Bf+f
Bf+f
Part²
جیمین:خانم جیمین هستم بادیگارد شخصی ارباب(جیمین اعظم وارد میشود🥋)
سوزی:الان میام یه لحظه صبر کن
۰۰۰۰۰۰
سوزی:بیا داخل
جیمین:امروز برای هماهنگی کارها من پیشتونمسوزی:هومم بیا بریم
خب اول از همه باید اونو از نمایشگاه دور کنیم تا بتونیم تزعینات رو انجام بدن بعد ما میریم خرید تا من براش یچیزی بگیریم و من میرم پیش عثمان بچه ها بهم علامت میدن و باهم میریم نمایشگاه و سورپرایززز
پ.عثمان:سلام دخترم حالت خوبه؟
سوزی:سلام پدرجان امروز تولد عثمان ما میخواییم سورپرایزش کنیم لطفا بهش زنگ بزنید بگید کارش دارید راستی خودتونم بهتون میگیم بیایید نمایشگاه
پ.عثمان:باشه عزیزم حتما میام
سوزیالام بیا بریم پاساژ خرید
اونها وارد مغازه دیور شدن و یه عطر خریدن و بعد از لویی ویتون ست لباس مردانه و بعد از گوچی براش کفش گرفتن (جوننن خانم دختر خوانده نمیخوای؟🤧)
وبعد به نمایشگاه رفتن
سوزی:نه اونو اونجا بزارید اوفففف یکم بالاتر لطفا
●چند ساعت بعد زمان سورپرایز●
عثمان با پدرش وارد شدن و یهو یک عالم ریسه رو سرش خبرنگار ها هیجانزده مشغول ضبط بودن و به همدیگه امون نفس کشیدن نمیدادن
خلاصه جشن گرفتن دیگه و زمان باز کردن کادوها رسید
سوزی:بیا عزیزم (اونا مجبورن جلوی بقیه فیلم بازی کنن)
عثمان سوزی رو بوسید و اولین کادوش رو گرفت
مجری:اوووو ببینیم همسرش چی بهش هدیه داده؟
●بعد از مراسم●
عثمان:ازت ممنونم که
سوزی:که آبروریزی نکردم اشکال نداره عادت کردم حالا بخواب چون من خستم
عثمان:ولی من قبلش یچیز دیگه میخوام
سوزی:حرفشم نزن عثمان از دستت ناراحت نیستم ولی خیلی خستم
●چند روز بعد●
مشکل سوزی درست شده بود ولی رفتار عثمان سرد تر شده بود
و سوزی از این داستان ناراحت بود پس تصمیم گرفت شب وقتی عثمان برگشت مشکل رو بپرسه
عثمان:سلام من اومدم
سوزی:خوش اومدی بیا بشین
اتفاقا وارت هم دارم اولبرو لباساتو و عوض کن منم شام میکشم بیا
عثمان:هوم باشه
سوزی:خبب تو چندروزه که رفتارت سرد شده میخوام بدونم مشکلی پیش اومده؟
عثمان:میدونی از شب تولدم به یه فکری افتادم من الان دیگه رسما ۴۳ سالمه و از ۳۹ سالگی تو پیش منی ولی حتی اجازه ندادی من بهت دست بزنم و خب با خودم فکر کردم چرا باید وقت و هزینه رو صرف زنی کنم که نه بهم علاقه داره و نه من میتونم ازش استفاده ای کنم ولی با خودم گفتم که من تورو دوست دارم ولی خب از چند روز پیشا که توی قلبم گشتم هیچ حسی بهت نداشتم و اونروز که اونخبر توی روزنامه پخش شده خببب من با دادندو به پدرت میتونم پول خوبی به جیب بزنم میدونی
سوزی باشنیدن این حرفا اشک توی چشماش جمع شد یعنی چی معنی حرفاش رو متوجه نمیشد اون هیچ علاقه ای بهش نداره؟ولی هرچی هست اونا به هم وابستهآن الان ۴ ساله که پیش همن
سوزی:یعنی به همین راحتی منو دزدیدی و بعد الان کهدیگهازم استفاده ای نمیکنی میزاری برم؟تو واقعا اون عثمانی؟اونی کهبهم گفته بود منو یجوری عاشق خودش میکنه؟باورم نمیشه
(خب یچیزی تغییر کرد اونم اینه که جیمین دستیار شخصی عثمان نه بادیگاردش)
عثمان:هوم میتونی هرجا بخوای بری منم هزینه هات رو تا وقتی برسی پیش پدرت میدم جیمین هم میتونی به عنوان دستیار با خودت ببری
سوزی به حال خودش پوزخندی زد و قاشقی که داخل دستش بود رو روی زمین انداخت و با حالت ریلکس به اتاق مشترکشون رفت
بچه ها ۱۰ تا دیگه مونده تا ۲۰۰ تایی🤧
و اینکه ببینید به زور دارم میزارم براتون اصلا نت ندارم 🥸
Part²
