کجاها نبايدخنديد...!
کجاها نبايدخنديد...!
به سرآستين پاره ي کارگري که ديوارت را مي چيند و به تو مي گويد ارباب ، نخند !
به پسرکي که آدامس مي فروشد و تو هرگز نمي خري ، نخند !
به پيرمردي که در پياده رو به زحمت راه مي رود و شايد چند ثانيه ي کوتاه معطلت کند ، نخند !
به دبيري که دست و عينکش گچي ست ، نخند !
به دستان پدرت...
به جارو کردن مادرت...
به راننده ي چاق اتوبوس...
به رفتگري که در گرماي تير ماه کلاه پشمي به سردارد...
به راننده ي آژانسي که چرت مي زند...
به پشت و رو بودن چادر پيرزني در خيابان...
نخند ...
نخند که دنيا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمي داني چه دنياي بزرگ و پر دردسري دارند:
آدم هايي که هر کدام براي خود و خانواده اي، همه چيز و همه کسند.
آدم هايي که براي زندگي تقلا مي کنند...
بار مي برند...
بي خوابي مي کشند...
کهنه مي پوشند...
جار مي زنند...
سرما و گرما را تحمل مي کنند...
و گاهي خجالت هم مي کشند...!
خيلي ساده
هرگز به آدم هايي که تنها پشتيبانشان "خدا"ست، نخند !
به سرآستين پاره ي کارگري که ديوارت را مي چيند و به تو مي گويد ارباب ، نخند !
به پسرکي که آدامس مي فروشد و تو هرگز نمي خري ، نخند !
به پيرمردي که در پياده رو به زحمت راه مي رود و شايد چند ثانيه ي کوتاه معطلت کند ، نخند !
به دبيري که دست و عينکش گچي ست ، نخند !
به دستان پدرت...
به جارو کردن مادرت...
به راننده ي چاق اتوبوس...
به رفتگري که در گرماي تير ماه کلاه پشمي به سردارد...
به راننده ي آژانسي که چرت مي زند...
به پشت و رو بودن چادر پيرزني در خيابان...
نخند ...
نخند که دنيا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمي داني چه دنياي بزرگ و پر دردسري دارند:
آدم هايي که هر کدام براي خود و خانواده اي، همه چيز و همه کسند.
آدم هايي که براي زندگي تقلا مي کنند...
بار مي برند...
بي خوابي مي کشند...
کهنه مي پوشند...
جار مي زنند...
سرما و گرما را تحمل مي کنند...
و گاهي خجالت هم مي کشند...!
خيلي ساده
هرگز به آدم هايي که تنها پشتيبانشان "خدا"ست، نخند !
- ۳۲۶
- ۱۸ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط