My_idol
part(21)
آهی از روی خستگی کشیدم و خودمو انداختم رو مبل جلوی تلوزیون...
گوشیو از تو جیبم برداشتم و با نزدیک ۳۰ تا میس کال روبه برو شدم. وقتی به شماره دقت کردم دیدم دقیقا همون شماره ایه که ارمان پیام میداد.
ات : هوففففف..این سیریشم دست بردار نیستا😒
بی توجه به پیام هاش رفتم تو اشپزخونه که یه چیزی بخورم.
در یخچالو باز کردم که دیدم هیچی ندارم که بتونم بخورم.
ات: ای بابا نصف شبی مارو گیر اوردی؟
الان چیکار کنم؟
مدیر کیم گفته بود نباید اخر شب ها بیرون برم خطرناکه.
ساعتم که نزدیک یک شبه...حالا مهم نی میرم سریع میگیرم میام.
رفتم سمت در خونه و گوشی و کارتمو برداشتم و زدم بیرون.
(۵مین بعد...)
رسیدم به نزدیکترین مارکت نزدیک خونه.
خیلی خلوت بود همه جا به خاطر همین واقعا داشتم پشیمون میشدم.
رفتم داخل و یه سری دوکبوکی و نودل و.... برداشتم، حساب کردم و زدم بیرون.
کیسه خرید ها دستم بود و داشتم ریلکس میرفتم سمت خونه که یهو یه ماشین کنارم ایستاد....
ادامه دارد....
حمایت یادتون نره عشقای من🚶♀️
#فیک
#فیکشن
#رمان
#عاشقانه
#اسمات
#سناریو
#جونگکوک
#ات
#چندپارتی
#my_idol
آهی از روی خستگی کشیدم و خودمو انداختم رو مبل جلوی تلوزیون...
گوشیو از تو جیبم برداشتم و با نزدیک ۳۰ تا میس کال روبه برو شدم. وقتی به شماره دقت کردم دیدم دقیقا همون شماره ایه که ارمان پیام میداد.
ات : هوففففف..این سیریشم دست بردار نیستا😒
بی توجه به پیام هاش رفتم تو اشپزخونه که یه چیزی بخورم.
در یخچالو باز کردم که دیدم هیچی ندارم که بتونم بخورم.
ات: ای بابا نصف شبی مارو گیر اوردی؟
الان چیکار کنم؟
مدیر کیم گفته بود نباید اخر شب ها بیرون برم خطرناکه.
ساعتم که نزدیک یک شبه...حالا مهم نی میرم سریع میگیرم میام.
رفتم سمت در خونه و گوشی و کارتمو برداشتم و زدم بیرون.
(۵مین بعد...)
رسیدم به نزدیکترین مارکت نزدیک خونه.
خیلی خلوت بود همه جا به خاطر همین واقعا داشتم پشیمون میشدم.
رفتم داخل و یه سری دوکبوکی و نودل و.... برداشتم، حساب کردم و زدم بیرون.
کیسه خرید ها دستم بود و داشتم ریلکس میرفتم سمت خونه که یهو یه ماشین کنارم ایستاد....
ادامه دارد....
حمایت یادتون نره عشقای من🚶♀️
#فیک
#فیکشن
#رمان
#عاشقانه
#اسمات
#سناریو
#جونگکوک
#ات
#چندپارتی
#my_idol
- ۶۷
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط