ریاکشن

سلاااام به نارگلای خودم امیدوارم که چطورتون عالییی باشه زی زی هستم اومدم با یه ریاکشن درخواستی از بی بلید اگه جلوشون خون بالا بیاریم واکنششون چیه
بفرماییید چاییی ☕🫖
بزن بریم:

🌀 ۱. والت آویی | وقتی ا/ت جلوی والت حالش بد می‌شه

تمرین تازه تموم شده بود.

والت هنوز با هیجان درباره نبردش حرف می‌زد و فرفره‌اش رو توی دستش می‌چرخوند.

والت: دیدی؟! اون حرکت آخر رو دیدی؟! فکر کنم این یکی از بهترین پرتاب‌هام بود!

ا/ت لبخند کوچیکی زد.

ا/ت: آره... خیلی خوب بود.

والت چند قدم جلو رفت، اما متوجه شد ا/ت پشت سرش نمیاد.

برگشت.

والت: ا/ت؟ چرا وایسادی؟

ا/ت دستش رو جلوی دهانش گذاشت و کمی خم شد.

والت: ا/ت؟!

چند لحظه بعد، ا/ت حالش بد شد و خون بالا آورد.

لبخند والت درجا محو شد.

والت: ا/ت!

خودش رو سریع بهش رسوند و کنارش زانو زد.

والت: هی، هی... آروم باش. به من نگاه کن.

ا/ت با دست اشاره کرد که حالش خوبه.

ا/ت: چیزی نیست...

والت بلافاصله سرش رو تکون داد.

والت: نه! این اصلاً چیزی نیست!

صدایش برخلاف همیشه جدی شده بود.

والت: تو همین‌جا بمون. من کمک میارم.

ا/ت دستش رو گرفت.

ا/ت: والت...

والت برگشت.

والت: چی شده؟

ا/ت: نترس.

والت چند ثانیه ساکت موند.

بعد لبخند خیلی کوچیکی زد، ولی نگرانی هنوز توی چشم‌هاش بود.

والت: من نمی‌ترسم... فقط نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.

بعد با عجله بلند شد.

والت: همین‌جا بمون! برمی‌گردم!

و با تمام سرعت می‌دوه دنبال مربی.


---

🖤 ۲. شو کورِنای | وقتی ا/ت جلوی شو حالش بد می‌شه

فضای سالن تقریباً خالی بود.

شو مشغول جمع کردن وسایلش بود که صدای قدم‌های ا/ت رو شنید.

شو: ا/ت، تمرین امروز تموم شده.

ا/ت: می‌دونم... فقط می‌خواستم—

جمله‌اش نصفه موند.

شو برگشت.

ا/ت ناگهان خم شد و حالش بد شد.

چهره شو در یک لحظه جدی شد.

شو: ا/ت.

او بدون اینکه دستپاچه بشه، سریع نزدیکش رفت.

شو: بشین.

ا/ت: شو، من خوبم...

شو: گفتم بشین.

لحنش آرام بود، اما آن‌قدر جدی که ا/ت دیگه بحث نکرد.

شو کنار ا/ت نشست.

شو: سرت گیج می‌ره؟

ا/ت آرام سر تکون داد.

شو چند ثانیه نگاهش کرد.

شو: پس نباید حرکت کنی.

ا/ت: نمی‌خواستم نگرانت کنم.

شو کمی مکث کرد.

شو: نگرانی من مهم نیست.

ا/ت نگاهش کرد.

شو: سلامتی تو مهمه.

بعد بدون حرف اضافه، مسئول سالن رو خبر کرد و تا رسیدن کمک، کنار ا/ت موند.

وقتی ا/ت دوباره گفت:

ا/ت: ببخشید...

شو آرام جواب داد:

شو: بابت مریض شدنت عذرخواهی نکن.

و دوباره نگاهش رو از ا/ت برنداشت.


---

🔥 ۳. آیگر آکابانه | وقتی ا/ت جلوی آیگر حالش بد می‌شه

آیگر تازه از نبرد بیرون اومده بود.

آیگر: دیدی اون ضربه رو؟! هایپرایونر حتی یه لحظه هم کم نیاورد!

ا/ت: آره... ولی تو هم خیلی خسته‌ای.

آیگر: من؟ خسته؟ اصلاً!

ا/ت خندید.

ا/ت: معلومه که—

ناگهان حالش بد شد.

آیگر: ا/ت!

آیگر فرفره‌اش رو کنار انداخت و فوراً سمتش رفت.

آیگر: چی شد؟!

ا/ت سعی کرد بلند بشه.

ا/ت: چیزی نیست، می‌تونم—

آیگر: نه!

آیگر دستش رو جلوی ا/ت گرفت.

آیگر: تکون نخور!

چند ثانیه بعد، آیگر با نگرانی به صورتش نگاه کرد.

آیگر: چرا چیزی بهم نگفتی که حالت خوب نیست؟

ا/ت: چون نمی‌خواستم نبردت رو خراب کنم.

آیگر اخم کرد.

آیگر: نبرد؟!

فرفره‌اش رو برداشت و کنار گذاشت.

آیگر: من اگه بدونم تو حالت بده، اصلاً برام مهم نیست نبرد چی می‌شه!

بعد با عجله مربی رو صدا زد.

آیگر: کمک! یکی بیاد اینجا!

و برای اولین بار، تمام هیجان بعد از برد از صورتش رفته بود.


---

❄️ ۴. فیری دلاهویا | وقتی ا/ت جلوی فری حالش بد می‌شه

فیری روی نیمکت نشسته بود و فرفره‌اش رو بررسی می‌کرد.

ا/ت کنارش ایستاده بود.

فیری: امروز خوب جنگیدی.

ا/ت: ممنون.

فیری: ولی هنوز یه نقطه ضع—

ا/ت ناگهان دستش رو جلوی دهانش گذاشت.

فیری فوراً متوجه شد.

فیری: ا/ت؟

وقتی حال ا/ت بد شد، فیری بدون هیچ شوخی‌ای از جاش بلند شد.

فیری: بشین.

ا/ت: فیری، واقعاً خوبم.

فیری نگاه آرام اما جدی‌ای بهش کرد.

فیری: آدمی که حالش خوبه، این‌طوری حرف نمی‌زنه.

ا/ت چیزی نگفت.

فیری کنار او نشست.

فیری: نفس آروم. عجله نکن.

بعد چند لحظه سکوت کرد.

فیری: دفعه بعد اگر از اول حالت خوب نبود، به من بگو.

ا/ت: چرا؟

فیری شونه بالا انداخت.

فری: چون دوست ندارم وسط یک نبرد بفهمم هم‌تیمی‌ام خودش رو تحت فشار گذاشته.

لبخند خیلی کمرنگی زد.

فیری: و چون... برام مهمی
دیدگاه ها (۳)

با تو! همیشه پارت ۳

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

پارت 5

میبخشی پارت ۵

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

عشق بی پایان

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — مقدمهعصر یک روز بهاری بود.خیابان شلوغ بود؛...

ادامه سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط