گربههای لینوعه)
آیان پرسید:
ـ مگه چند تا گربه داری؟
هان با غرور گفت:
ـ به اندازهی کافی.
لینو آه کشید.
ـ هان، ما هنوز نمردیم.
ـ من دارم برای آینده برنامهریزی میکنم!
بنگچان لبخند زد.
ـ فردا، همه با هم از این خونه بیرون میریم.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
فلیکس دستش را گرفت.
ـ همه با هم.
ضبطصوت روشن شد.
«روز سیام آغاز میشود.»
آخرین دقیقه
ساعت روی ۱۲:۰۰ ایستاد.
چراغها خاموش شدند.
صدای باران بلند شد.
فلیکس در تاریکی دست هیونجین را پیدا کرد.
ـ هیونجین؟
ـ اینجام.
ـ میخوام یه چیزی بگم.
ـ بگو.
فلیکس مکث کرد.
ـ اگه فردا همهچیز تموم بشه...
هیونجین دستش را محکمتر گرفت.
ـ تموم نمیشه.
ـ بذار حرفم رو بزنم.
هیونجین ساکت شد.
فلیکس آرام ادامه داد:
ـ من از اینکه تو رو دوست دارم، پشیمون نیستم.
هیونجین نفسش را حبس کرد.
ـ فلیکس...
ـ حتی اگه این خونه، حتی اگه خاطرهها، حتی اگه فردا... هیچکدوم نتونن این احساس رو از من بگیرن.
هیونجین دست دیگرش را روی گونهی فلیکس گذاشت.
ـ منم پشیمون نیستم.
فلیکس به او نزدیک شد.
این بار، هیونجین عقب نرفت.
بوسهای نرم و طولانی میانشان ردوبدل شد.
نه برای فراموش کردن ترس.
نه برای تغییر دادن گذشته.
فقط برای اینکه این لحظه، واقعاً متعلق به خودشان باشد.
وقتی از هم فاصله گرفتند، فلیکس پیشانیاش را به پیشانی هیونجین تکیه داد.
ـ فقط به من نگاه کن.
هیونجین آهسته جواب داد:
ـ همیشه.
صدای ضبطصوت بلند شد.
«خاطرهی هفتم بازیابی شد.»
سکوت.
«همهی خاطرهها بازگشتهاند.»
فلیکس چشمهایش را باز کرد.
ـ همه؟
هیونجین دستش را رها نکرد.
ضبطصوت ادامه داد:
«اما یک خاطره هنوز باقی مانده است.»
روی دیوار، عددی ظاهر شد.
۳۰
زیر آن، جملهای نوشته شد:
«آخرین خاطره، متعلق به کسی است که هنوز منتظر مانده.»
هان به آرامی گفت:
ـ این دیگه یعنی چی؟
هیچکس پاسخ نداد.
در انتهای سالن، در اتاق اول باز شد.
نور ضعیفی از داخل آن بیرون میآمد.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
ـ باید بریم.
فلیکس سر تکان داد.
اما پیش از حرکت، صدای ضبطصوت برای آخرین بار در سالن پیچید.
«هیونجین...»
مکث.
«این بار، وقتی فلیکس تو را صدا زد...»
صدای دستگاه قطع و وصل شد.
«دیر نکن.»
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
فلیکس دستش را محکمتر گرفت.
و هر دو به سمت اتاق اول حرکت کردند.
درحالیکه ساعت دیواری، برای نخستین بار، شروع به شمارش معکوس کرده بود.
۰۰:۵۹
- ۸۵
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط