#بابا داشت روزنامه میخوند

#بابا داشت روزنامه میخوند

#بچه گفت: بابا بیا بازی!

#بابا که حوصله بازی نداشت

ی تیکه از روزنامه رو ک #نقشه دنیا بود

رو تیکه تیکه کرد و #گفت :

فرض کن این #پازله…! درستش کن!

چند دقیقه بعد بچه #درستش کرد

بابا، باتعجب #پرسید:

توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی #چطور درستش کردی؟!

بچه گفت: #آدمای پشت روزنامه رو درست کردم …

#دنیا خودش درست شد

#آدمای دنیا که #درست بشن …

#دنیا هم #درست میشه …
دیدگاه ها (۱۱)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

پارت 38رمان عشق مدرسه ای ویو صبح اردو: لیسا: ( خمیازه) صبح ب...

پارت نهم | امروز تو نیستیلیانا درِ کافه را باز کرد.همان بوی ...

چند پارتی

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۸ سانیار . چند دقیقه پیش .وقتی م...

{[وقتی به بچت حسودی میکنه]}

ا.ت هاروچیو رو دید و متوجه شد که اون قفل ها رو شکوندهاز ترس ...

پارت ۳۴ من و جین‌وو توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام بودیم.ـ...

پارت جدید ..میگذرد..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط