Forbidden love①
Forbidden love①
(عشق ممنوعه)
تق تق تق
ا/ت: کیه
چانی: چطوری کوچولو
ا/ت: من کوچولو نیستم ماه بعد میرم دانشگاه سال آخرم هست
چانی: چه زود بزرگ شدی کوچولو
ا/ت: خب چی میخوای
چانی: هیچی خواستم بگم دوستم قراره بیاد سرت رو نندازی پایین بیای تو اتاقم
ا/ت: باشه نمیام تموم شد
چانی: بله
ا/ت: خب برو بیرون
یک ساعت بعد
از اتاقم رفتم بیرون
ا/ت: مامان
م: جانم
ا/ت: بابا کجاست؟
م: یه وبینار داره بعدشم باید بره آلمان
ا/ت: الان کجاست؟
م: اتاق کارش
رفتم اتاق کار بابام
ا/ت: بابا
پ: جان بابا
ا/ت: اومم شنیدم میخوای بری
پ: آره عزیزم با من میای
ا/ت: نه باید کارای دانشگاهم رو انجام بدم
پ: بهت گفتم بیا برو خارج از کشور درس بخون
ا/ت: بابا من که علاقه زیادی به درس ندارم همین دانشگاه نزدیک خودمون هم یکی از بهترین های کشوره و اینکه من امسال سال آخرم هست
پ: فدات بشم چی میخوای برات بیارم
ا/ت: عطر عطرام تموم شده برام عطر بیار
پ: به روی چشم
م: ا/ت بیا اینجا
ا/ت: بابا من برم
پ: برو عزیزم
ا/ت: جانم مامان
م: به آجوما گفتم برای داداشت و دوستش چای و قهوه درست کنه ببر بذار اتاقشون
ا/ت: من خب بگو خود آجوما ببره
م: آجوما رفت دخترش از شهرستان اومده بود
ا/ت: خب به یکی دیگه بود اینجا تنها چیزی که زیاده خدمتکار
م: داداشت دوست نداره خدمتکار بره تو اتاقش
م: صبر کن اول لباست رو عوض کن این چیه پوشیدی تاپت خیلی بازه و شلوارت هم زیادی کوتاهه داداشت ببینه اینطوری رفتی دعوات میکنه
ا/ت: مامان اگه برم لباسم رو عوض کنم قهوه ها سرد میشن
م: خیلی خب پس سریع بذار و برگرد
ا/ت: چشم
سینی رو برداشتم و رفتم سمت اتاق داداشم
تق تق تق
چانی: بفرمایید
رفتم داخل
چانی: مگه نگفتم دوستم میاد نیا
ا/ت: مامان گفت بیارم فکر نکن خودم مشتاق بودم بیام سلام
کوک: سلام
ا/ت: بفرمایید قهوه
چانی: ممنون حالا برو
ا/ت: به من دستور نده
کوک: خدمتکارتونه
ا/ت: چی به تیپ و استایل من میخوره خدمتکار باشم
کوک: خدمتکار بودن که مشکلی در ضمن تو فقط دو تیکه پارچه پوشیدی
ا/ت: عزیزم به این میگن مد
چانی: جونگ کوک این خواهرمه
چانی از جاش بلند شد دستم رو گرفت و پرتم کرد بیرون اتاق
چانی: این چیه پوشیدی
ا/ت: لباس
چانی: ا/ت عزیز من بهت گفتم مهمون دارم
ا/ت: این بود مهمونت مامان گفت قهوه بیارم
چانی: با این وضع
ا/ت: خب لباس خونگیه چه مشکلی داره
چانی: برو تو اتاقت
ا/ت: واقعا چطور با همچین آدمی رفاقت میکنی
چانی: خیلی راحت پسر خوبیه
ا/ت: من که همین بار اول ازش متنفر شدم حتی فرق لباس خدمتکار و لباس راحتی رو نمیفهمه
چانی: آبجی برو دیگه
ا/ت: باشه
چند شب بعد
با دوست صمیمیم رینا توی کلاب بار بودیم داشتیم مینوشیدیم و میرقصیدیم
رینا: راستی به خانوادهت چی گفتی؟
