(پارت بیست و یکم)
(پارت بیست و یکم)
(لونا)
با صدای گوشی از خواب بیدار شدم چشمامو باز کردم تو بغل تهیونگ بودم سمت گوشیم خم شدم ا/ت بود جواب دادم..
لونا:الو
ا/ت:لونا چطوری
لونا:خوبم ممنون از خواب بیدارم کردی چیزی شده؟
ا/ت: میخواستم بابت دیشب که یهو رفتم ازت معذرت خواهی کنم فکر کنم میدونی که چیشد
لونا:مشکلی نیست عزیزم میدونم از سر کار برگشتی یه سر میام پیشت
ا/ت:باشه میبینمت
گوشی رو قطع کردم و دوباره سرمو روی بالشت گذاشتم به تهیونگ نگاهی کردم با یاد آوری دیشب لبخندی زدم سمتش خم شدم و لبشو آروم بوسیدم و گفتم:جناب کیم بیدار شو دیرت شده کمی تکون خورد و چشماشو باز کرد نگاهی بهم انداخت لبخندی زد و گفت؛امروز میری پیش ا/ت ابرومو بالا دادم و گفتم:یااا..تو حرفامو گوش میکردی؟ بلند شد و روی تخت نشست خنثی نگام کرد و گفت:خیلی بلند حرف زدی مگه میشه نشنوم؟
نگاهی بهش انداختم که به فکر به ذهنم رسید گفتم:میخوای امروز توهم باهام بیا از دل ا/ت در بیار الانکه جیمین قبول کرده همه چیو پس بیا قانعش کنیم؟
از جاش بلند شد و سمت حموم رفت و گفت: اگر وقت کردم باشه دیگه چیزی نگفتم که رفت توی حموم منم بلند شدم و خودمو مشغول کردم...
(جیمین)
محموله ها رسیده بود بالا سرشون بودم همیشه هروقت تهیونگ نبود مدیریت دست من بود منتظر بودم که بیاد دیدم از ماشینش پیاده شد سمتش رفتم و گفتم:دیر کردی هیونگ تهیونگ:عا آره یکم شلوغ بودم محموله رسیده؟
باهم مشغول کارا شده بودیم..
(شب)
(از زبان ا/ت)
لونا گفته بود تهیونگ هم قراره بیاد نمیتونستم بگم نیاد که همه تو سکوت نشسته بودیم که تهیونگ شروع به حرف زدن کرد:ا/ت میخوام درباره این ماجراها باهات حرف بزنم طبق چیزی که خودت دیدی باید بیخیال بشی من اینکارو فکر میکنی بخاطر خودم کردم ولی نمیخوام توهم آسیب ببینی چون...صدای تلفن تهیونگ باعث شد حرفش نصفه بمونه به صحفه گوشیش نگاه کردم جیمین بود...جواب داد که دیدم یهو از جاش بلند شد و گفت:من باید برم و خیلی سریع از خونه زد بیرون که...
(لونا)
با صدای گوشی از خواب بیدار شدم چشمامو باز کردم تو بغل تهیونگ بودم سمت گوشیم خم شدم ا/ت بود جواب دادم..
لونا:الو
ا/ت:لونا چطوری
لونا:خوبم ممنون از خواب بیدارم کردی چیزی شده؟
ا/ت: میخواستم بابت دیشب که یهو رفتم ازت معذرت خواهی کنم فکر کنم میدونی که چیشد
لونا:مشکلی نیست عزیزم میدونم از سر کار برگشتی یه سر میام پیشت
ا/ت:باشه میبینمت
گوشی رو قطع کردم و دوباره سرمو روی بالشت گذاشتم به تهیونگ نگاهی کردم با یاد آوری دیشب لبخندی زدم سمتش خم شدم و لبشو آروم بوسیدم و گفتم:جناب کیم بیدار شو دیرت شده کمی تکون خورد و چشماشو باز کرد نگاهی بهم انداخت لبخندی زد و گفت؛امروز میری پیش ا/ت ابرومو بالا دادم و گفتم:یااا..تو حرفامو گوش میکردی؟ بلند شد و روی تخت نشست خنثی نگام کرد و گفت:خیلی بلند حرف زدی مگه میشه نشنوم؟
نگاهی بهش انداختم که به فکر به ذهنم رسید گفتم:میخوای امروز توهم باهام بیا از دل ا/ت در بیار الانکه جیمین قبول کرده همه چیو پس بیا قانعش کنیم؟
از جاش بلند شد و سمت حموم رفت و گفت: اگر وقت کردم باشه دیگه چیزی نگفتم که رفت توی حموم منم بلند شدم و خودمو مشغول کردم...
(جیمین)
محموله ها رسیده بود بالا سرشون بودم همیشه هروقت تهیونگ نبود مدیریت دست من بود منتظر بودم که بیاد دیدم از ماشینش پیاده شد سمتش رفتم و گفتم:دیر کردی هیونگ تهیونگ:عا آره یکم شلوغ بودم محموله رسیده؟
باهم مشغول کارا شده بودیم..
(شب)
(از زبان ا/ت)
لونا گفته بود تهیونگ هم قراره بیاد نمیتونستم بگم نیاد که همه تو سکوت نشسته بودیم که تهیونگ شروع به حرف زدن کرد:ا/ت میخوام درباره این ماجراها باهات حرف بزنم طبق چیزی که خودت دیدی باید بیخیال بشی من اینکارو فکر میکنی بخاطر خودم کردم ولی نمیخوام توهم آسیب ببینی چون...صدای تلفن تهیونگ باعث شد حرفش نصفه بمونه به صحفه گوشیش نگاه کردم جیمین بود...جواب داد که دیدم یهو از جاش بلند شد و گفت:من باید برم و خیلی سریع از خونه زد بیرون که...
- ۲۴.۲k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط