❦𝐩𝐚𝐫𝐭𝟑𝟎❦
مامانم....
بابا....
نه این امکان نداره
الان دلیل این هم همه رو فهمیدم
ضعیف تو بدنم موج میزد و پاهام سست شده بود روی زمين افتادم و فقط نفس میکشیدم و اشکام دونه دونه روی صورتم میریخت با تحلیل حرف اون دیونه دیگه نتونستم تحمل کنم و با تمام توان جیغ میزدم
یونا:نههههه تو دیونه ای این واقعیت نداره واقعیت نداره ندارهههه
...
با تکون دادن کسی چشمام و باز کردم و نفس عمیقی کشیدم
جیمین بالا سرم بود خدای من خواب بود
جیمین روی تخت نشست و بی حرف بغلم کرد
روی تخت دراز کشید و با زورش منم روی تخت دراز کشیدم
سرم رو سینش بود هنوز قطره قطره اشک میریخت اما با ملاحظه نوازشم میکرد تا آروم شم تعجب داشت که جیمین اینقدر آروم برخورد کرده اما الآن اصلا حال فکرکردن بهش نداشتم فقط سعی کرد با آهنگ تپش قلبش خودمو آروم کنم نمیدونم شنیدن صدا از طرف کسه دیگه ای اینطور آرومم میکرد یانه اما تو اون لحظه خیلی آرامش بخش بود
داشتم خواب میرفت که صدای باز شدن در باعث شد چشمامو باز کنم هانا با لباس خواب و چشمای خوابالو که با یه دستش یه طرف صورتشو میمالوند وارد اتاق شد خوب یه استرس کوچولویی به جونم افتاد اما جیمین برعکس من خیلی ریلکس خوابیده بود
نگاه کوتاهی به هانا انداخت و باز چشماشو بست و ساعد دست آزادش رو روی چشماش گذاشت که صدای هانا بهمون نزدیک شد کنارم روی تخت دراز کشید و توی بغل جیمین چرخيدم و به طرف هانا شدم که دستمو تو دستش گرفته و آروم گفت"باز کابوس دیدی؟"
چشمام و بستم و دستس رو محکم تر گرفتم یونا"اوهوم"
هانا بیشتر بهم نزدیک شد یه دستش رو روی کمرم حلقه کرد
حالا دست جیمین زیر سرم و دست هانا روی کمرم بود و آرامش فوقالعاده ای بود هانا خیلی مهربون بود و تمام کارهاش از ته دل و پاک بودن، و این باعث میشد که حس فوقالعاده ای داشته باشم
اما.. جیمین! نمیدونم چرا اما بی دلیل بهم آرامش میده و بغلش آرومم میکنه
با این همه کاری که باهام کرده الان باید تنها شخصی روی زمين باشه که میخوام خفش کنم اما تمام خشمم در قبالش دوساعته
آب دهنمو قورت دادم تا بغضم نگیره و آروم گفتم یونا"پرواز مامان و بابا سقوط کرده... بود" آخر حرفم صدام لرزید و باعث شد دست جیمین دورم محکم تر بشه و بیشتر بهش بچسبم و بینمون با هانا خیلی کم فاصله بیوفته هانا بوسه کوچولویی روی موهام زد و گفت هانا"سعی کن فقط بخوابی خوب شد که جیمین امد پیشت، همش یه خوابه بخاطره فشار این چند وقته ما اینجاییم هیچ اتفاقی قرار نیست بیوفته فردا صحیح و سالم کنارت پس فقط سعی کن استراحت کنی"
سرم و آروم تکن دادم و دیگه حرفی رد و بدل نشد چند دقیقه گذشت که صدای نفس های سنگین هانا شنیده شد منم داشتم خواب میرفتم که چرخيدن جیمین خيلی کم سرحالم کرد اون دستشم کنار دست ها گذاشت و از پشت بهم چسبید و بوسه ای روی موهام نشوند طولی نکشید که اول من و بعد جیمین خواب رفتیم
...
با حس دست روی موهام که نوازششون میکرد بیدار شدم اخم کمی کردم و با دستام صورتمو ماساژ داد و بعد نیم نگاهی به فرد انداختم که با دیدن مامان تو جام پریدم
یونا"مامان...."
....
ₗᵢₖₑ:𝟏00
cₒₘₘₑₙₜ:𝟐𝟎𝟎
بابا....