ا/ت: گفتم اومدم برای کارهای دانشگاه و ثبت نام خوابگاه
من خانواده خیلی سخت گیری دارم چون پدرم یکی از بزرگترین سرمایه دارهای کشوره و آبرو براش همه چیزه اما برای من فقط خوشگذرونی مهمه خیلی ها حتی روحشون هم خبر نداره که من دختر آقای کیم هستم
رینا: امشب میری خونه
ا/ت: آره اگه نرم سرم رو از تنم جدا میکنن تا همین جا هم راننده ام رو هزار بار پیچوندم تا تونستم بیام
رینا: ازدواج کن تا از دستشون راحت شی و دور بشی
ا/ت: ازدواج که خود بدبختیه همین یه ذره خوشگذرونی رو هم ازم میگیره
رینا: من یه لحظه برم سرویس و برگردم
ا/ت: باشه عزیزم
رینا که رفت یه پسره اومد سمتم چهره اش خیلی برام آشنا بود
پسر: خواهر کیم چانی
ا/ت: تو کی هستی
پسر: جئون جونگ کوک هستم دوست چانی
ا/ت: خب
کوک: داداشت میدونه اینجایی
ا/ت: به شما ربطی داره؟
کوک: نه صرفا جهت کنجکاوی پرسیدم آخه میدونم اینجا جای هر کسی نیست مخصوصا کسی مثل شما که وارث یکی از بزرگترین شرکت هاست
ا/ت: آقا مزاحم نشو برو کنار
درست همون لحظه یه پسر دیگه از پشت دستش رو انداخت دور گردنم و گفت
پسر ناشناس: چی شده عشقم
ا/ت: عزیزم این پسره مزاحم شده
پسر ناشناس: چرا مزاحم دوست دختر من میشی راهتو بکش برو گمشو
کوک: ببخشید
ا/ت: بریم عزیزم
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
#عشق_ممنوعه
(عشق ممنوعه)
تق تق تق
ا/ت: کیه
چانی: چطوری کوچولو
ا/ت: من کوچولو نیستم ماه بعد میرم دانشگاه سال آخرم هست
چانی: چه زود بزرگ شدی کوچولو
ا/ت: خب چی میخوای
چانی: هیچی خواستم بگم دوستم قراره بیاد سرت رو نندازی پایین بیای تو اتاقم
ا/ت: باشه نمیام تموم شد
چانی: بله
ا/ت: خب برو بیرون
یک ساعت بعد
از اتاقم رفتم بیرون
ا/ت: مامان
م: جانم
ا/ت: بابا کجاست؟
م: یه وبینار داره بعدشم باید بره آلمان
ا/ت: الان کجاست؟
م: اتاق کارش
رفتم اتاق کار بابام
ا/ت: بابا
پ: جان بابا
ا/ت: اومم شنیدم میخوای بری
پ: آره عزیزم با من میای
ا/ت: نه باید کارای دانشگاهم رو انجام بدم
پ: بهت گفتم بیا برو خارج از کشور درس بخون
ا/ت: بابا من که علاقه زیادی به درس ندارم همین دانشگاه نزدیک خودمون هم یکی از بهترین های کشوره و اینکه من امسال سال آخرم هست
پ: فدات بشم چی میخوای برات بیارم
ا/ت: عطر عطرام تموم شده برام عطر بیار
پ: به روی چشم
م: ا/ت بیا اینجا
ا/ت: بابا من برم
پ: برو عزیزم
ا/ت: جانم مامان
م: به آجوما گفتم برای داداشت و دوستش چای و قهوه درست کنه ببر بذار اتاقشون
ا/ت: من خب بگو خود آجوما ببره
م: آجوما رفت دخترش از شهرستان اومده بود
ا/ت: خب به یکی دیگه بود اینجا تنها چیزی که زیاده خدمتکار
م: داداشت دوست نداره خدمتکار بره تو اتاقش