جیمین:خانم جیمین هستم بادیگارد شخصی ارباب(جیمین اعظم وارد میشود🥋)
سوزی:الان میام یه لحظه صبر کن
۰۰۰۰۰۰
سوزی:بیا داخل
جیمین:امروز برای هماهنگی کارها من پیشتونمسوزی:هومم بیا بریم
خب اول از همه باید اونو از نمایشگاه دور کنیم تا بتونیم تزعینات رو انجام بدن بعد ما میریم خرید تا من براش یچیزی بگیریم و من میرم پیش عثمان بچه ها بهم علامت میدن و باهم میریم نمایشگاه و سورپرایززز
پ.عثمان:سلام دخترم حالت خوبه؟
سوزی:سلام پدرجان امروز تولد عثمان ما میخواییم سورپرایزش کنیم لطفا بهش زنگ بزنید بگید کارش دارید راستی خودتونم بهتون میگیم بیایید نمایشگاه
پ.عثمان:باشه عزیزم حتما میام
سوزیالام بیا بریم پاساژ خرید
اونها وارد مغازه دیور شدن و یه عطر خریدن و بعد از لویی ویتون ست لباس مردانه و بعد از گوچی براش کفش گرفتن (جوننن خانم دختر خوانده نمیخوای؟🤧)
وبعد به نمایشگاه رفتن
سوزی:نه اونو اونجا بزارید اوفففف یکم بالاتر لطفا
●چند ساعت بعد زمان سورپرایز●
عثمان با پدرش وارد شدن و یهو یک عالم ریسه رو سرش خبرنگار ها هیجانزده مشغول ضبط بودن و به همدیگه امون نفس کشیدن نمیدادن
خلاصه جشن گرفتن دیگه و زمان باز کردن کادوها رسید
سوزی:بیا عزیزم (اونا مجبورن جلوی بقیه فیلم بازی کنن)
عثمان سوزی رو بوسید و اولین کادوش رو گرفت
مجری:اوووو ببینیم همسرش چی بهش هدیه داده؟
●بعد از مراسم●
عثمان:ازت ممنونم که
سوزی:که آبروریزی نکردم اشکال نداره عادت کردم حالا بخواب چون من خستم
عثمان:ولی من قبلش یچیز دیگه میخوام
سوزی:حرفشم نزن عثمان از دستت ناراحت نیستم ولی خیلی خستم
●چند روز بعد●
مشکل سوزی درست شده بود ولی رفتار عثمان سرد تر شده بود
و سوزی از این داستان ناراحت بود پس تصمیم گرفت شب وقتی عثمان برگشت مشکل رو بپرسه
عثمان:سلام من اومدم
سوزی:خوش اومدی بیا بشین
اتفاقا وارت هم دارم اولبرو لباساتو و عوض کن منم شام میکشم بیا
عثمان:هوم باشه
سوزی:خبب تو چندروزه که رفتارت سرد شده میخوام بدونم مشکلی پیش اومده؟
عثمان:میدونی از شب تولدم به یه فکری افتادم من الان دیگه رسما ۴۳ سالمه و از ۳۹ سالگی تو پیش منی ولی حتی اجازه ندادی من بهت دست بزنم و خب با خودم فکر کردم چرا باید وقت و هزینه رو صرف زنی کنم که نه بهم علاقه داره و نه من میتونم ازش استفاده ای کنم ولی با خودم گفتم که من تورو دوست دارم ولی خب از چند روز پیشا که توی قلبم گشتم هیچ حسی بهت نداشتم و اونروز که اونخبر توی روزنامه پخش شده خببب من با دادندو به پدرت میتونم پول خوبی به جیب بزنم میدونی
سوزی باشنیدن این حرفا اشک توی چشماش جمع شد یعنی چی معنی حرفاش رو متوجه نمیشد اون هیچ علاقه ای بهش نداره؟ولی هرچی هست اونا به هم وابستهآن الان ۴ ساله که پیش همن
سوزی:یعنی به همین راحتی منو دزدیدی و بعد الان کهدیگهازم استفاده ای نمیکنی میزاری برم؟تو واقعا اون عثمانی؟اونی کهبهم گفته بود منو یجوری عاشق خودش میکنه؟باورم نمیشه
(خب یچیزی تغییر کرد اونم اینه که جیمین دستیار شخصی عثمان نه بادیگاردش)
عثمان:هوم میتونی هرجا بخوای بری منم هزینه هات رو تا وقتی برسی پیش پدرت میدم جیمین هم میتونی به عنوان دستیار با خودت ببری
سوزی به حال خودش پوزخندی زد و قاشقی که داخل دستش بود رو روی زمین انداخت و با حالت ریلکس به اتاق مشترکشون رفت
بچه ها ۱۰ تا دیگه مونده تا ۲۰۰ تایی🤧
و اینکه ببینید به زور دارم میزارم براتون اصلا نت ندارم 🥸
۶.۴k
۰۲ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.