نه این امکان نداره
الان دلیل این هم همه رو فهمیدم
ضعیف تو بدنم موج میزد و پاهام سست شده بود روی زمين افتادم و فقط نفس میکشیدم و اشکام دونه دونه روی صورتم میریخت با تحلیل حرف اون دیونه دیگه نتونستم تحمل کنم و با تمام توان جیغ میزدم
یونا:نههههه تو دیونه ای این واقعیت نداره واقعیت نداره ندارهههه
...
با تکون دادن کسی چشمام و باز کردم و نفس عمیقی کشیدم
جیمین بالا سرم بود خدای من خواب بود
جیمین روی تخت نشست و بی حرف بغلم کرد
روی تخت دراز کشید و با زورش منم روی تخت دراز کشیدم
سرم رو سینش بود هنوز قطره قطره اشک میریخت اما با ملاحظه نوازشم میکرد تا آروم شم تعجب داشت که جیمین اینقدر آروم برخورد کرده اما الآن اصلا حال فکرکردن بهش نداشتم فقط سعی کرد با آهنگ تپش قلبش خودمو آروم کنم نمیدونم شنیدن صدا از طرف کسه دیگه ای اینطور آرومم میکرد یانه اما تو اون لحظه خیلی آرامش بخش بود
داشتم خواب میرفت که صدای باز شدن در باعث شد چشمامو باز کنم هانا با لباس خواب و چشمای خوابالو که با یه دستش یه طرف صورتشو میمالوند وارد اتاق شد خوب یه استرس کوچولویی به جونم افتاد اما جیمین برعکس من خیلی ریلکس خوابیده بود
نگاه کوتاهی به هانا انداخت و باز چشماشو بست و ساعد دست آزادش رو روی چشماش گذاشت که صدای هانا بهمون نزدیک شد کنارم روی تخت دراز کشید و توی بغل جیمین چرخيدم و به طرف هانا شدم که دستمو تو دستش گرفته و آروم گفت"باز کابوس دیدی؟"
چشمام و بستم و دستس رو محکم تر گرفتم یونا"اوهوم"
هانا بیشتر بهم نزدیک شد یه دستش رو روی کمرم حلقه کرد
حالا دست جیمین زیر سرم و دست هانا روی کمرم بود و آرامش فوقالعاده ای بود هانا خیلی مهربون بود و تمام کارهاش از ته دل و پاک بودن، و این باعث میشد که حس فوقالعاده ای داشته باشم
اما.. جیمین! نمیدونم چرا اما بی دلیل بهم آرامش میده و بغلش آرومم میکنه
با این همه کاری که باهام کرده الان باید تنها شخصی روی زمين باشه که میخوام خفش کنم اما تمام خشمم در قبالش دوساعته
آب دهنمو قورت دادم تا بغضم نگیره و آروم گفتم یونا"پرواز مامان و بابا سقوط کرده... بود" آخر حرفم صدام لرزید و باعث شد دست جیمین دورم محکم تر بشه و بیشتر بهش بچسبم و بینمون با هانا خیلی کم فاصله بیوفته هانا بوسه کوچولویی روی موهام زد و گفت هانا"سعی کن فقط بخوابی خوب شد که جیمین امد پیشت، همش یه خوابه بخاطره فشار این چند وقته ما اینجاییم هیچ اتفاقی قرار نیست بیوفته فردا صحیح و سالم کنارت پس فقط سعی کن استراحت کنی"
سرم و آروم تکن دادم و دیگه حرفی رد و بدل نشد چند دقیقه گذشت که صدای نفس های سنگین هانا شنیده شد منم داشتم خواب میرفتم که چرخيدن جیمین خيلی کم سرحالم کرد اون دستشم کنار دست ها گذاشت و از پشت بهم چسبید و بوسه ای روی موهام نشوند طولی نکشید که اول من و بعد جیمین خواب رفتیم
...
با حس دست روی موهام که نوازششون میکرد بیدار شدم اخم کمی کردم و با دستام صورتمو ماساژ داد و بعد نیم نگاهی به فرد انداختم که با دیدن مامان تو جام پریدم
یونا"مامان...."
....
ₗᵢₖₑ:𝟏00
cₒₘₘₑₙₜ:𝟐𝟎𝟎
۳۷.۵k
۲۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۱۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.