م: صبر کن اول لباست رو عوض کن این چیه پوشیدی تاپت خیلی بازه و شلوارت هم زیادی کوتاهه داداشت ببینه اینطوری رفتی دعوات میکنه
ا/ت: مامان اگه برم لباسم رو عوض کنم قهوه ها سرد میشن
م: خیلی خب پس سریع بذار و برگرد
ا/ت: چشم
سینی رو برداشتم و رفتم سمت اتاق داداشم
تق تق تق
چانی: بفرمایید
رفتم داخل
چانی: مگه نگفتم دوستم میاد نیا
ا/ت: مامان گفت بیارم فکر نکن خودم مشتاق بودم بیام سلام
کوک: سلام
ا/ت: بفرمایید قهوه
چانی: ممنون حالا برو
ا/ت: به من دستور نده
کوک: خدمتکارتونه
ا/ت: چی به تیپ و استایل من میخوره خدمتکار باشم
کوک: خدمتکار بودن که مشکلی در ضمن تو فقط دو تیکه پارچه پوشیدی
ا/ت: عزیزم به این میگن مد
چانی: جونگ کوک این خواهرمه
چانی از جاش بلند شد دستم رو گرفت و پرتم کرد بیرون اتاق
چانی: این چیه پوشیدی
ا/ت: لباس
چانی: ا/ت عزیز من بهت گفتم مهمون دارم
ا/ت: این بود مهمونت مامان گفت قهوه بیارم
چانی: با این وضع
ا/ت: خب لباس خونگیه چه مشکلی داره
چانی: برو تو اتاقت
ا/ت: واقعا چطور با همچین آدمی رفاقت میکنی
چانی: خیلی راحت پسر خوبیه
ا/ت: من که همین بار اول ازش متنفر شدم حتی فرق لباس خدمتکار و لباس راحتی رو نمیفهمه
چانی: آبجی برو دیگه
ا/ت: باشه
چند شب بعد
با دوست صمیمیم رینا توی کلاب بار بودیم داشتیم مینوشیدیم و میرقصیدیم
رینا: راستی به خانوادهت چی گفتی؟
ا/ت: گفتم اومدم برای کارهای دانشگاه و ثبت نام خوابگاه
من خانواده خیلی سخت گیری دارم چون پدرم یکی از بزرگترین سرمایه دارهای کشوره و آبرو براش همه چیزه اما برای من فقط خوشگذرونی مهمه خیلی ها حتی روحشون هم خبر نداره که من دختر آقای کیم هستم
رینا: امشب میری خونه
ا/ت: آره اگه نرم سرم رو از تنم جدا میکنن تا همین جا هم راننده ام رو هزار بار پیچوندم تا تونستم بیام
رینا: ازدواج کن تا از دستشون راحت شی و دور بشی
ا/ت: ازدواج که خود بدبختیه همین یه ذره خوشگذرونی رو هم ازم میگیره
رینا: من یه لحظه برم سرویس و برگردم
ا/ت: باشه عزیزم
رینا که رفت یه پسره اومد سمتم چهره اش خیلی برام آشنا بود
پسر: خواهر کیم چانی
ا/ت: تو کی هستی
پسر: جئون جونگ کوک هستم دوست چانی
ا/ت: خب
کوک: داداشت میدونه اینجایی
ا/ت: به شما ربطی داره؟
کوک: نه صرفا جهت کنجکاوی پرسیدم آخه میدونم اینجا جای هر کسی نیست مخصوصا کسی مثل شما که وارث یکی از بزرگترین شرکت هاست
ا/ت: آقا مزاحم نشو برو کنار
درست همون لحظه یه پسر دیگه از پشت دستش رو انداخت دور گردنم و گفت
پسر ناشناس: چی شده عشقم
ا/ت: عزیزم این پسره مزاحم شده
پسر ناشناس: چرا مزاحم دوست دختر من میشی راهتو بکش برو گمشو
کوک: ببخشید
ا/ت: بریم عزیزم
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
#عشق_ممنوعه
- ۵۱۴
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط