Miracle part 13
باهم چشم تو چشم شدن و هیچ کدوم قادر به شکستن این ارتباط چشمی نبودن تا که بالاخره مین هی این ارتباط چشمی رو شکست و سریع از روی تهیونگ بلند شد و تهیونگ هم از روی تخت بلند شد…هیچ کدوم حرفی نمی زدند تا که در اتاق به صدا دراومد و تهیونگ رفت و در اتاق رو باز کرد…چند دقیقه بعد تهیونگ در اتاق رو بست و برگشت که مین هی سوال کرد
مین هی : کی بود ؟!
تهیونگ : چیز خاصی نبود اومدن بپرسن چیزی نیاز داریم یا نه
مین هی : آها
مدتی گذشت و هنوز این سکوت پابرجا بود تا اینکه تهیونگ این سکوت رو شکست و گفت
تهیونگ : تا کی باید اینجا بمونیم ؟!
مین هی : نمیدونم…تا زمانی که اونا اینجا باشن
تهیونگ : من گشنمه قطعا تو هم گشنته چون هردومون از صبحه که چیزی نخوردیم
مین هی : خب درسته
تهیونگ : پس غذا سفارش میدم تا برامون بیارن
مین هی : ممنون
تهیونگ : خواهش می کنم
تهیونگ بعد از تماس گرفتن برگشت و کنار مین هی روی تخت نشست
مین هی هنوز به دلیل اتفاق چند دقیقه پیش معذب بود و تهیونگ متوجه این موضوع شده بود پس سعی کرد کمی صحبت کنند
تهیونگ : خب نمیخوای در مورد ارتباطت با این فرد بگی ؟!
مین هی : گفتم که به خاطر خواهرم
تهیونگ : ولی نگفتی چرا ؟!
مین هی : اسمش پارک کوانگ هو هست…صاحب یکی از شرکت های بزرگ کره هست…یه دختر داره به اسم پارک یونا…و خب اون همکلاسی خواهرم هست…فکر میکنه آدم مهمیه و هر کار دلش می خواد با خواهرم میکنه…من نمی تونم جلوی این بی عدالتی ساکت بمونم…برای همین میخوام کاری کنم تا دختره دیگه نتونه خواهرم رو اذیت کنه
مین هی با تموم شدن جملش برگشت و به تهیونگی که با یک لبخند بهش خیره شده بود خیره شد
مین هی : چیه ؟! چرا اینجوری نگام میکنی ؟!
تهیونگ : خواهرت خیلی خوش شانسه
مین هی : چرا ؟!
تهیونگ : چون تو خواهرشی
مین هی با گونه های نسبتا سرخ شده به روبروش خیره شد و آروم زمزمه کرد
مین هی : چه ربطی داره
تهیونگ لبخندی به کیوتی دختر روبروش زد که در اتاق به صدا در اومد
تهیونگ : فکر کنم غذا ها رو آوردن…من میرم در رو باز کنم
#فیک
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_بی_تی_اس
مین هی : کی بود ؟!
تهیونگ : چیز خاصی نبود اومدن بپرسن چیزی نیاز داریم یا نه
مین هی : آها
مدتی گذشت و هنوز این سکوت پابرجا بود تا اینکه تهیونگ این سکوت رو شکست و گفت
تهیونگ : تا کی باید اینجا بمونیم ؟!
مین هی : نمیدونم…تا زمانی که اونا اینجا باشن
تهیونگ : من گشنمه قطعا تو هم گشنته چون هردومون از صبحه که چیزی نخوردیم
مین هی : خب درسته
تهیونگ : پس غذا سفارش میدم تا برامون بیارن
مین هی : ممنون
تهیونگ : خواهش می کنم
تهیونگ بعد از تماس گرفتن برگشت و کنار مین هی روی تخت نشست
مین هی هنوز به دلیل اتفاق چند دقیقه پیش معذب بود و تهیونگ متوجه این موضوع شده بود پس سعی کرد کمی صحبت کنند
تهیونگ : خب نمیخوای در مورد ارتباطت با این فرد بگی ؟!
مین هی : گفتم که به خاطر خواهرم
تهیونگ : ولی نگفتی چرا ؟!
مین هی : اسمش پارک کوانگ هو هست…صاحب یکی از شرکت های بزرگ کره هست…یه دختر داره به اسم پارک یونا…و خب اون همکلاسی خواهرم هست…فکر میکنه آدم مهمیه و هر کار دلش می خواد با خواهرم میکنه…من نمی تونم جلوی این بی عدالتی ساکت بمونم…برای همین میخوام کاری کنم تا دختره دیگه نتونه خواهرم رو اذیت کنه
مین هی با تموم شدن جملش برگشت و به تهیونگی که با یک لبخند بهش خیره شده بود خیره شد
مین هی : چیه ؟! چرا اینجوری نگام میکنی ؟!
تهیونگ : خواهرت خیلی خوش شانسه
مین هی : چرا ؟!
تهیونگ : چون تو خواهرشی
مین هی با گونه های نسبتا سرخ شده به روبروش خیره شد و آروم زمزمه کرد
مین هی : چه ربطی داره
تهیونگ لبخندی به کیوتی دختر روبروش زد که در اتاق به صدا در اومد
تهیونگ : فکر کنم غذا ها رو آوردن…من میرم در رو باز کنم
#فیک
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_بی_تی_اس
۲۵.۶k
۰۶ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.