غروب آفتاب..(وانشات)
کنار دریا شروع به قدم زدن کردن دست چپش رو گرفت و با عشق نگاهش میکرد جوری نگاهش میکرد که انگار اولین بار و آخرین باره که اونو نگاه میکنه هم با شوق هم با حسرت هم با خواستن و هم با دوست داشتن زیاد نگاهش میکرد با دقت به حرفهاش گوش میداد و تمام حواسش رو به اون داده بود
ویولت داشت با ذوق واسش حرف میزد از فکر و ایدههاش برایه آینده جفتشون از خلاقیتش از دوست داشتنش..جوری حرف میزد که انگار قراره هیچوقت نبینتش و همه حرفاشو باید همین الان بهش بگه به هر چیزی که نگاه میکرد یه ایده جدید به ذهنش میومد و سریع اون ایدش رو به زبون میآورد انقدر کنار هم تو ساحل کنار دریا قدم زده بودن که خورشید داشت کمکم غروب میکرد و به نیمه شب نزدیک میشدن نیک شونههایه ویولت رو گرفت و به سمت خودش کشید دستاش رو دورش حلقه کرد و اونو تو بغلش جا داد آروم کنار گوشش زمزمه کرد
-نمیخوای بریم؟..هوا داره سرد میشه سرما میخوری! تازه خسته هم شدی باید بریم استراحت بکنی
ویولت هم دستاش رو دور نیک گره زد و قفل دستاش رو محکم کرد
+هر جا بری باهات میام ولی تا وقتی تو پیشمی سردم نمیشه سرما هم نمیخورم خسته هم اصلا نیستم
نیک ویولت رو بیشتر به خودش فشار داد و بعد از چند مین اونو از خودش جدا کرد دوباره دستش رو گرفت و به سمت جاده کشید که ماشینش رو اونجا پارک کرده بود ویولت اخم ریزی کرد و معترضانه گف
+قبول نیست من نگفتم که بریم
نیک لبخندی بهش زد و دستش رو محکمتر گرفت وقتی به ماشین رسیدن نیک در ماشین رو برايه ویولت باز کرد و منتظر به چهریه درهمش نگاه کرد ویولت با ناراحتی نشست تو ماشین و خودش در رو بست نیک هم رفت نشست پشت فرمون و ماشین رو روشن کرد ویولت سرش رو چسبوند به شیشه و چشمهاش رو بست تا ماشین راه افتاد به ثانیهای نکشید که سریع خوابش برد نیک به چهره آرومش نگاه کرد هنوز یکم اخم بین ابروهاش بود که کیوتش کرده بود آروم سرش رو نوازش کرد و زیرلب گف
-مثلا خسته نبودی که کوچولوم..
ویولت داشت با ذوق واسش حرف میزد از فکر و ایدههاش برایه آینده جفتشون از خلاقیتش از دوست داشتنش..جوری حرف میزد که انگار قراره هیچوقت نبینتش و همه حرفاشو باید همین الان بهش بگه به هر چیزی که نگاه میکرد یه ایده جدید به ذهنش میومد و سریع اون ایدش رو به زبون میآورد انقدر کنار هم تو ساحل کنار دریا قدم زده بودن که خورشید داشت کمکم غروب میکرد و به نیمه شب نزدیک میشدن نیک شونههایه ویولت رو گرفت و به سمت خودش کشید دستاش رو دورش حلقه کرد و اونو تو بغلش جا داد آروم کنار گوشش زمزمه کرد
-نمیخوای بریم؟..هوا داره سرد میشه سرما میخوری! تازه خسته هم شدی باید بریم استراحت بکنی
ویولت هم دستاش رو دور نیک گره زد و قفل دستاش رو محکم کرد
+هر جا بری باهات میام ولی تا وقتی تو پیشمی سردم نمیشه سرما هم نمیخورم خسته هم اصلا نیستم
نیک ویولت رو بیشتر به خودش فشار داد و بعد از چند مین اونو از خودش جدا کرد دوباره دستش رو گرفت و به سمت جاده کشید که ماشینش رو اونجا پارک کرده بود ویولت اخم ریزی کرد و معترضانه گف
+قبول نیست من نگفتم که بریم
نیک لبخندی بهش زد و دستش رو محکمتر گرفت وقتی به ماشین رسیدن نیک در ماشین رو برايه ویولت باز کرد و منتظر به چهریه درهمش نگاه کرد ویولت با ناراحتی نشست تو ماشین و خودش در رو بست نیک هم رفت نشست پشت فرمون و ماشین رو روشن کرد ویولت سرش رو چسبوند به شیشه و چشمهاش رو بست تا ماشین راه افتاد به ثانیهای نکشید که سریع خوابش برد نیک به چهره آرومش نگاه کرد هنوز یکم اخم بین ابروهاش بود که کیوتش کرده بود آروم سرش رو نوازش کرد و زیرلب گف
-مثلا خسته نبودی که کوچولوم..
۲.۹k
۲۴ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.